آتئیسم؛ Atheism با هیستری ضدمذهبی یکی نیست
http://www.youtube.com/embed/pzLEt3J3Hoo
سلام بر جانهای بیدار و چشمان شنوا که به قول حکیم ابوالقاسم فردوسی، تار و پودشان داد و خرد است و ایران را با همه زخمهایش دوست دارند. خانمها و آقایان محترم، در این بحث بعد از توضیح آتئیسم Atheism (خداناباوری)؛ که در جامعترین معنا، نداشتن باور به وجود خدا و خدایان است، به آتئیسم نو میپردازم که با نظرات افرادی چون: سام هریس، کریستوفر هیچنز، دنیل دنت، ریچارد داوکینز و نه فقط آنها) بر سر زبانها افتاده است، همچنین به گفتو شنود آنان که با عنوان «چهار سوار» The Four Horsemen منتشر شده است. چون در خِلال بحث از پوزیتیویسم منطقی و حلقه وین صحبت میشود، به این مورد هم اشاره میکنم.
آتئیسم Atheism (خداناباوری)؛ در جامعترین معنا، نداشتن باور به وجود خدا و خدایان است. نداشتن باور به وجود خدا، نه اینکه خدا وجود ندارد. در زبان یونانی باستان، ἄθεος (آتئوس) برای کسانی استفاده میشد که پرستش خدایان مورد قبول جامعه را رد میکردند. البته آتئیسم با کاربرد کنونیاش، در قرن ۱۶ میلادی به کار گرفته شد. دلایلی که برای عدم باور به خدا(یان) مطرح میشود ازجمله، نبود شواهد تجربی برای موجودیت آن، برهان شر، رد مفاهیمی که قابل ابطالپذیری نیستند و موارد مشابه است. بیخدایی سازگار با ندانمگرایی دانسته شده و گاه در تقابل با آن در نظر گرفته شدهاست. کثرت و تنوع مفاهیم خدا و الوهیت، منجر به نظرات مختلف دربارهٔ تعریف بیخدایی شدهاست. برای مثال، رومیان باستان، مسیحیان را متهم به بیخدایی میکردند زیرا مسیحیان، خدایان آنها را نمیپرستیدند. موارد مشابه کم نیست. اکنون، ندانمگرایان (نه تمام آنها) خود را بیخدا میدانند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برخی میگویند میتوان طوری زندگی کرد که انگار هیچ خدایی وجود ندارد. دراینصورت وجود خدا[یان] رد نشده، ولی غیرضروری تلقی میشود. امثال برتراند راسل که ارائه برهان در اثبات عدم وجود خدا را ناممکن میدانستند، اشیای موهومی را مثال آوردند که گرچه رد کردنشان ممکن نیست، اما این ردناپذیری باعث نمیشود که باور به وجودشان مُوجّه باشد.مثل اسب شاخداری که رنگش صورتی است، پری دریایی... و خلاصه موجوداتی هپروتی که وجود خارجی ندارند. راسل در مقام تمثیل، از اصطلاح قوری کیهانی Russell's teapot بهره جست. من سالهای پیش یادداشتی در این مورد نوشتهام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیخدایی نظری، به اقامه برهانهای صریح علیه وجود خدایان میپردازد، و به برهانهای رایج خداباورانه مانند برهان نظم و شرطبندی پاسکال Pascal's wager (که هر کدام توضیح خاص خودش را دارد) پاسخ میدهد. دیگر برهانهای بیخدایی پوزیتیویسم منطقی است، که واژگان پایهای چون «خدا» و عباراتی چون «خدا قادر مطلق است» را بدون معنی یا غیرمفهوم میپندارند. پوزیتیویسم منطقی تجربهگرایی را با منطق ریاضی ترکیب میکند. چون در این بحث به نگرش فلسفی حلقه وین و پوزیتیویسم منطقی Logical positivism اشاره شد، توضیح کوتاهی در مورد آن مینویسم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حلقه وین متشکل از اندیشمندانی بود که در دهههای دوم و سوم قرن بیستم در شهر وین اتریش در کنار یکدیگر درگیر بحثهای علمی و فلسفی بودند. آنچه در کار آنان تازه به نظر مىرسید استفاده از منطق ریاضى Mathematical logic بود. منطق ریاضى چارچوبى را براى آنها فراهم آورد تا صورتبندى دقیقى از نظریههاى علمى بیان کنند. در سال ۱۹۲۹ اعضای حلقه وین ضمن قدردانی از آلبرت اینشتین، برتدراند راسل و ویتگنشتاین، در اعلامیهای با عنوان Wissenschaftliche Weltauffassung «درک علمی از جهان» به تبیین عالم از منظر خویش پرداختند و نگرش فلسفی پوزیتیویسم منطقی بر سر زبانها افتاد.
پوزیتیویسم - با مسامحه «اثباتگرایی» - هر گونه فلسفه علم، بر اساس این دیدگاه است که تنها منبع معرفتهای معتبر در علوم طبیعی و اجتماعی، دادههای برگرفته شده از «تجربه حسّی» و تلقی منطقی و ریاضی از آن است. بماند که بخشِ غیرِتجربی(پیشینیِ) دانشِ بشر(اصولِ منطق) هم، که از تجربه محض حاصل نمیشوند، شایسته تأمل است. پیروان پوزیتیویسم منطقی مثل اعضای احزاب سیاسی متشکل شدند و تعالیم خود را مثل اینکه رسالتی داشته باشند با غیرت و حرارت تبلیغ و ترویج میکردند.
پوزیتیویستهای منطقی با مابعدالطبیعه یا آنچه اسمش را مابعدالطبیعه گذاشته بودند، کنار نمیآمدند. یعنی اینکه در ورای دنیای عادی علم و شعور متعارف که حواس ما آن را نشان میدهد، «چیز» دیگری ممکن است وجود داشته باشد، مخالف بودند. مخالفت حلقه وین با مابعدالطبیعه صرفاً یک نظرگاه فلسفی نبود. در آنزمان در اتریش بین سوسیالیستها و یکی از احزاب دست راستی که آخوندهای مسیحی پشتش بودند کشمکش شدیدی جریان داشت. بنابراین مخالفت حلقه وین با مابعدالطبیعه به منزله عمل سیاسی هم بود، هر چند بیشتر اعضای آن سر و کار چندانی با سیاست نداشتند. توجه داشته باشیم که متافیزیک(مابعدالطبیعه) با ماوراءالطبیعه یکی نیست. متافیزیک بخشی از مباحث فلسفه است که در مورد کُنه وجود، چیستی، علت اولیه و «آنچه غیرقابل تغییر پنداشته میشود» بحث میکند و ربطی به پدیدههای غیرطبیعی/فراطبیعی و ماورایی ندارد. علم به احوال موجودات است، صرفاً از آن جهت که هستند و وجود دارند. اما ماوراءالطبیعه، مرتبهای از عالم هستی است که ورای طبیعت و جهان مادی و محسوس در نظر گرفته میشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رهبر رسمی حلقه وین «موریتس شلیک» Moritz Schlick که در اوایل دهه ۱۹۲۰ به وین آمد، فیزیک خوانده بود. «رودلف کارناپ» Rudolf Carnap که وی نیز فیزیکدان بود تاثیر زیادی بر حلقه وین گذاشت. حلقه وین همانند یک جنبش انقلابی، با عَلَمکردن پوزیتیویسم منطقی، تصورات مستقر در دین و سیاست و بیش از همه سنت فلسفی آلمان را به چالش گرفت. البته این امر سابقه داشت و درواقع یکی از سنتهای مستمر در وین بود. در اواخر قرن نوزدهم یکی از فیلسوفان علم به اسم «ارنست ماخ» Ernst Mach نیز همانندامثال موریتس شلیک در حلقه وین، معتقد بود که چون شناخت از واقعیات علمی از راه حواس به ما میرسد پس علم باید نهایتاً حسّیات را وصف کند. اعضای حلقه وین این نظر را از او گرفتند اما درواقع یکی از سنتهای تجربی دیرین را ادامه میدادند. بگذریم که خیلی پیشتر در قرن هجدهم، فیلسوف اسکاتلندی «دیوید هیوم» David Hume هم باب این بحث را گشوده بود. حلقه وین یا بهتر بگویم پوزیتیویستهای منطقی، اصل تحقیقپذیری را برجسته کردند و معتقد بودند معنای هر گزاره عبارت از روش تحقیق در آن است. مدعی بودند هر چیزی که قابل تحقیق تجربی نباشد یعنی نشود بوسیله مشاهده حسی در آن تحقیق کرد، بیمعناست. این گزاره البته یک حقیقت مطلقی که همه چیز را توضیح دهد نیست. به قول کورت گودل ریاضیدان، منطقدان و فیلسوف اتریشی که قضایای ناتمامیت او یکی از دستاوردهای برجسته ریاضیات قرن بیستم است، حقیقت مطلقی که همه چیز را توضیح دهد دست نیافتنی است و هیچ تئوری نمیتواند همه چیز را به طور مداوم توضیح دهد. البته ما تئوری همه چیز را داریم ولی آن موضوعش جدا است. تئوری همه چیز، به دلایل گوناگون دست نیافتنی است. از جمله به این دلیل که نظریه نسبیت و نظریه کوانتوم، هنوز به وحدت نرسیدهاند.
...
بله، حقیقت مطلقی که همه چیز را توضیح دهد دست نیافتنی است و هیچ تئوری نمیتواند همه چیز را به طور مداوم توضیح دهد. مضمون و جوهر قضیه گودل نیز همین بود. بعلاوه زبان علم تنها زبان معنادار نیست. اشتباه نشود در اهمیت و عظمتی که علم دارد و در موفقیتی که در تاریخ معرفت کسب کرده تردیدی نیست، اما تنها زبان معنادار زبان علم نیست و زبان علم هم فقط مشاهدتی نیست. استعاره و تمثیل و مدل سازی و جز این هم جای خود را دارد. اینگونه نیست که حقیقت را جز در اینجا نمیتوان یافت و غیر از این خیالبافی و تفنن و خرافه و شعر است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه قضایا را نمیشود به قضایای مربوط به دادههای حسّی برگرداند، یعنی دادههایی که مستقیماً از مشاهده حاصل میشود. گفته میشود قضایای تجربی چنانچه بناست معنایی بدهند، باید تحقیقپذیر باشند. البته این امر ضرورتاً به معنای صدق این نوع قضایا نیست چرا که ممکن است پس از تحقیق آنها به کذبشان پی ببریم. درست است اگر قضیه اساساً باید معنایی داشته باشد، باید دستکم امکان صدقش وجود داشته باشد، یعنی تحقیقپذیر باشد. البته قضایای ریاضی که غالباً مدلولشان در خودشان است بحثی دیگر است. قضایای ریاضی به معنای خاص با قضایای مربوط به عالم تجربه تفاوت دارند و اینکه بگوییم صدقشان مبنی بر قرارداد است، آسان نیست، به دفاع زیاد نیاز دارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پوزیتیویستهای منطقی به اصل تحقیقپذیری اشاره میکنند. از دید «آلفرد جی ایر» که پوزیتیویستهای منطقی به او زیاد استناد میکنند، اصل تحقیقپذیری درست صورتبندی نشدهاست. تحویل قضایا هم امری ساده نیست. او میگوید حتی قضایای عادی و ساده مثلاً در باره سیگار و زیرسیگاری را هم نمیتوان به قضایایی در مورد دادههای حسی و اینها برگردانید. چه رسد به قضایای انتزاعیتر در امور. آلفرد جی اَیر تصریح میکند، نمیشود قضایای گذشته را به دلایل و شواهد کنونی و آینده مؤیّد آنها برگرداند. در یک کلام اصل تحقیقپذیری درست صورتبندی نشدهاست. اصل تحقیقپذیری از یکسو مابعدالطبیعه را رد میکرد و از سوی دیگر، راهی برای تحویل قضایای معنیدار مینمود که شرح دیگر میطلبد. پوزیتیویستهای منطقی در پاسخ به این سؤال که وقتی در اخلاق یا در زمینه ارزشها یا در زیباییشناسی داوری میکنیم داوری ما در مورد قضیهای تجربی است یا نه؟ میگفتند موضوع اخلاق را باید از دو منظر نگریست. یکی به صورت واقعیات طبیعی، یعنی آنچه یه خوشی و خوشبختی انسان منجر میشود که به حقایق علمی در روانشناسی و جامعهشناسی و... ربط پیدا میکند و دیگری (به زعم آنان) به بعنوان مهملات ماوراءطبیعی که بیانگر واقعیات نیست.
از این جهت به پوزیتیویسم منطقی اشاره نمودم که پیشتر گفته شد بیخدایی نظری به اقامه برهانهای صریح علیه وجود خدایان میپردازد و به برهانهای رایج خداباورانه مثل برهان نظم و شرط بندی پاسکال پاسخ میدهد و اضافه نمودم یکی دیگر از برهانهای بیخدایی پوزیتیویسم منطقی است که واژگان پایهای چون «خدا» و عباراتی چون «او قادر مطلق است» را بدون معنی یا غیرمفهوم میپندارد. برگردیم به آتئیسم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برخی استدلال میکنند که خدای عالم و خیرخواه، با جهانی که در آن شر و درد و رنج وجود دارد، همخوانی ندارد. کسانی چون فویرباخ و فروید معتقد بودند که خدا برای پُرکردن انواع نیازها و خواستههای روانشناختی و احساسی ساخته شدهاست. این دیدگاه بوداییها هم هست. مارکس و انگلس بر این باور بودند که اعتقاد به خدا و دین، کارکردهای اجتماعی دارد، و توسط کسانی که قدرت را در دست دارند برای کنترل محرومین استفاده میشوند. میخائیل باکونین آنارشیست انقلابی روس میگفت «ایده خدا به معنی کنارهگیری عقل انسان و عدالت اوست؛ و در سلب آزادی بشر قاطعترین است، و لزوماً در تئوری و عمل به بردگی بشر میانجامد.»
فیلسوف معاصر بریتانیایی، مارتین کوهن نمونههای تاریخی شکنجه و بردهداری که توسط کتاب مقدس تأیید میشدهاند را ذکر نموده و نتیجهگیری کرده که دستورهای دینی پیرو رسوم سیاسی و اجتماعی هستند نه برعکس آن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آتئیسم نو، با نظرات افرادی چون: سام هریس، کریستوفر هیچنز، دنیل دنت، ریچارد داوکینز و...، بر سر زبانها افتادهاست. آنان تصریح میکنند دین را نباید تحمل کرد و اگر تفکر دینی در حکومت و آموزش و سیاست، نفوذ کند باید با انتقاد و افشاگری، با آن، مقابله نمود.
...
سپتامبر ۲۰۰۷، ریچارد داوکینز، کریستوفر هیچنز، سام هریس و دانیل دنت دو ساعت گفتگو کردند که با عنوان «چهار سوار» The Four Horsemen: the conversation that sparked an atheist revolution منتشر شدهاست. گرچه «چهار سوار» مهمترین طرفداران خداناباوری هستند، تعداد دیگری نیز جزو آنان هستند: لاورنس کراوس، جیمز رندی، جری کوین، گرتا کریستینا، ویکتور استنجر، مایکل شرمر، دیوید سیلورمن، ابن وراق، مت دیلاهانتی، بیل مار، استیون پینکر، دیوید چالمرز، مایکل مارتین، دیوید لوئیس، جولیا گلف، پیتر سینگر، میشل انفره، جی. ال. مکی، استیون جی گولد، الکساندر روزنبرگ، شان کارول، ای. سی. گریلینگ، گراهام آپی و...(تا پیش از ۲۰۰۴) آنتونی فلو. وی مدتها از بیخدایی دفاع میکرد اما در سال ۲۰۰۴ در ۸۱ سالگی تغییر عقیدهاش در زمینه فلسفه دین را اعلام نمود و پذیرفت که جهان آفریده شدهاست. او سپس کتاب «خدا هست»: (چگونه معروفترین آتئیست جهان تغییر عقیده داد) را تألیف نمود که واکنش بسیاری برانگیخت، آنتونی فلو، در سه دهه نماد خداناباوری فیلسوفانهای بود که در نقد براهین اثبات وجود خدا و ناتمام نشان دادن آن براهین سعی بلیغی نمود، اما در سالهای پایانی عمر اعلام کرد مطالعات عمیقترش در حوزه زیستشناسی مولکولی و ژنتیک او را متقاعد ساختهاست که بدون وجود و اراده خالق، جهان و حیات شکل نمیگیرد. البته خدای او بیشتر به خدای ارسطو و اسپینوزا شباهت دارد. همان واقعیت نهایی یا به تعبیر دیگر علت اولی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در موضوع خداناباوری و نقد دین، کتابهای زیر منتشر شدهاست:
▬ پایان ایمان: دین ترور و آینده دلیل از سام هریس (۲۰۰۴)
▬ مانیفست خداناباوری: پروندهای علیه مسیحیت، یهودیت و اسلام از میشل انفره (۲۰۰۵)
▬ توهم خدا توسط ریچارد داوکینز (۲۰۰۶)
▬ شکستن طلسم: دین به عنوان یک پدیده طبیعی از دانیل دنت (۲۰۰۶) ▬ خدا: فرضیه شکست خورده، از ویکتور استنجر (۲۰۰۷)
▬ خدا بزرگ نیست: چگونه دین همهچیز را مسموم میکند از کریستوفر هیچنز (۲۰۰۷)
▬ بیخدا: چگونه یک مسیحی انجیلی، خداناباور شد، از دن بارکر (۲۰۰۸) ▬ استدلال خدا (The God Argument) از «ای. سی. گریلینگ» (۲۰۱۳) و...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
The Four Horsemen - چهار سوار
دانیل دِنِت Daniel Dennett
دانیل دِنِت فیلسوف است. وی در حوزۀ ذهن، زیست شناسیِ تکاملی، اختیار، و فرگشت (نظریه تکامل) قلم میزند.
یکی از کتابهایش با عنوانِ «شکستنِ طلسم: مذهب به عنوانِ پدیدهای طبیعی»، در محافلِ روشنفکری و سیاسی گرد و خاکِ زیادی را به پا کرد. در نگارشِ فرهنگِ لغاتِ فلسفه دانیل دنت همکاری کرد. اوخداناباور است.
دانیل دنت بر این نظر است که ما نمیتوانیم هیچوقت ادیان را حذف کنیم. دین، هرچند ضعیف شده، باقی میماند، ولی کماکان خطرناک خواهد بود. مانند سرماخوردگی و ویروس. وی میان باور به خدا و باور به باور، تمایز نهادهاست. باور به باور به معنای میل به باور کردن است، حتی اگر قبول داشته باشیم که خود باور کاذب است.
دانیل دنت به ارائه یک فلسفه ذهن مبتنی بر تحقیق تجربی اهمیت میدهد. به نظر وی «فعالیتهای ذهنی در مغز به وسیله فرایندهای موازی و چندتایی تفسیر شده و سپس در ورودیهای حسی به انجام میرسند و اطلاعاتی که وارد سیستم عصبی میشوند، تحت بازنگری پیوسته است. این عملکرد در طول زمان، چیزی شبیه یک روایت یا دنبالهای است که میتواند به عنوان مشارکت بهطور مداوم توسط بسیاری از فرایندهای توزیع شده در اطراف مغز مورد توجه قرار گیرد …»
او از نظریهای که به عنوان داروینیسم عصبی شناخته میشود دفاع میکند و میگوید لزومی ندارد که مغز بفهمد، مغز چگونه کار میکند!
دانیل دنت با اشاره به اینکه هیچ چیز ویژهای درباره شهود انسانی وجود ندارد، میگوید: شهود به سادگی یعنی دانستن چیزی بدون اینکه بدانیم چگونه آن را میدانیم. او در واکنش به دیدگاه کسانیکه برای پذیرش این ادعاها چون و چرا میکنند، گفته است «[آنها] زمان دشواری را برای درک چیزی که من میگویم و آنچه را که انکار میکنم صرف میکنند. امتناع از بازی کردن با آنان عمدی و بدتر از بیفایده بودن است...»
بسیاری از کارهای دانیل دنت، ازجمله آنچه ذهن انسان را از ذهن حیوانات (انواع ذهن) متمایز میکند، همچنین چگونگی درک آزادی با دیدگاه طبیعی از جهان، قابل تأمل است. وی به شرح این مطلب میپردازد که چرا بسیاری از معاصران داروین، نظریهٔ فرگشت او را خطرناک تشخیص دادند. از دیدگاه وی، نظریهٔ فرگشت از طریق انتخاب طبیعی، با یک حرکت، عرصههای حیات، معنی و مقصود را با عرصههای زمان و مکان، علت و معلول، سازوکار و قانون طبیعت یکپارچه میکند. امّا این، فقط یک نظریهٔ شگرف نیست؛ یک ایدهٔ خطرناک نیز هست. دانیل دنت در زمرهٔ کسانی است که تمایل انسان به باورهای دینی و به ویژه دوگانهانگاری جسم و ذهن یا غایتانگاری در طبیعت را محصول فرعی فرگشت میدانند. او در کتاب «تپشهای شهود و ابزارهای دیگر برای اندیشیدن»، به بیان آخرین دیدگاههای خودش درباب ابزارهای کارآمد و منطقی برای تفکر انتقادی و چگونگیِ پاسخ گفتن به پرسشهای بنیادین پیرامونِ ماهیّت زندگی میپردازد...
________
کریستوفر هیچنز Christopher Hitchens
کریستوفر هیچنز (۱۹۴۹ – ۲۰۱۱) از پیشتازان مکتب خداناباوری، سخنران، اهلِ مناظره و مسلط به تاریخِ سیاست بود. اظهار نظرهای غریب او در ضرورت دخالت نظامی آمریکا در کشورهای دیگر، زیر پوش پیشگیری از گسترش تروریسم، دافعه داشت. وی با سابقه چپ، در اواخر عمر از نظر سیاسی، با محافظهکاران جنگافروز آمریکایی، همسفره شد و سیاست خارجی مداخله جویانه را، در مقابل آنچه «فاشیسم با چهرهای اسلامی» مینامید پذیرا گشت. او از تهاجم به عراق حمایت کرد و در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۰۴ به طرفداری از دور دوم ریاست جمهوری جورج بوش پرداخت.
اینکه باور به خدا، ویرانگر آزادیهای فردی است، ورد زبانش بود. میگفت آزادی بیان و یافتههای علمی باید جایگزین مذهب به عنوان تشریحکننده اخلاق و تمدن بشری گردند. کریستوفر هیچنز در کتاب «خداوند بزرگمرتبه نیست»، به شکلی فراگیر به موضوع بی خدایی و ریشه و طبیعت مذهب پرداخته، شرح میدهد دین همه چیز را مسموم میکند. به اعتقاد کریستوفر هیچنز، مذهب یکی از عوامل قتلعام است. او اسلام را مذهبی ساختگی از سوی به قول خودش محمد میدانست. در ابتدای کتاب خدا بزرگ نیست یک رباعی هم از خیام میآورد و وی را به عنوان مبارز علیه عقاید قدیمی دوران خویش میستاید.
کریستوفر هیچنز در آثار و سخنانش بیل کلینتون را یک «بی شرف جاه طلب خودخواه»، مادر ترزا را «یک متعصب کلاهبردار»، و در کتاب «محاکمه هنری کیسینجر» او را جنایتکار جنگی نامید. سال ۱۹۷۳ مادر کریستوفر هیچنز به همراه معشوقهاش خودکشی کردند. وی با ناملایمات بسیار روبرو بود بویژه وقتی الکل و سیگار بر رخوتش افزود و سرطان زمینش زد. گفته بود من شخصا میخواهم مرگ را «انجام بدهم»؛ به شکل فاعلی و نه منفعلانه.
میخواهم که وقتی که مرگ به سراغم میآید، آنجا باشم، و به چشمش نگاه کنم و در حال انجام دادن کاری باشم. او شجاعت پذیرش جهان را همانگونه که هست، داشت.
________
سام هریس Sam Harris
سام هریس، عصبشناس و نویسنده «پایانِ ایمان» و «نامهای به یک ملتِ مسیحی»، «اسلام و آیندهٔ دگراندیش پذیری» Islam and the Future of Tolerance: A Dialogue، «دروغ گفتن»، «بیدار شدن» Waking Up: A Guide to Spirituality Without Religion [راهنمایی برای معنویت بدون مذهب]، و ارادهٔ آزاد و.... به شکوفاییِ اخلاقی و معنو ی، به صورتِ مستقل از آموزههایِ دینی، اهمیت میدهد. وی مبلغ حق آزادی در انتقاد از دین است. به باور سام هریس یکی از بدترین اشکال سوءاستفاده از خرد که تاکنون ابداع شده دین است و علم میتواند پاسخگوی مسائل اخلاقی باشد. بنابراین، عوامل بازدارندهای که جلوی نقد آشکار اعتقادات، باورها و رسوم مذهبی را تحت عنوان «تحمل و بردباری» میگیرند، باید از پیش پا برداشته شوند. گرچه هریس همه مذاهب را به باد انتقاد میگیرد، در عین حال ادعا میکند که آموزههای اسلام به طرز ویژهای برای تمدن بشری خطرناک است. او مخالف میانهروی است چرا که بنیادگرایی مذهبی را پنهان میکند. ازاین رو، نباید هر گونه حمله اصولی به افراط گرایی، تحت لوای میانهروی و احترام و تحمل مقدسات منع شود. وی معتقد است هر مذهبی خود را حقیقت مطلق میشناسد و دیگر مذاهب را دروغ میداند. در چنین سیستم فکری نمیتوان احترام متقابل واقعی را امید داشت. بنابراین میانهروی دینی پایه عقلی استواری ندارد. به باور سام هریس نه فقر، نه سیاست و نه بیسوادی، بلکه مذهب، عامل مهمی در تروریسم محسوب میشود. خدا میانهرو نیست. کم نیستند کسانیکه سام هریس را به ترویج عدم تحمل که خود میتواند به اندازه تعصب مذهبی که او مخالف آن است مضر باشد، متهم میکنند، حتی کسانیکه خودشان به خدا اعتقاد ندارند (ازجمله ورتهایم مارگارت Wertheim Margaret) گفتهاند لیبرالها باید رویکرد سام هریس به اعتقادات مذهبی را با دیدگاه شدیداً انتقادی بررسی کنند. نظرات وی مانند استدلالهایی است که برگزارکنندگان دادگاههای تفتیش عقاید در قرون وسطی مطرح میکردهاند. از نظر آنان، دیدگاه «عدم تحمل» هریس ممکن است باعث در هم شکستن دیواری شود که توماس جفرسن در آمریکا بین کلیسا و دولت بنیان نهاد...
________
ریچارد داوکینز Richard Dawkins
ریچارد داوکینز زیستشناس فرگشتی و نویسندهٔ کتابهای علمی برای عموم، که به دلیل نقد دین و دینگرایی بر سر زبانهاست و ردِ خدا و مذهب را نتیجهٔ طبیعی مطالعهٔ فیزیک و کیهانشناسی و همچنین نظریهٔ فرگشت میداند. او در نخستین کتابش «ژن خودخواه»، نقش کلیدی ژنها را در فرگشت، تشریح میکند. دیگر آثار داوکینز، ساعتساز نابینا، صعود به قلهٔ ناممکن، گسیختن رنگینکمان، داستان نیاکان، پندار خدا، بزرگترین نمایش روی زمین، چگونه میدانیم چه چیزی واقعاً درست است و فنوتیپ گسترشیافته، و...است. از نگاه و دیدگاه وی، ایمان دینی یک پندار [توهم] غلط جا افتادهاست. داوکینز در مورد مایکل فارادی، توماس هاکسلی و نیکولاس تینبرگن، گفته و نوشتهاست.
او کلمهٔ میم (معادل فرهنگی ژن) را به منظور توضیح این که چگونه اصول داروینی ممکن است برای تشریح گسترش عقاید و پدیدههای فرهنگی بکار روند، ابداع کرد. داوکینز در کتاب «ساعتساز نابینا» بحث مربوط به طراحی را که که شماری از الهیون به آن تکیه میکنند، به باد انتقاد گرفت و تصریح کرد انتخاب طبیعی گرچه فرایندی خودبخود، فاقد شعور و کور است، در طبیعت همان نقش ساعتساز (خالق) را بازی میکند. او ایمان را مانند آبله میداند با این تفاوت که ریشه کنی ایمان بسیار دشوارتر است. داوکینز پس از واقعه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱، گفت: مذهب میتواند به چرندیاتی بسیار خطرناک و مرگبار تبدیل شود و اسلام یکی از بزرگترین نیروهای اهریمنی جهان است.
کسانی که دستی در فلسفه و کلام دارند، استدلالهای داوکینز را به چالش گرفته و با طرح پرسش هایدگر که «چرا موجودات به جای آنکه نباشند، هستند»، ادعا میکنند پاسخ آن فلسفی است، نه علمی. گفته شده پذیرش فرگشت و موافقت با داروین لزوماً به خداناباوری نمیانجامد و برخی از ارزیابیهای داوکینز در مورد مذهب، ساده انگارانه است. ازاین گذشته او مفاهیم سؤالبرانگیز را با واژههای علمی میپوشاند تا به آنها چهره موجه بدهد. بماند که میتوان با هیستری ضدمذهبی میانه نداشت و از باورها به سرسپردگی نرسید و از درک علمی جهان هم ناتوان نبود.
مقاله خوبی دارد با عنوان چرا داروین مهم است.
در بخشی از آن آمدهاست: ایده بزرگ داروین را میتوان به یک جمله کاهش داد (البته این هم نحوه امروزی بیان آن است و نه دقیقا روایت داروین از آن): «با وجود زمان کافی، بقای غیرتصادفی موجودات وراثتپذیر (که گاهی غلط از روی هم کپی میشوند)، پیچیدگی، تنوع، زیبایی... توهمی از طراحی (design) به وجود خواهد آورد که به قدری متقاعدکننده و فریبنده است که تشخیص آن از طرح هوشمندانه و اندیشیده تقریبا غیرممکن میشود.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقد دین (انتقاد از مفاهیم، آموزهها، اعمال و درستی دین، و دیدگاههای سیاسی و اجتماعیِ مرتبط با آنها) تاریخ دیرینه دارد و حداقل، به قرن ۵ پیش از میلاد در یونان باستان برمیگردد. به دیاگوراس ملوسی Διαγόρας ὁ Μήλιος شاعر یونانی. و بعدها به تیتوس لوکرتیوس که کتاب «درباره طبیعت» De rerum natura را نوشت و تا عصر جدید که ذکرش رفت. نقد خدا و دین مسئله تازه نیست. پانصد سال پیش از آنکه مسیح به دنیا بیآید، فیلسوف و شاعر یونانی «زنوفان» (کسنوفانس) Ξενοφάνης نظام تاریخی خدایان و سنتهای دینی زمانش را زیر سئوال میبرد. «کریتیاس» معتقد بود در دورانی که خشونت و زورگویی حرف اول را میزد، رندان روزگار آمدند خدایان را ساختند تا از خشم و خشونت مردمان بکاهند، ولی آنان با این کارشان حقیقت را پنهان کردند و حتی افراد باهوش را فریفتند با این نیت که بترسند و از اعمال بد و خشونتبار دست بردارند.
ابوالعلاء معری میگفت: هر که دین دارد عقل ندارد و هر که عقل دارد دین ندارد، در زمانه او بودند کسانیکه این نظر را نداشتند و رد میکردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از عهد بوق تا همین الآن خدا و دین نقد شده و باز هم خواهد شد اما این دو، از میدان به در نرفته و نمیروند. خدا را محصول فانتزی و نیروی انگارش آدمیان پنداشتند و در لیست «جرائم دین»، پرسش ستیزی، ضدیت با دستاوردهای دانش بشری، مبارزه با خنده و شادی و خیلی چیزهای دیگر را هم وارد کردند اما فایده نداشت. گویی آبی بود که در غربال ریخته میشد، چرا؟ چرا چنین است؟ این ترکشها به دیوار سخت کدام واقعیت برمیخورَد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من به نقد دین، که به قول کارل مارکس، پیششرط همهی نقدهاست، همچنین به خصوصیکردن دین و عرفیکردن قوانین باور داشته و معتقدم زیر سؤالبردن هر خرافه و نیرنگی، از جمله خرافههای مذهبی که به «جنگ همه علیه همه» (بللوُم اُمنیوم کُنترا اُمنِس) Bellum omnium contra omnes دامن میزند، بسیار نیکوست.
آرزو کنیم گفتمان دین به گفتارهایی دربارهی سرشت آدمی برگردانده شوند، چرا که هدف نهایی ادیان هم نه آسمان و ملکوت، بلکه زمین و ناسوت(انسان) است. انسانی که باید با ترس و نفع و جهل بستیزد و برای تحقق آزادی تلاش کند تا گمگشته و ازخود بیگانه (الینه) نشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گرچه آن دوست که نزدیکتر از من به من است، نه روح این جهان بی روح، نه مخلوق ذهن، نه محصول فرافکنی آدمی، نه توجیهگر شقاوت و اسارت و ازخود بیگانگی، بلکه همنشین من، راز رازها و قانونمندی قانونمندیهاست اما...، اما با ادعاهای فریبکارانهای که به نام دین عرضه میشود، نوع من سر سازگاری ندارد و آموزههای غیرواقعی به اصطلاح دینی را بویژه اگر زندگی اینجهانی و زمینی نوع انسان را برباید و به دوپارگی آدمی با خویشتن بیانجامد، رّد و نقد میکند.
«نقد»، خویشاوند سنجش و روشنگری و عامل رشد و پویایی است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا دنیا، دنیا بوده، خدا و دین نقد شده و بسیار هم نیکوست. چرا نیکوست؟ چون شک عالمانه، برتر از جزم عامیانه است. هر چیزی را در پرتو شناختن ضد آن، یا غیر آن، یا رقیب آن است که بهتر میتوان شناخت. از همین رو چون و چراها نیک است و شبهات، اثر معرفت شناختی دارند چون به ما میگویند که به گونه دیگر نیز میتوان به عالم نظر کرد. پس سلام بر سؤال و بر پرسشهایی که ارزش و اهمیت آن از پاسخ برتر است.

همنشین بهار
http://www.hamneshinbahar.net
برای ارسال این مطلب به فیسبوک، آیکون زیر را کلیک کنید:facebook