یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵ / Sunday 19th April 2026

 

 

آیا اسیر کشی سال ۶۷، مسبوق به سابقه است؟
۲۹ فروردین سال ۵۴ و قتل ۹ زندانی سیاسی 

https://www.youtube.com/watch?v=i877K976cQE


صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد

خانمها و آقایان محترم، دوستان عزیز و اهل تمیز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ (یا دقیق‌تر بگویم ۲۹ فروردین آن سال)، حدود ۵۰ روز بعد از تشکیل حزب رستاخیز، ۹ نفر از زندانیان سیاسی [بیژن جزنی - محمد چوپان‌زاده - احمد جلیل افشار - عزیز سرمدی - حسن ضیاظریفی - کاظم ذوالانوار - مصطفی جوان خوشدل - مشعوف کلانتری - عباس سورکی] در تپه‌های اوین به رگبار بسته شدند. 

فردای آن روز شنبه ۳۰ فروردین سال ۱۳۵۴ من در زندان قصر دم در اتاق ۳ بند «یک‌و‌هفت‌وهشت» نشسته بودم. کتاب «تاریخ جهان نو» نوشته «رابرت روزول پالمر» دستم بود و داشتم زندگی مارتین لوتر را می‌خواندم. ناگهان یکی از زندانبانان روزنامه‌ای را پرت کرد روی کتاب و با نگاه فاتحانه‌ای گفت اون کتابا بیانداز دور روزنامه را وردار بخون. لحظه لحظه آن روز یادم هست. به اتاقهای دیگر هم روزنامه انداختند و سریع رفتند. رفتارشان کمی غیرعادی بود. دقایقی بعد سکوت همه بند را فرا گرفت. در «خاطرات خانه زندگان» به این موضوع اشاره کرده‌ام. از همان روز تا همین الآن، قتل آن ۹ زندانی دلیر مرا رها نمی‌کند. موضوع ویدئو نیز همین است. 

در زمانه‌ای که دنائت مستولی و مروّت متواری ا‌ست و«شهر خالیست ز عشاق»، مرا چاره نيست از بازنمودن چنين حال‌ها، با این آرزو که ابتذال شر گورش را گم کند و بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ضرورت طرح بحث، وارونه‌نمایی آن واقعه مهیب است.
با این توضیح که:
۱) ساواک و امثال پرویز ثابتی، مسئله امروز مردم ایران نیست.
۲) قتل بیژن جزنی و کاظم ذوالانوار و دیگران، این گزاره را برجسته می‌کند که اسیرکشی (بویژه اسیرکشی سال ۶۷)، مسبوق به سابقه است.

پیرامون به رگبار بستن ۹ زندانی سیاسی، مسؤولین امنیّتی رژیم پیشین حرف‌های ضد و نقیض گفته‌اند.

- آنچه اوائل انقلاب بازجوی ساواک (تهرانی=بهمن نادری پور) در دادگاهش گفت.
- دو گزارش آقای پرویز ثابتی که در کتاب ساواک نوشته «کریستین دلانوا» (ترجمه عبدالحسین نیک‌گهر)، و کتاب «در دامگه حادثه» موجود است و در آن به گفتگوی تلفنی سرهنگ وزیری در مورد به اصطلاح فرار آن ۹ زندانی اشاره شده‌است،
- نامه ارتشبد نصیری رئیس سازمان اطلاعات و امنیّت کشور به تیمسار فخر مدرس ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی، که اشاره به یازده زندانی (و نه، ۹ زندانی سیاسی) شده که با اتوبوس (و نه با وَن، که در گزارش ثابتی آمده) از زندان اوین، به زندانهای دیگر (؟) منتقل می‌شدند...
- و نیز خبری که روزنامه کیهان به نقل از ساواک، شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ انتشار داد، این‌ها هیچ‌کدام با هم خوانایی ندارند. کتاب در دامگه حادثه، صفحه ۲۵۷ به نقل از آقای پرویز ثابتی نوشته: «مأمورین قصد داشته‌اند تعدادی از زندانیان را از زندان اوین به زندان دیگری منتقل کنند و در حوالی بزرگراه شاهنشاهی، زندانیان در یک «وَن» (خودرو) بودند... با بریدن دست بند، از وَن خارج شده و قصد فرار داشتند و... مامورین به طرف آنها تیراندازی و ۹ نفر از زندانیان کشته شدند...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از سال ۵۴ و جان‌باختن آن ۹ زندانی حدود ۵۰ سال می‌گذرد، آنزمان بزرگراه شاهنشاهی(که حالا بزرگراه مدرس نام گرفته) هر دو طرفش بّر بیابان بود. زندانیان توی اون بیابان فرار کردند که کجا بروند؟
از زندان اوین تا سر بزرگراه با ماشین حدود پنج شش دقیقه راه است. توی این فاصله همه ۹ نفر توافق کردند که فرار کنند؟ بعد لابد به سبک داستان «زورو» Zorro، هو کشیدند و دستبدهای آهنی‌شان را یکی بعد از دیگری پاره کردند و از ماشین در حال حرکت، برقی پریدند بیرون؟

آیا باور کردنی است رهبران دو سازمان مبارز و مسلح را کنار هم در یک وَن بگذارند و انتقال دهند؟ چه کسی این را باور می‌کند؟ آن ۹ زندانی را اصلاً کجا می‌بردند؟ چی شده بود که یکی یکی آنها را صدا زدند؟ همه‌شان که هم‌پرونده نبودند؟
زندانیان سیاسی زمان شاه می‌دانند که امکان نداشت این گروه ویژه را(با هم) انتقال دهند. چشم‌ها را هنگام انتقال می‌بستند و زندانیان به همدیگر یا به صندلی ماشین بسته می‌شدند. چطوری همه ناگهان دست بندها را پاره کردند و زدند به چاک؟ آنهم دست بندهای ویژه‌ای که هرگاه زندانی تکان می‌خورد بسته‌تر می‌شد...؟
دست‌بندهای به کار گرفته شده از جنس استیل بود و به سادگی نمی‌شد آن‌ها را حتی با اره برید، به ویژه که در اثر تکان خوردن سفت‌تر هم می‌شدند. خب حالا گیریم که مثلاً جن و پری آمدند و در یک طُرفه‌العین دست‌های همه را با کلید باز کردند و آنها هم پریدند وسط خیابان و فرار کردند. خیابانی که دور و برش بیابانی است!
بسیار خوب. چرا به پای زندانیان تیر نخورد و همه بدون استثناء کشته شدند و همه هم از جلو گلوله خوردند؟ به سر و سینه. نکند پس پسکی فرار می‌کردند.
چرا خبرنگاران را به محل نبردند و اجازه ندادند از اجساد و شاهدان ماجرا گزارش و فیلم تهیه شود؟ چرا هیچ‌کس شاهد فرار زندانیان و تعقیب آن‌ها از سوی مأمورین و شلیک گلوله به سمت آن‌ها نبوده‌است؟ چرا هیچ عکسی از صحنهٔ فرار و کشتار معروف‌ترین زندانیان سیاسی ایران حتی در آرشیو ساواک نیست؟ سرهنگ(بعداً سرتیپ وزیری) که آنزمان معاون اداره کل چهارم ساواک بود، با تلفن گزارش عملیات را به زبان معکوس، به پرویز ثابتی داده بود. حالا هم چون وزیری زیر خروارها خاک خفته‌است می‌شود همه کاسه کوزه‌ها را سر رفتگان شکست.
...
«کریستین دلانوا» در صفحه ۲۱۷ کتاب «ساواک»، از قول پرویز ثابتی می‌نویسد: «زندانیان با کندنِ نقبی زیر سلول‌شان در زندان قصر سعی کرده بودند از آنجا فرار کنند. به این دلیل آنان به زندان اوین انتقال یافتند و آنجا شروع کردند به تحریک زندانیان دیگر به شورش. پس از آن بود که تصمیم گرفته شد آنان را برای مراقبت بهتر به زندان کمیته مشترک انتقال دهند. بین راه انتقال به زندان جدیدشان، آنان سعی کردند از دست زندانبانان‌شان بگریزند و اینان تیراندازی کردند. چند نفری از آنان کشته شدند...»
واقعش زندانیان زندان قصر هیچوقت به منظور فرار، زیر سلول‌هایشان نقب نزدند. در سال ۱۳۴۸ چند نفر از هم‌پرونده‌های بیژن جزنی(در حالیکه خود او موافق نبود) کوشیدند از طریق پشت‌بام زندان فرار کنند که موفق نشدند.
بماند که در آنزمان اصلاً زندان کمیته مشترک احداث نشده بود که زندانیان مزبور را آنجا منتقل کنند. کمیته مشترک در تاریخ چهارم بهمن ماه ۱۳۵۰ تأسیس گردید. ساخت زندان اوین هم گرچه از دههٔ ۱۳۴۰ در دستور کار قرار گرفت اما در سال ۱۳۵۰ افتتاح شد. تناقض که یکی دوتا نیست.

برگردیم به داستان به اصطلاح فرار آن ۹ زندانی.

می‌دانیم که اعلیحضرت پیگیر اینگونه رویدادها هم بود. او که مو به مو وقایع را دنبال می‌کرد و از سرانجام حمید اشرف می‌پرسید، او که در مصاحبه‌اش به شکرالله پاک‌نژاد اشاره داشت، نسبت به صفرخان قهرمانی کنجکاو بود... و به شهادت گزارش آقای پرویز راجی(سفیر دولت شاهنشاهی در بریتانیا)، مو را از ماست می‌کشید، چنانچه از پیش خبر نداشت، آیا ممکن بود این جریان را مسکوت بگذارد و توضیح نخواهد؟ یک گزارش در ساواک و جاهای دیگر در این مورد نیست. پادشاه(و بالتبع پرویز ثابتی)، در جریان آن توطئه بودند. امثال حسین‌زاده(رضا عطارپور) و عضدی(محمد حسن ناصری) که جای خود دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهمن نادری‌پور معروف به تهرانی یکی از بازجویان کمیته مشترک پس از دستگیری در خرداد ۱۳۵۸ در دادگاه انقلاب در مورد چگونگی این کشتار می‌گوید:
«… بعد از ترور سرتیپ رضا زندی‌پور که در۲۶ اسفند سال ۵۳ صورت گرفت، کمیته مشترک ضدخرابکاری مدتی بدون سرپرست بود و رضا عطارپور(حسین‌زاده) که پست معاون کمیته و رئیس واحد اطلاعاتی را داشت، امور محوله را انجام می‌داد. البته محمدحسن ناصری(عضدی) هم معاون عطارپور بود.

یک روز صبح ناصری من را به اتاقش خواست و گفت با توجه به اینکه در سال ۵۳ ترورهای زیادی صورت گرفته، قرار است طرح متقابلی به اجرا گذاشته شود و شما [تهرانی] هم یکی از افرادی هستید که باید در این طرح شرکت کنید. گفتم من کارم جمع‌آوری اطلاعات است و جریان طرح چیست که گفت فعلاً نمی‌توانم بگویم و پس از صحبت‌های زیاد که جزئیات آن یادم نیست بالاخره گفت در هر صورت چون تو در جریان قرار گرفته‌ای که حداقل طرحی وجود دارد و من هم (یعنی ناصری) در آن هستم چاره‌ای جز قبول نداری و اصلاً از کجا معلوم اجرا شود، چون حالا فقط حرفش زده شده است. آن روز گذشت و من طبق معمول که سرپرست دایره جمع‌آوری بودم به انجام کارهای جاری که نوشتن بولتن‌های روزانه و ویژه و سایر کارهای مکاتباتی بوده ادامه می‌دادم. شاید دو هفته از ماجرای مذاکره گذشته بود که در روز پنجشنبه ۲۸ یا ۲۹ فروردین ۵۴ بود که رضا عطارپور از من دعوت کرد پس از پایان ساعت اداری یعنی بعد از ساعت ۲ بعدازظهر، نهار در رستوران هتل آمریکا واقع در خیابان تخت‌ جمشید میهمانش هستم و بایستی حتماً بروم. در ساعت مقرر به رستوران هتل آمریکا رفتم و با کمال تعجب دیدم علاوه بر عطارپور، حسینی (شعبانی)، پرویز بهمن فرنژاد (معروف به دکتر جوان)، سعدی جلیل اصفهانی (معروف به بابک)، محمدحسن ناصری (عضدی) و ناصر نوذری (رسولی) هم، میهمان هستند و با توجه به موقعیت شغلی و رتبه و وضعیت کاری، این میهمانی نمی‌تواند جنبه عادی داشته باشد. این موضوع خیلی زود روشن شد و عطارپور گفت آقای [پرویز] ثابتی در جریان جزئیات طرح هستند و با سرهنگ وزیری (رئیس وقت بازداشتگاه اوین) هم صحبت شده (یا صحبت کرده) و به هرحال امروز روز اجرای طرح است. فراموش کردم بگویم صبح همان روز به قسمت ما (جمع‌آوری) گفتند کاظم ذوالانوار خیلی زود به اوین منتقل شود که این موضوع یعنی انتقال زندانی به زندان دیگر چون همیشه انجام می‌شد خیلی عادی بود و کاظم ذوالانوار به وسیله یکی از اکیپ‌ها به زندان اوین تحویل شد.
بر اساس این طرح، شعبانی (حسینی) و نوذری (رسولی) می‌بایستی زندانیان را از زندان اوین تحویل می‌گرفتند و بقیه در قهوه‌خانه اکبر اوینی که نزدیک زندان است منتظر می‌شدند. پس از این کار با راهنمایی سرهنگ وزیری از طریق جاده‌ای که از وسط دهکده اوین می‌گذرد و از پشت بازداشتگاه اوین به بالای زندان اوین می‌رسد رفته و زندانیان که ۹ نفر بودند پیاده شدند. من دقیقاً یادم نیست اسامی زندانیان در رستوران هتل آمریکا گفته شد یا نه، و یا در قهوه‌خانه اکبر اوینی. من متوجه شدم که چه کسانی هستند. در هر حال این ۹ نفر عبارت بودند از: بیژن جزنی، عباس سورکی، محمد چوپان‌زاده، عزیز سرمدی، مشعوف کلانتری، حسن ضیاءظریفی، مصطفی جوان خوشدل، کاظم ذوالانوار و فکر می‌کنم احمد جلیل افشار (درست به خاطر ندارم). پس از اینکه زندانیان از ماشین پیاده شدند (چشم‌ها و دست‌های آن‌ها بسته بود) در یک صف روی زمین نشستند و رضا عطارپور شروع به سخنرانی کرد. محتوای سخنرانی این بود که چون رفقا و همفکران شما، همکاران ما (یعنی کارمندان ساواک یا شهربانی) را در دادگاه‌های به اصطلاح انقلابی خود محکوم به اعدام می‌کنند و آن‌ها را ترور می‌نمایند، ما هم در دادگاهِ خود، شما را که رهبران آن‌ها هستید به اعدام محکوم کرده‌ایم. زیرا شما آنان را از داخل زندان به این‌گونه اعمال تشویق می‌کنید و با آن‌ها ارتباط دارید و… در جریان صحبت‌های عطارپور زندانیان به خصوص جزنی و ضیاء‌ظریفی مسأله ارتباط با خارج از زندان را تکذیب و در هر صورت اعتراض می‌کردند. بعد از این با یک مسلسل یوزی که به وسیله جلیل یا سرهنگ وزیری آورده شده بود ابتدا عطارپور یا سرهنگ وزیری مبادرت به تیراندازی به سوی زندانیان کردند و من هم نفر شاید چهارم یا پنجم بودم که چند تیری با مسلسل انداختم و به طور کلی گفتند که باید همه تیراندازی کنند و در آخر کار هم جلیل به هر یک از آن‌ها که هنوز زنده بودند تیراندازی کرد.

منظور تهرانی از جلیل، سعدی جلیل اصفهانی (بابک) است که الان هم در آمریکاست و در مقطعی هم آنجا با دستگاه نظامی آن کشور همکاری داشت. وی بالای سر همه رفت و تیر خلاص را شلیک کرد... به احمد آرامش هم او شلیک کرد، وی سردبیر روزنامه‌ بهرام‌، مدیر روزنامه‌ دیپلمات‌ و عضو «حزب دموکرات ایران» بود که قوام‌السلطنه تابستان ۱۳۲۴ از تأسیس آن خبر داد. پیشۀ سیاستگری و دولتمردی احمد آرامش(اشتری)، با عضویت در دولت قوام‌ در سال ۱۳۲۴ آغاز شد و بعدها در ۱۳۳۹ در نخستین کابینه جعفر شریف امامی، وزیر مشاور و مدیر عامل سازمان برنامه شد. وی در مجلس شورای ملّی از فساد سیاسی و اداری در مملکت پرده برداشت و در پیآمد آن مغضوب و زندانی شد... و بعدها (سال ۱۳۵۲) ساواک به‌دروغ گزارش داد که در خیابان به سوی مأمورین تیراندازی کرده و در اثر تیراندازی متقابل کشته شده است. همسر احمد آرامش، خواهر جعفر شریف امامی بود. وی ۲۸ مهر سال ۱۳۵۲ در پارک فرح (لاله) توسط سعدی جلیل اصفهانی، معروف به بابک، به رگبار بسته شد. در واقعه ٣٠ فروردين سال ١٣٥٤ هم عالیجناب سعدی جلیل اصفهانی، معروف به بابک شرکت داشت و او بود که به آن ۹ نفر، تیر خلاص زد.

وی که بین بازجویان به مهندس بابک مشهور بود، اواخر اسفند ۱۳۵۵ به‌منظور شرکت در دوره «آموزش‌های ویژه در زمینه مبارزه با تروریسم و خرابکاری» حدود دو ماه راهی آمریکا شد. در ساخت و خنثی‌سازی بمب بسیار خبره بود و انواع و اقسام سلاح را می‌شناخت. اگر اشتباه نکنم، او بود که در مصاحبه مشهور آقای پرویز ثابتی با روزنامه‌نگاران، وسایل مکشوفه‌ی خانه‌های تیمی را توضیح می‌داد. در آن فیلم فقط صدایش شنیده می‌شود. اینکه گفته شده دستگاه شوک الکتریکی موسوم به آپولو، که در کمیته مشترک با آن زندانیان را آزار می‌دادند، پیشنهاد و ساخته او بود، واقعی نیست. ضمناً بر خلاف آنچه حکومتیان شایع کرده‌اند او دستگیر و اعدام نشد و تا همین آواخر در آمریکا بود...

آقایان ثابتی و ناصر نوذری(رسولی بازجو) ادّعا می‌کنند آنچه بهمن نادری‌پور(تهرانی بازجوی ساواک) در دادگاهش گفته دروغ بود. او این حرفها را زد که زنده بماند و رژیم از بیم آن‌که بعداً پشیمان شود و حرف‌هایش را پس بگیرد، اعدامش کرد...

چرا بعد از چند دهه که از دادگاه تهرانی گذشته، حالا حرف‌های او زیر سئوال می‌رود؟ چرا همان‌ زمان، کسانی که تهرانی نام‌شان را در دادگاه برد، اطلاعیه ندادند که او دروغ می‌گوید؟ می‌توانستند روایت وی را زیر سؤال ببرند و مثلاٍ بگویند: «در یک رستوران عمومی بازجویان ساواک نمی‌آیند و در مورد یک مسئله مهم امنیتی بحث کنند...»
می‌توانستند بگویند: تهرانی، به جز هوشنگ ازغندی(هوشنگ منوچهری) و منوچهری(منوچهر وظیفه خواه) همه سربازجوها را در واقعه شرکت داده‌است. اگر قرار بر کشتن زندانیان بود اینهمه دنگ و فنگ نداشت. اصلاً چه بسا یک گروه خودسر اینکار را کرده چون از ترور تیمسار زندی پور و...عصبانی بوده‌اند... و، الی آخر...
...
چرا در ظرف این چند دهه آقای ثابتی حرفی را که بعداً زدند نگفتند که «مامورین قصد داشته‌اند تعدادی از زندانیان را از زندان اوین به زندان دیگری منتقل کنند و در حوالی بزرگراه شاهنشاهی، زندانیان در یک «ون» (خودرو) بودند...و بعد با بریدن دست بند از «ون» خارج شده و قصد فرار داشتند و... مامورین به طرف آنها تیراندازی و ۹ نفر از زندانیان کشته شدند...»

تناقض در گزارش مقامات امنیتی رژیم پیشین یکی دوتا نیست. در نامه «ارتشبد نصیری» به «ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی»(نامه شماره‌ی ۶۹۹/ک)، اشاره به یازده زندانی(و نه، ۹ زندانی سیاسی) شده که با اتوبوس(و نه با وَن) از زندان اوین، به زندان‌های دیگر (؟) منتقل می‌شدند...
معلوم نیست آن دو زندانی دیگر چی شدند و چه کسانی بودند.
متن نامه مزبور در صفحه ۱۶۳ (و ۱۶۷) کتاب «زندگینامه حسن ضیاء ظریفی»(به قلم دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی) موجود است.
من دو سه روز بعد از انتشار کتاب «دردامگه حادثه» مطلبی نوشتم با عنوان «پرویز ثابتی و ابراز تأسف در گیومه» که در سایت خودم موجود است.
آقای مصداقی هم مقاله‌ای نوشتند با عنوان «من و حق بیژن جزنی و کشتار ۳۰ فروردین ۱۳۵۴» که بخشی از آن را اینجا می‌آورم: 
از جلوی در اوین تا سر اتوبان پارک وی (چمران) با ماشین در حدود یک دقیقه راه بود. امروز این مسیر به خاطر احداث اتوبان و پل‌های متعدد تغییر کرده است. آن روزگار یک سرازیری و سپس گذر از کنار قهوه‌خانه‌‌ی «باغچه اوین» و یک سربالایی کوتاه، ما را به خیابان اصلی ده اوین می‌‌رساند و با گردش به راست بلافاصله به تقاطع اتوبان پارک وی و «لوناپارک» می‌رسیدید. اگر چنانچه مأموری می‌خواست با کلید مثلاً دست‌بندها را باز کند در چنین فاصله‌ای قادر به انجام آن نبود به ویژه که در سربالایی و سرپایینی و پیچی که لاجوردی آن را «پیچ‌ توبه»‌ می‌نامید ماشین تکان هم داشت. در ثانی برای رسیدن به بیابان ۹ زندانی بایستی از وسط اتوبان رد شوند که ناممکن است.

پارک وی، اتوبانی شمالی جنوبی است که به میدان کندی (توحید) ختم می‌شود؛ اما از اوین و لوناپارک تا تقاطع پهلوی (ولی‌عصر) که بزرگراه شاهنشاهی شروع می‌شود این اتوبان شرقی غربی است. خودروی حامل زندانیان برای حرکت به سمت بزرگراه شاهنشاهی بایستی به سمت چپ می‌پیچید. فاصله‌ی تقاطع مزبور تا بزرگراه شاهنشاهی حدود ۳ کیلومتر و نیم بود که کمتر از ۴ دقیقه با ماشین پیموده می‌شد، به ویژه در سال ۵۴ که ترافیک چندانی در بزرگراه نبود.
امکان ندارد در فاصله‌ی ۴ دقیقه، ۹ دست‌بند توسط دست‌های بسته که تحرک کمی دارند بریده شوند. نمایشگاه بین‌المللی و هتل هیلتون (استقلال) در سمت راست مسیر و باندی که خودرو می‌بایستی در آن به مسیر خود ادامه دهد قرار داشتند. فرار می‌بایستی در یک تقاطع و هنگام توقف کامل خودرو صورت می‌گرفت تا امکان بیرون پریدن ۹ زندانی از تنها در عقب خودرو «ون» به وجود می‌آمد. از ماشین در حال حرکت آن هم وسط اتوبان که نمی‌شود ۹ نفر پیاده شوند و فرار کنند. از سر پارک وی و اوین تا خیابان پهلوی که بزرگراه شاهنشاهی شروع می‌شود تنها سه راه تابناک(یمن) بود که چراغ قرمز داشت. فاصله‌ی لوناپارک تا آن‌جا کمتر از دو دقیقه بود. ضلع جنوبی پارک وی، حوالی بزرگراه شاهنشاهی و پشت هتل هیلتون مجموعه «جام جم» (صدا و سیما) قرار دارد. در شمال اتوبان پارک‌‌وی تا تقاطع پهلوی، ابتدا کوچه‌ باغ‌هایی بودند که به ده اوین منتهی می‌شدند و سپس خیابان تابناک (یمن) که تا خیابان پیراسته (مقدس اردبیلی) و ولنجک امتداد می‌یافت که هنوز چندان آباد نشده بود. زندانیان هنگام فرار فرضی دو راه بیشتر نداشتند یا در سمتی که قرار داشتند داخل نمایشگاه بین‌المللی شوند و یا به هتل هیلتون پناه ببرند و یا به سوی «جام جم» بگریزند و یا به محض پیاده شدن از خودرو، آن را دور زده از وسط اتوبانی که ماشین‌ها با سرعت در آن عبور می‌کردند رد شده و به سمت ده اوین و زندان، یا از طریق خیابان پیراسته (مقدس اردبیلی) به محمودیه و زعفرانیه و سعدآباد و یا به سمت کوه و ولنجک بگریزند. زندانیان پای پیاده، با دمپایی، بدون سلاح، با لباس زندان به کجا می‌خواستند یا می‌توانستند فرار کنند؟ آیا در صورت وقوع تیراندازی و کشتار ۹ نفر، پادشاه نمی‌پرسید نزدیک کاخ ما چه خبر بوده است؟ گزارش نصیری به تیمسار فخر مدرس موضوع را روشن می‌کند او مدعی می‌شود که زندانیان «از اتوموبیل پیاده و در داخل بیابان متواری می‌شوند.» بنابر این آن‌ها بایستی به داخل نمایشگاه بین‌المللی، محوطه‌ی هتل هیلتون یا رادیو تلویزیون گریخته باشند.

چنانچه تیراندازی حوالی بزرگراه شاهنشاهی و خیابان پهلوی صورت می‌گرفت نه تنها مردم زیادی درگیری را می‌دیدند بلکه شاهد جنازه‌‌هایی که این جا و آن جا بر روی زمین افتاده بودند نیز می‌شدند. خبرنگاران و برنامه‌سازان تلویزیون نیز بی‌نصیب نمی‌ماندند.

بزرگراه شاهنشاهی از خیابان پهلوی(ولی عصر) شروع و به میدان ۲۵ شهریور(هفت تیر) ختم می‌شود. در فروردین ۵۴ این بزرگراه در دست احداث بود و امکان تردد خودرو در آن نبود، خودرو حامل زندانیان در تقاطع پهلوی و پارک‌وی که هنوز پلی در آن‌جا احداث نشده بود چاره‌ای نداشت جز این که به سمت شمال (محمودیه و فرشته و تجریش) یا جنوب (میدان ونک و میرداماد و...) بپیچد. خودرو حامل زندانیان از طریق خیابان پهلوی قصد رفتن به کدام زندان تهران را داشت؟

آیا زندانیان «خطرناک» را با اسکورت نظامی به گردش تفریحی و شهرگردی می‌بردند؟ بر فرض محال اگر می‌خواستند زندانیان را به زندان قزلحصار که آن موقع پذیرای زندانیان سیاسی نبود ببرند هم، مسیر عکس را بایستی انتخاب می‌کردند و به جای آن‌که به طرف بزرگراه شاهنشاهی بیایند از طریق اتوبان پارک وی به سمت میدان توحید بروند. برجا ماندن جنازه‌ی ۹ زندانی بر روی زمین و و کامیون نظامی و مأموران مسلح به مسلسل، صحنه‌ی جنگ را تداعی می‌کند. حضور همزمان بیش از ده آمبولانس برای حمل اجساد و زخمی‌ها و طبیعتاً نیروهای پلیس و بستن راه‌ها چیزی نیست که در روز روشن در پایتخت از نظرها پنهان بماند و اخبار آن دهان به دهان نپیچد و تنها مسئولان ساواک آن‌‌ را ببینند. نه در اطلاعیه‌ی ساواک و نه در روایت پرویز ثابتی اسمی از مأمورانی که در حادثه‌ی مزبور مجروح شده‌اند نیست! در گزارش ساواک به دادرسی ارتش که اساساً حرفی از تیرخوردن مأموران نیست. پرویز ثابتی می‌گوید تنها مأمور همراه راننده زخمی شده است و اطلاعیه ساواک از زخمی‌شدن دو مأمور توسط زندانیان در اتوبوس و تیرخوردن یکی از مأموران توسط همکارانشان خبر می‌دهد! ظاهراً برای مسئولان ساواک مشخص نیست که در این ماجرا عاقبت چند مأمور زخمی شده‌اند. مسئولان ساواک که می‌دانستند در تبلیغات خارجی، رژیم شاه به کشتار بیرحمانه‌ی زندانیان متهم می‌شود چرا خبرنگاران را به محل نبردند و اجازه ندادند از اجساد و شاهدان ماجرا گزارش و فیلم تهیه شود؟ چرا هیچ‌کس شاهد فرار زندانیان و تعقیب آن‌ها از سوی مأمورین و شلیک گلوله به سمت آن‌ها نبوده است؟ بایستی توجه داشت که مدت زیادی جنازه‌ها قاعدتاً روی زمین می‌ماندند تا آمبولانس برسد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برگردیم به آغاز سخن: ضرورت طرح این مطلب، وارونه‌نمایی آن واقعه مهیب توسط مسؤولین امنیتی رژیم پیشین بود، با این توضیح که ساواک و پرویز ثابتی، مسئله امروز مردم ایران نیست. از آنجا که قدرت سیاسی برای حفظ خودش در یادمان‌ها دست می‌برَد تا به واسطه آن، حافظه جمعی را کنترل کند، باید خاطره کسانی را که چون شمع شبانه سوختند تا روشنی بخش محفل دیگران باشند، زنده نگه داشت.
آنچه ۲۹ فروردین سال ۵۴ در تپه های اوین رخ داد، مشمول مرور زمان نم‌یشود. قتل بیژن و دیگران این گزاره را هم برجسته می‌کند که اسیر کشی سال ۶۷، مسبوق به سابقه است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درست است که در سال ۶۰ روزهایی بود که در اوین بیش از ۱۰۰ زندانی به رگبار بسته می‌شدند و جمع زندانیانی که در دوران شاه به خاک افتادند، فقط ۳۱۲ نفر بود درست است که در اسیرکشی سال ۶۷ قتل کسانیکه بیشترشان پیش‌تر حکم گرفته بودند. شدت شقاوت؛ سرّی بودن و کیفیت اجرای آن، نشانگر این است که در آن جنایت هولناک علاوه بر شخص آیت‌الله خمینی که فرمان کشتار را داد، دستگاه قضایی و کّل قدرت سیاسی و مذهبی سهیم بودند. درست است که همه و همه، از مجمع تشخیص مصلحت و شورای نگهبان گرفته، تا ائمه جمعه و وزارت کشور و وزارت خارجه... همه و همه در توجیه جنایت یا پنهان‌کردن آن نقش داشتند، درست است که در شقاوت استبداد دینی که با قرائت فاشیستی از دین؛ از آن ابزار بیداد ساخته، تردیدی نیست. اما...اما بیداد شیخ، ستم رژیم پیشین را توجیه نمی‌کند.

بسیاری از ما نسبت به وقایع گذشته و آنچه در میهن ستمدیده ایران روی داده، اطلاع دقیقی نداریم بخصوص که شرح رویدادهای تاریخی، بویژه تاریخ سیاسی در کشور ما بیشتر اوقات در جهت کسب مشروعیت صورت می‌گیرد و وقایع‌نگاران، آشکارا یا پنهان به تحریف تاریخ دست می‌زنند. هرگز مردم شریف ایران روایت آقای ثابتی را از به اصطلاح فرار بیژن جزنی و ذوالانوار و... نمی‌پذیرند.

تکرار می‌کنم مسئله امروز مردم ایران، ساواک و پرویز ثابتی نیست.

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
یاد ده ما را سخن‌های دقیق
که ترا رحم آورد آن ای رفیق
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن
مصلحی تو ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بود نیلش کنی
این چنین میناگری‌ها کار توست
این چنین اکسیرها اسرار توست 


سایت همنشین بهار

برای ارسال این مطلب به فیس‌بوک، آیکون زیر را کلیک کنید:
facebook