عاقبت از ما غُبار مانَد

   
 
«انقلاب بزرگ ضدِ سلطنتی» دوستِ نازنینی بود، برایِ دیدارش و اینکه همنشین‌ و همراهش باشیم سر از پا نمی‌شناختیم... برای زنده ماندنش خود را به آب و آتش زده، زندان‌ها و شکنجه‌ها را با آغوش باز می‌پذیرفتیم و هیچ «خارِ مُغیلان»ی جلودارمان نبود.
به او عشق می‌ورزیدیم...
برایش اشک می‌ریختیم، شعر و طرح و تابلو و فیلم و نمایشنامه و سرود... و قصه و آهنگ و ترانه می‌ساختیم.
زیبا و نازنین بود، امّا... امّا، افسوس که چهرهِ پاک و معصومش را دُمَلِ چرکینِ بیداد، آلود و از ریخت انداخت. بعضی وقت‌ها نمی‌شود به آن نگاه کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
شب‌های سیاه سپری خواهد شد
ای آبِ زلال، بعد از گذشتن از هزار رود خشک به تو رسیدم...تو که مُرداب نبودی. چگونه باورکنم «زیباترین دروغ جهان» بودی؟
شبی که آوای نی تو شنیدم، چو آهوی تشنه پی تو دویدم. دوان دوان تا لب چشمه رسیدم، نشانه ای از نی و نغمه ندیدم...
ای دوست... چرا سَر از عهد بوق درآوردی؟ چرا به داغ و دَرفش کشیده شدی؟ تو با چشم‌بند و دست‌بند چه نسبتی داشتی؟ چرا خونِ آن همه جانِ شیفته را بر زمین ریختی؟... نه، نه «این»، تو نیستی. بَر سَرت چه آمد ای یار؟ کجا غیب ات زد؟ من از این خسته‌ام که می‌بینم تیرگی هست و شب چراغی نیست.
دلم می‌خواهد دوباره در آغوشت گیرم و سَر بَر شانه‌هایت بگذارم...«روزهایِ قدسیِ ایثار» را به یادت آوَرم. خاطرت هست کرور کرور مردم، مردمِ ایران، برای دیدارت سر و دست می‌شکستند و حتا مرگ را به هیچ می‌گرفتند؟ یادت هست ترس و سکوت و مرگ مرده بود و مُحال هم سر تسلیم فرود ‌آو‌‌رد؟ 
خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته... سال ۱۳۵۳ بود. در سلول‌ انقرادی کمیته مشترک ضد خرابکاری از شدت درد و تنهایی به خود می‌لرزیدم و خدا خدا می‌کردم دوباره به «اتاقِ تمشیت» نروم، ‌طاقتم طاق شده بود.
کودکِ درونم زمزمه می‌کرد: یه شب ماه میاد...یه شب مهتاب، ماه میآد تو خواب...
خودم را دلداری می‌دادم روزگاری خواهد رسید که مشعل توحید بر شبهای سیاه بتابد. خواهد تابید... یه شب ماه میاد...یه شب مهتاب...
چه می‌دانستم جای یگانگی و برابری و آزادی، دروغ و دوگانگی و بیداد می‌نشیند... چه می‌دانستم آسمانی که غرق ستاره بود، پُر از ظلمات می‌شود. چه می‌دانستم هرکه سوار است بی رحمانه می‌تازد...چه می‌دانستم خدا و پیامبر و ائمه اطهار هم،کنار داغ و درفش می‌نشینند...
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون...
آخ...کاش پیش از انقلاب مُرده بودم...
این را نه از سرِ یأس، از سرِ درد می‌گویم.
...
ای آبِ زلال، بعد از گذشتن از هزار رود خشک به تو رسیدم... دلم می‌خواهد دوباره در آغوشت گیرم و سَر بَر شانه‌هایت بگذارم... هنوز و تا همیشه خاطره‌ات زنده است و هرز رفتن آنهمه فداکاری و ازخودگذشتگی و ضربه هولناکی که از هر سو به اعتمادِ مردم ستمدیده وارد شد، نفسِ ایستادگی در برابر ستم را زیر سئوال نمی‌بَرد...
باور ندارم جهل و تیرگی عمرِ جاودان دارد، باور ندارم اصالت با تاریکی است...
شب‌های سیاه سپری خواهد شد. رُوَيْداً يُسْفِرُ الظَّلَامُ
درنگ کن، درنگ‌کردنی، روشن می‌گردد تاریکی.
 ...
در این زمینه
 
سایت همنشین بهار
ایمیل

 

 

 

برای ارسال این مطلب به فیس‌بوک، آیکون زیر را کلیک کنید:
facebook