Monday 30 November 2020 / دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹

 

شجریان، شمایلِ فرهنگیِ موسیقیِ ایران

 
 
از ویدئو یا قایل صوتی بشنوید
 
دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، این بحث به محمدرضا شجریان اشاره دارد که عصاره دانش و تلاش بزرگان آواز و ردیف موسیقی ایران در او جمع بود. همو که به استبداد و ابتذال پشت کرد. کنار مردم ایستاد و «دُرّ دری» را در پای خوکان نریخت.
روزی که به قول میرخواند در «روضه الصفا»، مِضراب عزیمت بر طبل رحلت کوفت، خنیا به سوگ نشست و آواز به درد آمد. وقتی به میهمانی خاک رفت بی‌اختیار بیاد سالهای دور افتادم، که او را نخستین‌بار در جشن هنر شیراز دیدم. انگار همین دیروز بود. بهمراه نوازنده برجسته تار و سه تار، محمد رضا لطفی و گروه ایشان، شعر منسوب به قرةالعین را در دستگاه نوا می‌خواند:
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره روبه‌رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موسیقی به بلندای تاریخ ایران پیشینه دارد
موسیقی یک میراث معنوی است و به بلندای تاریخ ایران پیشینه دارد. ستارگانی همچون باربد، اسحاق موصلی، فارابی، عبدالقادر مراغی و صفی‌الدین اُرمَوی (نویسنده الأدوار فی الموسیقی) در آسمان آن درخشیده‌اند. زنده‌یاد محمدرضا شجریان نیز، که تبلور موسیقی آواز ایران در صد سال اخیر بود.
...
بر لب دریا خمش کن لب گزان - پای در دریا منه کم گوی از آن 
من اشرافی به موسیقی ندارم...
در مورد هنرمند شریفی چون او، نه من، بلکه اهل موسیقی صلاحیت اظهار نظر دارند. خانم‌ها و آقایان: پریسا، سیما بینا، سپیده رئیس سادات، ملیحه مرادی، محبوبه گلزاری، کتایون خوانساری، سارا حمیدی، ماندانا خضرایی، سارنگ صیفی زاده، معصومه مهرعلی، نسیم ثیابی، بهار موحد بشیری، فریبا جزایری، زری داوودی، مائده طباطبایی، مریم مهربانو، آوا و آئین مشکاتیان، سولماز بدری، هما روح‌افزا، شایان‌دخت عابدینی‌منش، افسانه رسایی، نگار خارکن، نیلوفر بُداغی، مژگان و همایون شجریان، مهران زمانی یکتا، علیرضا وکیلی‌منش، مهدی امامی، بهنام نوری، مجتبی عسگری، حمیدرضا طاهرزاده، سینا جهان‌آبادی، رضا طیبی، حسن ناهید، شایان هادی، پارسا حسن دخت، علی جهاندار، مازیار ایزدپناه، محسن کرامتی، پوریا اخواص، امید مظهری، مظفر شفیعی، حمیدرضا نوربخش، قاسم رفعتی، مهرداد باران، حسین علیشاپور، علیرضا افتخاری، علی رستمیان، سید جلال‌الدین محمدیان، محسن کرامتی، وحید تاج، حسام‌الدین سراج، امیرحسین پورجوادی، علی رستمیان، اشکان کمانگری، سینا سرلک، سالار عقیلی، محمد معتمدی، امیر ایوانی، حمید متبسم، اسفندیار منفردزاده، حمید عسگری، داریوش پیرنیاکان، کیهان کلهر، حسین علیزاده، مجید درخشانی، شهرام ناظری، هوشنگ ابتهاج، شاهو عندلیبی، کامکارها، انوشیروان روحانی، داریوش طلایی و فرهاد فخرالدینی و…
آنان صلاحیت اظهارنظر در این مورد دارند. آنچه من می‌دانم این است که آن هنرمند شریف، با قدرت‌طلبان راه نیامد. به ارتجاع غالب و مغلوب، هر دو قاطعانه «نه» گفت.
...
شنوندگان محترم بخشی از این مطلب برگرفته از «مجله موسیقی قرن ۲۱» (شماره اول مرداد ۱۳۸۲) که زنده‌یاد شجریان در گفتگو با آقای محمد ابراهیمی، از فراز و نشیب زندگی خودشان می‌گویند. آنچه قرائت می‌کنم چکیده سخنان ایشان است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقش غلامرضا دادبه در زندگی هنری من
من اساتید فراوانی داشته‌ام که همه دانشم از موسیقی، ردیف و گوشه‌ها و شیوه خوانندگی، همه را مدیون و مرهون ایشان هستم. از اساتیدی که از طریق صفحات و نوارهایشان به من آموختند، می‌توانم از اقبال‌السلطان، [حسین] طاهرزاده، قمرالملوک وزیری، [رضاقلی‌میرزا] ظلی، بنان و تاج‌اصفهانی نام ببرم که همگی در کار من تأثیر گذاشته‌اند. اما اساتیدی که بخت درک حضورشان را داشته‌ام، اسماعیل مهرتاش، احمد عبادی، نورعلی‌خان برومند، عبدالله دوامی و فرامرز پایور بوده‌اند. در موتیف‌ها [کوچک‌ترین واحد دارای مفهوم در موسیقی] و جمله‌پردازی‌ها و انتخاب و اتصال موتیف‌ها و جمله‌ها، بیشترین استفاده را از تارِ استاد جلیل شهناز برده‌ام. در بیان کلمات و موسیقی و شعر و دکلمه و تحریرها بیشترین استفاده را از حسین طاهرزاده و بنان برده‌ام. اما نمی‌توانم از تنها استادی که سالها زیر نفوذ و تأثیر متعالی او بوده‌ام، یاد نکنم. از زنده‌یاد غلامرضا دادبه [جانسوز] که برگ سبز ۱۱۵ همراه با سنتور ورزنده از او به یادگار مانده‌است و «دشتستانی» را با صدا و شیوه‌ای خوانده که واقعاً «آوای آسمانی» است. او که یکی از اساتید اندیشه و مردی عارف بود و سررشتهٔ موسیقی داشتند، به من آموخت که هر پدیده از جهان مردمی را چگونه بشناسم و به گوهر مردم سرزمینم پی ببرم. از سال ۱۳۵۸، که بیشتر ایشان را می‌دیدم، همیشه راجع به بنیادهای هنر، جامعه‌شناسی هنر و دوران‌شناسی هنر صحبت و بحث می‌کرد … ردیف و تصنیف کار نمی‌کردند و یک مقدار شیوهٔ دشتستانی را از ایشان گرفتم. مهم‌ترین بخش زندگی هنری من آشنایی با ایشان است که بیشترین تأثیر فکری را در من داشت و مرا دگرگون کرد. او بود که به من نشان داد انسانیت مهم‌ترین مسئله‌است. زندگی و تلاش برای انسان و آرمان‌های انسانی، کلیدی بود که استاد غلامرضا دادبه توجه مرا به آن معطوف کرد تا سعی کنم آثار هنری و آواز را در جهت نیل به این مقصود پیش برم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موسیقی اصیل و خانواده آقاعلی‌اکبر فراهانی
در روزگارانی تیره و تار، اساتید بزرگ به موسیقی اصیل و ملی ما خدمت کردند تا این میراث معنوی گرانبها را برای مردم میهن ما به ارث بگذارند. از دوره قاجار شروع می‌کنم، چون در این دوران است که موسیقی در بعضی دودمان‌ها و خاندان‌ها حفظ و حراست می‌شود. شاخص‌ترین و کامل‌ترین نمونه موسیقی در این دوره، در خانواده آقا علی‌اکبر فراهانی بود که توسط فرزندان و شاگردان آنها سینه به سینه حفظ می‌شد.
میرزا عبدالله، نوازنده چیره‌دست تار و سه‌تار، برادر او میرزاحسین‌قلی، استاد و نوازنده کم‌نظیر و بی‌بدیل تار، با سعه صدر و گشادگی دل و دست، آنچه از استادان خود آموخته‌بودند، به شاگردان خود یاد دادند و از طریق آنها بود که موسیقی اصیل و کلاسیک ردیفی از این خانواده به ما رسیده‌است. آنها مکتبی به وجود آوردند که در آن شاگردان ممتازی تربیت شده‌اند که هر یک به‌نوبه خود مبدل به استادان بی‌بدیلی شدند. غلامحسین درویش، ارفع ملوک گیلانی، منتظم‌الحکما، یحیی‌خان قوام‌الدوله، میرزا اسدالله‌خان اتابکی، میرزا غلامرضا شیرازی، کلنل علی‌نقی وزیری، مرتضی‌خان نی‌داوود، اسماعیل قهرمانی، برادرش شکری [شکرالله خان قهرمانی]، یوسف فروتن، موسی معروفی، سعید هرمزی، سالار معظم، حسین هنگ‌آفرین، حاجی آقا محمد [ایرانی] و نوازندگان شهیری شاگردی شاگردان ایشان را داشته‌اند و همگی از چهره‌های برجسته و تاریخ‌ساز موسیقی ما هستند.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان من و ابوالحسن کریمی
تعلق‌خاطر یک دوست که نامش ابوالحسن بود. ابوالحسن کریمی به صدای من و سماجت او باعث شد که من بیشتر وقت خود را صرف آواز خواندن کنم، او معتقد بود که من صدای بسیار خوبی دارم و اگر کار کنم، آوازخوان خوبی خواهم‌شد. در دانشسرا بود که با هم دوست شدیم. خودش هم صدای خوبی داشت و معمولاً در محیط خوابگاه در وقت استراحت برای بچه‌ها آواز می‌خواند و از من هم می‌خواست که آواز بخوانم. من معمولاً طفره می‌رفتم، اما او اصرار می‌کرد. من هم چاره‌ای نداشتم که بخوانم و برای اینکه بهتر بخوانم، بیشتر به برنامه گلها گوش می‌کردم و با دقت گوش می‌کردم. اغلب اوقات به کوه می‌زدم و تکنیک و متد را با سلیقه خودم تجربه و تمرین می‌کردم و صداهای گوناگون، تحریرها و چهچهه‌ها را در دستور کار خود قرار می‌دادم. ابوالحسن هم مثل من در روستای رادکان معلم بود. [روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان چناران در استان خراسان] یادم هست یک روز با خودش یک سنتور آورد که بنوازد. اما او هم مثل من، مطلقاً چیزی از سنتور نمی‌دانست. درحالی‌که هر دو اشتیاق داشتیم از رمز و راز آن سر دربیاوریم. شب اول که سنتور را باز کرد، دیدیم هر سیمی یک صدا می‌دهد و با بدبختی و سرسختی هرطور که بود آنرا کوک کردیم. آن زمانها خانم پوران آهنگی خوانده‌بود «ای سیمین‌برم، عشوه مکن»، در دستگاه شور. دوست من به آن خیلی علاقه داشت. اول ابوالحسن سنتور زد، من هم ترغیب شدم مضراب دستم بگیرم و ببینم می‌شود یا نه؟ دیدم عجب کار مشکلی است. آن شب بعد از یکی دو ساعت ابوالحسن خسته شد و خوابید. اما من تا گرگ‌ومیش صبح نشستم و تمرین کردم. آنقدر تمرین کردم تا توانستم آهنگ را دست و پا شکسته اجرا کنم. بعدها سنتور یارِ غار من شد…
سال ۴۴ به شدت زمین‌خوردم و سه دنده طرف راستم به داخل شکست. حالت خفگی شدیدی به من دست داده‌بود و قادر به تنفس نبودم… بلافاصله به سراغ آقای افتخاری رفتند که بهترین شکسته‌بند مشهد بود. وی آمد و معاینه‌ای کرد و گفت «لزومی ندارد به بیمارستان انتقالش دهید؛ برایم چند لیوان بیاورید». لیوان‌ها را بر محل شکستگی می‌چسباند و با شدت تمام پس می‌کشید؛ بعد از چندبار که این کار را تکرار کرد، دنده‌ها را بیرون کشید و نفسم راحت شد و از مرگ حتمی نجات پیدا کردم.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نواختن درست سنتور با جلال اخباری
در آن سالهای دور، روزی صدای سنتور «جلال اخباری» نیشابوری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم آمد. گفتم به هر طریق که شده، باید او را پیدا کنم. رفتم و او را دیدم و با هم دوست شدیم. حالا دیگر او ساز می‌زد، من می‌خواندم. در حقیقت تمرینات آواز با ساز و فراگیری «نت» و نواختن درست سنتور را با ایشان شروع کردم. من یک سنتور مشقی خیلی بدی داشتم و تصمیم گرفتم یک سنتور خوب بسازم. چون کمی نجاری می‌دانستم. بعد از تکمیل ابزار و وسایل نجاری، به دنبال چوب توت خشک قدیمی، همه کاروانسراها و چوب‌فروشی‌های مشهد را زیر و رو کردم تا سرانجام یک باربر چوب‌فروشی گفت یک الوار پهن توت از بیست سال پیش در قسمت عقب انبار زیر چوبها سراغ دارم… به‌اتفاق یک ساعتی چوبها را زیر و رو کردیم و بالاخره آنرا یافتیم. واقعاً کهنه بود… الوار را بغل کردم و به یک چوب‌بری رفتم و مطابق اندازه‌ها بریدم. حالا باید فکری به حال گوشی‌ها می‌کردم، چون در آن روزگار در مشهد کسی گوشی سنتور نمی‌فروخت. لاجرم مجبور شدم صد عدد میخ نمره ۶ بخرم و آنها را با سوهان دستی درست کنم. مشکل تنها ساییدن آنها با سوهان نبود، باید یکنواخت ساییده می‌شدند، خدا می‌داند چه‌ها کشیدم. ۱۲ خرک هم برای آن ساختم. با اینکه درمورد پل‌گذاری سنتور تجربه نداشتم، اما صدای دلنشینی داشت و من شیفتگی خاصی به آن پیدا کردم… بعدها تصمیم گرفتم برای اینکه صداها یکدست و موزون‌تر بشوند، پل‌گذاری آنرا عوض کنم. دو بار صفحه زیر را برداشتم و پل‌ها را تغییرشکل دادم و جابجا کردم. بار سوم برای خشک شدن چسب‌ها، آنرا کنار دیوار در پشت بخاری قرار دادم؛ بچه‌ها به‌خاطر گرمای بیشتر، شعله بخاری را زیاد کرده‌بودند. درنتیجه صفحه روی آن شکاف عمیقی برداشت و متأسفانه دیگر قابل‌استفاده نبود… گرچه همه زحماتم هدر رفت اما ذره‌ای از اراده من برای ساختن سنتورهای دیگر کاسته نشد. به‌خصوص علاقمند بودم در پل‌گذاری سنتور برای ایجاد صدای خوش‌تر و موزون تر تحقیقات بیشتری انجام دهم و به نتایج مطلوب‌تری دست یابم…
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرکت در امتحان شورای موسیقی رادیو 
سال ۴۵ ابوالحسن اصرار کرد بیا برای شرکت در امتحان شورای موسیقی رادیو به تهران برویم. فردای آن‌روز به‌اتفاق، به تهران آمدیم و به‌محض ورود، میدان ارگ را نشانه گرفتیم. مسؤول اتاقک نگهبانی نه-تنها ما را تحویل نگرفت و پاسخی نداد، بلکه عملاً ما را رد کرد. روز بعد ابوالحسن گفت «برویم، امروز ترفندی خواهم زد». من رغبت چندانی نشان ندادم، اما ابوالحسن اصرار کرد. خوشبختانه مأمور اتاقک نگهبانی و اطلاعات رادیو، مأمور دیروزی نبود. یک آقای خوش‌اخلاق در جای او نشسته بود و ابوالحسن به او نزدیک شد و در گوش او چیزهایی گفت و بلافاصله دیدم که بلند شد و به ما گفت برویم داخل. از حیاط گذشتیم، پله‌ها را هم بالا رفتیم، اداره موسیقی را هم پیدا کردیم، اما حدود نیم‌ساعت ما را مثل توپ پینگ‌پونگ به در و دیوار زدند، بی‌آنکه پاسخی بدهند.
من خسته شدم، محیط آنجا را با فضای روحی خودم بیگانه یافتم. به ابوالحسن گفتم «از خیر رادیو بگذر. بگذار برویم». اما او گفت «شجر! چرا نباید صدای تو از رادیو ایران پخش شود؟ کمی تحمل داشته باش و صبوری کن، بگذار به عهده من…
ابوالحسن ادامه داد: ببین ما برای همین مقصود اومدیم تهران. کار دیگری نداریم. سرانجام راهی برای نام‌نویسی و شرکت در امتحان پیدا کردیم. به ما گفتند «شورا روزهای سه‌شنبه تشکیل می‌شود. ساعت ده صبح سه‌شنبه اینجا باشید». سه‌شنبه موعود فرارسید. اتاق شورا، میز کنفرانس بزرگی داشت و حدود دوازده−سیزده نفر اعضای شورا نشسته بودند… آقای مشیر همایون شهردار، آقایان حسنعلی ملاح، علی تجویدی، مختاری و دیگران. گفتند: «بیات ترک» بخوان؛ من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و درمایه «بم» فرود آمدم. آقای ملاح گفتند: می‌توانی ضربی بخوانی؟ گفتم: با شعر دیگری بخوانم؟ گفتند: بخوان. خواندم. بعد آقای تجویدی پرسیدند: شما تصنیف هم می‌خوانی؟ من چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دونِ شأن آواز می‌دانستم، با لحن بسیار جدی گفتم: ابداً؛ امتحان تمام شد و بیرون آمدم. دوستم که پشت در ایستاده بود، گفت: بارک‌الله شجر، محشر کردی. ممکن نیست تو را قبول نکنند. از دفتر پرسیدم که کِی جواب امتحان را خواهندداد؟ گفتند: معلوم نیست، شما دو هفته دیگر مراجعه کنید، شاید جواب بدهند. ما هم برای یک هفته به تهران آمده‌بودیم و بودجه کافی نداشتیم. به ابوالحسن گفتم: اینها جواب‌بده نیستند، بیا برگردیم؛ اگر می‌خواستند در همان موقع، قبولیِ مرا اعلام می‌کردند. از این گذشته، آقای تجویدی هم که حتماً از جواب منفی قاطع من درمورد خواندن تصنیف خوشش نیامد…[حدود یکماه در تهران ماندیم که خودش داستانی ست] بعد از یک‌ماه رفتیم که جواب قطعی بگیریم. گفتند: فعلاً رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند. ابوالحسن گفت:
کسی از شما حقوق نخواست، ایشان می‌خواهد افتخاری بخواند؛ اصلاً شما دربارهٔ خوب و بد صدای ایشان نظری ابراز نکرده‌اید که ما تکلیف خود را بدانیم… گفتم: ابوالحسن! اینقدر جوش نزن، بیا برگردیم...ابوالحس اما، نظر دیگری داشت.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیوارهای بلند را از سر راه برداشتیم
ابوالحسن بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، گفت: ما دوباره برمی‌گردیم و اینها را متقاعد و وادار می‌کنیم که صدای تو را از رادیو پخش کنند.
شَجر، تو باید بخوانی و در برنامه گلها هم بخوانی…
سال بعد بوسیله آقای دکتر شریف‌نژاد که معاون رادیو خراسان بود و به من لطف فراوان داشت، قرار گذاشتیم تابستان که ایشان در تهران هستند، من هم به تهران بروم. شاید از این طریق دیوارهای بلند رادیو را از سر راه برداریم. من به تهران آمدم و یک‌شب به‌اتفاق ایشان به منزل مرحوم آقای حسین محبی که اپراتور باسابقه رادیو و برنامه گلها بود، رفتیم. آقای محبی دوستی نزدیکی با دکتر داشت و مرد بسیار خوش‌اخلاق، قلندر و عارف‌مسلکی بود. فردای آن‌روز مرا همراه با یک نوار که در «سه‌گاه» خوانده‌بودم با خود به رادیو برد و به آقای داوود پیرنیا که مسؤول و تهیه‌کننده آن زمان برنامه گلها بود، معرفی کرد. همان معرفی، راهگشای من به رادیو ایران و برنامه گلها بود که مقصود و منظور اصلیم بود. وظیفه خود می‌دانم به‌عنوان حق‌شناسی، از دلسوزی‌های ابوالحسن کریمی، محبتهای دکتر شریف‌نژاد و یادی خوش از زنده‌یاد حسین محبی، از همه آنها که در این راه طولانی مرا یاری دادند، سپاسگزاری کنم.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موسیقی، خونی است که در رگهای شعر جریان می‌یابد 
موسیقی فی‌النفسه از شعر بی‌نیاز است، چون این شعر است که محتاج موسیقی است. موسیقی خونی است که در رگهای شعر جریان می‌یابد و جانی است که در جسم کلام جاری می‌شود. اما این‌دو، «شعر و موسیقی» هرگاه که «اتفاق» کرده‌اند، زیبایی و تأثیرشان بر دلهای بیقرار و شیفته به حد کمال رسیده‌است. به نظر من موسیقی باید به طرزی زیبا و جذاب، بیانگر مفاهیم شعر باشد.
مطالعه شعر و انتخاب آن و همین‌طور آهنگ‌سازی روی کلمات شعر، نیروی خلاقه را برای اجرای برنامه، تقویت می‌کند. من به حافظ به خاطر علوّ طبعش عشق می‌ورزم. با شعر اوست که انسان به آسمان عروج می‌کند. اگر شعر خوب در اختیار نباشد، هیچ‌گاه نمی‌توانم آواز خوب بخوانم و انتخاب حافظ بدان-جهت است که هر هنرمندی، زرگری یک گوهرتراش را صیقل می‌دهد. شعر حافظ هم برای من یک «گوهر» است.
نه فقط به حافظ و امثال او، بلکه به طبیعت، کشت‌وکار، گل، باغ و تاکستان و خوشه‌های انگور هم عشق می‌ورزم. همچنین به شمعدانی‌ها و پرنده‌ها، که واقعاً ارتباط با آنها در من نوعی روحانیت ایجاد می‌کند. به کشاورزی، به ساخت سنتور، تربیت شاگردان، خوش‌نویسی، به هنرم و به شعر و موسیقی که در تمام طول تاریخ این سرزمین کهنسال و فرهنگ دیرپای آن همچون دو بال یک پرنده برای «پرواز» بوده‌اند، عشق می‌ورزم…عشق پاره‌شدن بند دل است، آتش‌گرفتن وجود است…
من از دیرباز معتقد بودم «شعر و موسیقی» هرگاه که «اتفاق» کنند، زیبایی و تأثیر آن‌دو بر دلهای بیقرار و شیفته به حد کمال می‌رسد، موسیقی، خونی است که در رگهای شعر جریان می‌یابد و جانی است که در جسم کلام جاری می‌شود. اما کسانیکه از راه دین زندگی می‌کنند، یعنی از این طریق به قدرت می‌رسند و می‌خواهند آقایی کنند، اینها می‌ترسند قدرتشون کم بشود و موسیقی در برابرشان قرار گیرد. روی این حساب با موسیقی درمی‌افتند. از گذشته‌های دور موسیقی طرفدار داشته و نظر مردم را به خودش جلب می‌کرده، بنابراین، آخوند با موسیقی مخالفت می‌کند. اسلام نمیگه، آخوند میگه. من خودم در نوجوانی یازده مرتبه قرآن را دُوره کردم یک کلمه از موسیقی در آن نیست که بگه خوبه یا بده. کسی حق ندارد بگوید موسیقی حرام است.
معنویاتی را که انسان به آن توجه دارد با هر مفهومی که آن را بنامیم، خدا، سرآغاز زمان، حقیقت هستی، سروش کارگاه هستی، سروشهای انسانی و... با موسیقی قابل حصول است با موسیقی، بهتر از هر وسیله دیگری می‌توان به آن معنویت رسید، انسان آن چنان که بر بال موسیقی می‌تواند به خدا، به حقیقت، به معنویات، و به انسانیت برسد، با هیچ چیز دیگری نمی‌تواند برسد. 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جشن هنر و شاهکار زندگی هنری من
در نهمین جشن هنر، بعد از اجرای «راست‌پنجگاه» در حافظیه شیراز به هنگام اجرای نوا، نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که بعد از گوشه «نهفت» که اوج دستگاه نواست و به «فرود» نوا منتهی می‌شود، قرار بود «حسینی» را که خیلی نزدیک به «نهفت» است و با یک اختلاف کم و در همان پرده «نهفت» اجرا می‌شود، اجرا کنم، به علت وقوع وقایعی قبل از اجرای برنامه که مرا عصبانی کرده‌بود، به جای گرفتن پرده «حسینی»، بی‌اختیار «عراق» را شروع کردم که قبل از اجرای گوشه «نهفت» آنرا خوانده بودم. محمدرضا لطفی هم که تار می‌نواخت، یکباره متوجه اشتباهم شد و مرا نگاه کرد. از نگاه وی فهمیدم که به جای «حسینی»، «عراق» را گرفته‌ام. بلادرنگ در اولین ثانیه‌های شروع «عراق» فکر کردم که چگونه می‌توانم خودم را دوباره به «حسینی» برگردانم. شاید در یک‌صدم ثانیه به فکرم رسید که با ادامه تحریر و فرود به «رهاب» و کشاندن «رهاب» به «شور»، می‌توانم با پرده «شور» به «حسینی» برسم. تمام این فعل‌وانفعالات تنها با یک تحریر به وقوع پیوست که براستی اصلاً تصورش را نمی‌کردم. اشتباه من آنچنان غیرمنتظره بود که یکباره قلبم فروریخت، اما به هر تقدیر «گلیم» خودم را از آب بیرون کشیدم. لطفی هم از سرعت انتقال من تعجب کرد… اگر از من بپرسید که شاهکار زندگی هنری من کدام است، به شما می‌گویم شاهکار من همان شب در حافظیه بود که با یک تحریر از «عراق» به «حسینی» برگشتم. این درواقع برای من یک آزمایش نیز بود که از آن سربلند بیرون آمدم و این به دست نمی‌آید، مگر با تمرینهای مداومی که دارم و پیوندی که بین گوشه‌ها هست و در ذهن من محفوظند.
...
نهفت، نام یکی از گوشه‌های دستگاه نواست. 
حسینی یکی از ۱۲ مقام موسیقی قدیم ایران بوده‌است. این مقام هم‌اینک به صورت گوشه‌ای در دستگاه شور موجود است. از این مقام با لقب «شَدّ الصُلح و العَتاب» (مقام صلح و خشم) هم یاد شده‌است. 
رَهاوی یا رهاب، در ردیف موسیقی ایرانی اکنون به صورت یک گوشه در دستگاه نوا یا دستگاه شور حفظ شده‌ و یکی از ۱۲ مقام اصلی موسیقی قدیم ایران است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشان پیکاسو، قدردانی از هنر، معنویّت و تمام استعدادهای ایرانی‌ست
در سال ۱۹۹۵ یونسکو به مناسبت بزرگداشت خیام شاعر و ریاضیدان پرآوازه ایران، کنگره‌ای برپا کرد. کسان زیادی ازجمله ایرانیان فرهیخته در برپایی این کنگره نقش عمده داشتند. برگزارکنندگان و آقای «فدریکو مایور» دبیرکل یونسکو به این خیال افتادند که کنگرهٔ بزرگداشت عمر خیام حکیم بزرگ نیشابور را با آوای جان‌بخش موسیقی ایرانی شرقی‌تر کنند و مرا برگزیدند. در شب پایانی و مراسم اختتامیه که در پاریس برگزار می‌شد، آقای فدریکو مایور مدال پیکاسو را به من اهدا کرد و متنی را قرائت نمود. اصل متن به فرانسوی بود که‌ترجمهٔ آن این است:

«سازمان‌تربیتی و فرهنگی و علمی ملل متحد (یونسکو) به‌پاس تلاش‌های محمّدرضا شجریان در جهت موسیقی کلاسیک ایرانی و اشاعهٔ آن به‌عنوان عامل گفت‌وگوی فرهنگ‌ها نشان مُطلّای پیکاسو را به وی اعطا می‌کند.»
...
در پاسخ به صحبت‌های آقای مایور، من هم متقابلاً از ایشان و سازمان یونسکو سپاس‌گزاری کردم و گفتم: «از شما سپاس‌گزارم که معنویّت و فرهنگ کهن ایران‌زمین را شایستهٔ دریافت نشان پیکاسو دانسته‌اید و بنده را به نمایندگی از هنرمندان و کسانی‌که برای فرهنگ ایران خدمت کرده‌اند، برگزیده‌اید. این نشان به من تعلّق ندارد بلکه نشان قدردانی از هنر، معنویّت و تمام استعدادهای ایرانی‌ست و من به نیابت از تمام صاحب‌هنران ایرانی، از شما تشکّر می‌کنم.»
...
ما هرچه داریم از اساتید و مردم خوب‌مان داریم و من به نمایندگی از آنان، این نشان را دریافت کردم. پس از آن هم کنسرتی را در ماهور و افشاری اجرا کردیم که بخش عمدهٔ آن مبتنی بر رباعیّات خیّام بود که با استقبال حاضران مواجه شد. نشان هنر پیکاسو هر چهارسال یک‌بار از طرف یونسکو به هنرمند یا شخصیتی که فعالیتهای فرهنگی جهانی دارد و کار دارای اصالت و ویژگی‌هایی است، اهدا می‌شود. پیش‌تر در زمینه موسیقی «یهودی منوهین» Yehudi Menuhin موسیقیدان بزرگ و «نصرت فتحعلی‌خان»، خواننده پاکستانی هم این نشان را دریافت کرده‌اند. پیکاسو با خلق آثار شگفت‌انگیز و ایجاد سبکی نو در نقاشی، بنیان‌های این هنر را درهم ریخت و بر جهان عصر خودش تأثیری شگرف گذاشت. نشان مزبور بیضی و به شکل چشم پیکاسو طراحی شده‌است. شاید به این دلیل که چشم پیکاسو، دنیا را به شکل متفاوتی می‌نگریست. نشان پیکاسو برای هر هنرمندی در هر حوزه فرهنگی و قلمرو جغرافیایی از نظر هنری و معنوی بسیار ارزشمند است. زیرا بزرگترین نشان فرهنگی جهانی است که از سوی یونسکو به هنرمندان جهان اهدا می‌شود. واقعش از نشاط در پوست خود نمی‌گنجیدم. زیرا این نشان متعلق به مردم میهن من است که مرا در دامان پرمهر خود پرورده‌است. متعلق به خاک سرزمینی است که معشوق من است. اما بالاترین نیکبختی برای من در این است که گروهی صاحبدل به صدای من گوش می‌کنند و از آن لذت می‌برند و افزون‌براین، وقتی می‌بینم که پس از سالها زحمت و مرارت و خدمت به هنر این سرزمین، گروهی قدرشناس، خستگی را از تن انسان می‌زدایند.
من با کمال افتخار آنرا به نمایندگی از سوی هنر ایران دریافت داشتم و با کمال افتخار نیز به پیشگاه ملت ایران تقدیم کردم. می‌کوشم قبل از اینکه یک هنرمند باشم، یک انسان باشم و شرط انسان بودن من در این است که دروغ نگویم، تظاهر نکنم و نفریبم و مهم‌تر اینکه اصول اخلاقی را رعایت کنم. بسیار اتفاق می‌افتد که احساس می‌کنم حُسن‌نظر مردم درمورد من به اغراق می‌رسد. مردم مرا بیشتر از آنچه هستم، پذیرفته‌اند. این را می‌دانم و ایمان دارم که اعتقاد آنها را از خود سلب نخواهم‌کرد…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موسیقی از درون تاریخ یک ملت بیرون می‌آید
موسیقی از درون تاریخ ما اومده بیرون. اینه که غم داره. بله. تاریخ ما را دنبال کنید ببینید همه‌اش جنگ و کشتار و بدبختی و فشار و استبداد بوده. سراسرش استبداد بوده و ما هنوز به دموکراسی نرسیدیم. موسیقی ما تابع این شرایط قرار گرفته. شما نمی‌تونی از اون موسیقی خواسته باشی که در بی‌خبری باشیم. خوش بگذرانیم. فقط برقصیم. داریم همچنین چیزی در موسیقی‌مون اما زمانش نرسیده که ما اینگونه موسیقی استفاده کنیم. فعلاً این موسیقی دردهایمان را باید بیان کند.
اینها همه‌اش زائیده استبداد و خفقان است که هنرها بدین شکل درآمده است.
...
موسیقی فقط ردیف‌ها نیست. کمااینکه فی المثل، ادبیات هم فقط حافظ و سعدی نیست. اگر ما موسیقی را یک زبان بدانیم که هست، زبان ناکرامند است. در موسیقی، بی‌انتها می‌توانیم آهنگسازی کنیم. ردیفها، نمونه‌هایی است ازجمله‌پردازی‌های موسیقی ما. اما موسیقی فقط ردیف نیست. شما ساز جلیل شهناز را گوش بکنید، اغلب آن هیچ‌کدام از جمله بندیهای ردیف درش نیست؛ ولی موسیقی اصیلی است و ما از آن لذت می‌بریم. ابوعطا می‌زند، حجاز می‌زند و چقدر زیبا می‌زند، هرچند جمله بندیش توی ردیف نیست. پس، موسیقی یک زبان است که آدم با واژه‌های این زبان، میتونه حرفش را بزند. ما در زبان کلمه داریم و جمله داریم. ما به وآژه‌های موسیقایی میگیم موتیف، موتیف‌ها در کنار همدیگر قرار می‌گیرند و جمله می‌سازند. باز ما با این جملات یک فراز می‌سازیم و کلی آهنگ را بوجود می‌آوریم. عین زبان، و عین کتابی که نوشته می‌شود. موسیقی سه ساعت و نیم (که آقای احمد شاملو اشاره داشت همه دستگاه‌های آن را در همین مدت می‌توان نواخت) سه ساعت و نیم که هیچی، [اگر به موسیقی به شکل یک زبان نگاه کنیم] هزاران هزار ساعت هم تمام نمیشه و میشه آهنگ ساخت و چیز جدیدی ارائه داد. اما بعنوان یک قالبی که از گذشته به ما رسیده‌است، همان سه ساعت و نیم بیشتر نیست! مثل این است که بگوییم ادبیات ما فقط دیوان حافظ است و بوستان با فلان تعداد شعر! آنقدر آمدند شعر گفتند که نگو، شعر نو و کتابها در زمینه ادبیات داریم. انبوهی کتاب که در آنها همان کلمات بکارگرفته شده و مفاهیم دیگری ایجاد کرده‌است. موسیقی از زبان هم فراتر است و خیلی بیشتر از زبان ظرفیت تنوع دارد. موسیقی جهان الان دو گام بیشتر ندارد. ماژور و مینور (ماهور و همایون و…) ولی ما دو گام بیشتر داریم. شور/ و / چهارگاه. بطور کلی ما چهار گام داریم. دو گام بیشتر از موسیقی جهان. همان کارهایی که با موسیقی جهان میشه کرد ما هم می‌توانیم و دو گام بیشتر داریم.
بر اساس دستگاه‌ها و مقامها ما می‌توانیم کار کنیم. دو تا شاهد داریم. از یه جا که شروع می‌کنیم مدولاسیون و طراحی می‌کنیم آهنگسازی می‌کنیم و دوباره میریم برمی گردیم سر جای اولمون؛ ولی در موسیقی غرب به این شکل نیست. اونا بصورت آزاد کارشونا می‌کنند؛ ولی ما، یک رابطه‌ای هست بین جمله‌بندی و حرفی که می‌خواهیم بزنیم در چه مقام و دستگاهی صحبت می‌کنیم و دوباره در همان جای اصلی که شرع کردیم برمی‌گردیم. موسیقی ما از نظر پتانسیل و محتوا خیلی بالاست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مجبور شدم چند ساز جدید بسازم
این اواخر مجبور شدم که چند تا ساز جدید بسازم. جای آنها را خالی می‌دیدم و احساس نیاز می‌کردم. در ایران بیش از صد ساز مختلف داریم. اما همه این سازها در ارکسترها بکار گرفته نمی‌شود. آنچه عملاً استفاده می‌شود تار و کمانچه و ویولن و… اینهاست. بعدها در سفر و با مطالعه، دریافتم که در موسیقی کلاسیک غرب از شش، هفت اکتاو بهره می‌برند. نمونه‌اش پیانو که ۷ اکتاو دارد اما موسیقی ایران سه اکتاوه است. همینکه ارائه می‌شود. گاهی اوقات اکتاو بالاتر هم می‌رفت. اما در قسمت بم سازهای متنوعی نداشتیم. بم‌ترین سازی که داشتیم عود بود و من دیدم دو مرحله بالاتر از آن هم می‌توانیم داشته باشیم. عود هم می‌توانیم داشته باشیم. در جهان چنین سازهایی بود. یعنی یک چهارم – ۴ پرده یا ۵ پرده برتر، یا یک اکتاو، دو اکتاو بم تر هست. من احساس کردم که این صداهای بم را در موسیقی خودمان کم داریم. شنونده‌ها و خود من این صدا را دوست داریم اما سازش نیست. برخی اقداماتی نمودند اما در شکل و سنت گیر کردند.
...
موسیقی ما شکل نیست صداست. تعصب روی شکل سازها داشتن، درست نیست. ما تار را به همان شکل و اسلوب خودش حفظ میکنبم. کمونچه صدای خودش را دارد. نی سنتور عود سه تار اینا شکل و صدای خودشون را دارند. من متوجه شدم که در لابلای اینها ما صداهای دیگری هم می‌خواهیم. مثل اینه که در نقاشی ما ۴ رنگ اصلی را داریم اما هزاران رنگ از آن ۴ رنگ می‌سازیم. از اختلاطشون رنگین کمان درست می‌کنیم. ما می‌خواهیم از سازهایمان صداهای مختلف داشته باشیم. تار و سه تار و کمانچه و بقیه به جای خود اونا محفوظ اما ما لابلای آن صداها، به صداهای دیگر هم نیاز داریم. هم از طرف سوپرانو، نت‌های بالا و هم به طرف بم. این بود که دیدم کسی دست بالا نمیکنه، خودم طراحی کردم و ساختم بر اساس نیازی که در ارکسترها داشتیم. طراحی کردم و رفتم در کارگاه اجرا کردم. دوست نجاری هم هست که کنار من کار میکنه اما طراحی‌اش با خودم است و نظارت می‌کنم. من بیش از ۵۰ سال است که روی صدای ساز تحقیق می‌کنم. باید کسی آشنا باشه به سنتور تا ببینه چی میگم. این یه ساز بدقلق است و پدر نوازنده‌اش را درمیاره. هر سازی یک خرک بیشتر ندارد. سنتور ۱۸ تا ۲۰ تا خرک دارد. چون شکل شنتور ذوزنقه‌ای است، هر حرکتی هم شرایط خاص خودش را دارد؛ و چون شرایط خرک متفاوت است، رنگ صدا فرق می‌کند؛ و این ساز، نت هاش جواب نمیده. بهترین سنتورهایی که ما شنیدیم اقلاً ۴ نوع صدا میده. از سال ۳۹ به بعد مدام روی این ساز هم مطالعه کردم و داخل ساز کارهایی کردم که شرایط خرکها یکی بشه تا صدای مطلوب در بیاید. این به من آگاهی و شناخت داد که صداها در چه شرایطی چه رنگی پیدا می‌کنند. صدا موجود عجیب و غریبی است شرایط که یه ذره عوض بشه رنگ صدا تغییر می‌کند. شما چوبتان را عوض کنید صدا عوض میشه همچنین اگر قطر، طول، فشار و… تغییر کنه صدا تغییر میکنه و این را کسی متوجه میشه که با صدا آشناست. من متوجه شدم اینگونه نمیشه. باید شرایط را یکسان کنم. اومدم یه ساز جدید درست کردم. صفحه زیرش را پیچی کردم که بشه بازش کرد. پل هاشا عوض کردم دوباره گذاشتم ۱۸ نوزده بار این کار را کردم و هر بار پلهای جدید گذاشتم. همین بتدریج به من اجازه داد تجربه داد که شروع به سازسازی کنم. سیم ویولون را روی کمانچه می‌اندازند و صداش فرق میکنه. حالا من سازی ساخنم که نه ویولون است نه کمانچه و صدای دیگری دارد. رنگ صداش متفاوت است. این از بابت رنگ صدا. اما نکته دوم وسعت صداست که از اون حالت سه اکتاوه پیشن فراتر بره؛ که بتونیم در پنج شش اکتاو در اجراها ازش استفاده کنیم. سازهایی که ساختم میتونیم تا ۷ اکتاو مثل پیانو ازش استفاده کنیم… می‌خواستم یه خانواده سازهای ایرانی داشته باشیم که رنگ صداش شرقی باشه و… صراحی و شهرآشوب، ساغر، سبو، کرشمه و تُندر را من ساختم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرگز به مردم و به سرزمینم پشت نکردم
موسیقی ایرانی تنها یک سنت موسیقایی نیست، تنها یک فرهنگ غنی و ریشه دار و کهنسال نیست، بلکه در عین حال نموداری دقیق و روشن از یک تمدن دیرپا و ماندگار است که طی هزاران سال در دل این جغرافیای رنگارنگ شکل گرفته‌است و من در تمام طول زندگی‌ام و در بیش از نیم قرن حضورم در عرصه موسیقی ایرانی، همیشه و در همه حال کوشیده‌ام تا نه فقط پاسدار ارزش‌ها، اصول و شکوه و عظمت این سنت موسیقایی، نه فقط مفسر این فرهنگ غنی بلکه پاسدار این تمدن باشم. موسیقی ایرانی همیشه و در هر حال، بازتاب دهنده جلوه‌های مختلف این تمدن کهنسال و رنگارنگ بوده‌است، بازتاب دهنده معماری و مهندسی ایرانی در دل خاک و خشت و لعاب و آرامش و سکوت و خلوص و خلوت انسی که در آن موج می‌زند و از انسانی گفته‌است که این در این خانه‌های دلباز و روشن رو به نور، در دل حضور دایمی طبیعت و خورشید و آب، در جست و جوی لحظه‌ای آرامش و آسایش و خلوت و مهربانی بوده‌است. موسیقی ایرانی بازتاب دهنده شعر و ادب غنی و کهنسال این سرزمین و نظم دقیق و مهندسی شده حیرت انگیزش بوده که در تمام طول تاریخ پربارش از خنیاگران کهن تا همه آن شاعران درخشان و گذر از همه پیچ و خم‌های تاریخ، تنها نمایش دهنده حیرت انسان این مرز و بوم از زیست در جهان بود...
آواها و نواهای موسیقی ایرانی هم چیزی جز ستایش حضور در این جهان و حیرت و بهت و ستایش از این نظم و تکامل نیست. هنرمند ایرانی، برعکس هنرمند غربی، فردیت‌اش یعنی مایه رسیدن و خلق و آفرینش هنری را همیشه در حیرت از کشف و شهود این جهان با نظم و اصول صرف کرده‌است. موسیقی ایرانی، جشن و شور درک این حیرت، این کشف و شهود، این شکوه و عظمت است. من در تمام طول این نیم قرن کوشیدم تا این سنت ریشه دار خنیاگری ایرانی را با همه زوایا و گوشه‌ها، همه غنا و عظمت و تنوعش حفظ کنم و پاس بدارم و سپس آن را به آیندگان منتقل کنم. کوشیدم که این سنت خنیاگری را که در عمق این تمدن کهنسال ریشه دارد، از چنگ نوازان هخامنشی تا موسیقیدانان ساسانی و سپس قاریان کلام وحی پاسداری کنم و اگر می‌توانم چیزی بر آن بیفزایم و اگر همیشه کوشش کردم تا حافظ و پاسدار دقیق این سنت باشم تنها به این قصد بوده که در غیاب آن معماری با شکوه، آن شعر و ادب غنی و درخشان، کتابت و خطاطی و مینیاتور و دیگر مایه‌های هنری این تمدن، موسیقی ایرانی اعتلا یابد، چرا که اکنون تنها بازمانده، و نماینده یک تمدن کهنسال اما در حال نابودی یا دستکم دگرگونی است. موسیقی ایرانی، سینه به سینه در دل عاشقان حفظ شده، از پستویی به گوشه‌ای پناه برده، طی قرن‌ها پالاییش و نظم یافته، فردیت‌های هنرمندان در طی تاریخ به آن افزوده شده، غنا و تکامل یافته و اکنون فشرده شده و خلاصه شده ویژگی‌های یک تمدن است. من کوشش کردم تا آن را حفظ کنم. به تمام و کمال آن خدشه‌ای وارد نکنم، حرمت‌اش را بدارم و اگر می‌توانم چیزکی به غنایش اضافه کنم، تا دیگرانی شاید آن را متحول کنند و از آن چیزی کامل‌تر بسازند…
...
سلام بر محمدرضا شجریان که شمایل فرهنگی موسیقی ایران بود. گرچه سر بر خاک نهاده اما بیش از پیش حضور دارد. سلام بر او که عصاره دانش و تلاش بزرگان آواز و ردیف موسیقی ایران در او جمع بود. به استبداد و ابتذال پُشت کرد. کنار مردم ایستاد و «دُرّ دَری» را در پای خوکان نریخت. او نه یک فرد، بلکه شکل‌دهنده خاطره جمعی برای چند نسل است.
 
در مقدمه بحث، از «صفی‌الدین اُرمَوی» صحبت شد. توضیح کوتاهی در مورد او.
صفی‌الدین اُرمَوی موسیقی‌دان و خوش‌نویس ایرانی و پیشتاز مکتب منتظمیه (نظام گرا) در موسیقی بود. او در ارومیه زاده شد و به دلائلی که شرح دیگر می‌طلبد، بیشتر عمرش در بغداد سپری شد. صفی‌الدین اُرمَوی به محاسبات ریاضی برای توصیف فواصل موسیقی اهمیت می‌داد ازجمله اندازه‌گیری‌های دقیق برای جایگاه پرده‌های ساز عود که توسط اخوان الصفا ارائه شده‌است. وی برای ثبت و ضبط موسیقی از روشی نظام‌مند پیروی کرد و آثار مهمی در این زمینه نوشت. سازهایی هم با دخل و تصرف در سازهای قدیمی ابداع کرد. دو ساز «مُغنّی» و «نزهه» را هم او ساخته‌است. نزهه، حاصل ترکیب سازهای چنگ و قانون بود. تنهٔ آن به شکل مربع مستطیل، از چوب بید سرخ ساخته می‌شد. نام این ساز در رساله‌های «درة التاج لغرة الدباج» و «نفائس الفنون فی عرائس العیون» آمده‌است. مُغنّی، ترکیبی بود از سازهای قانون، رُباب و نزهه و از چوب درخت زردآلو ساخته می‌شد، کاسه‌اش از رُباب بزرگتر و پهن‌تر بود و دسته‌اش شکل مثلث داشت. ازجمله آثار صفی‌الدین اُرمَوی، «شرفیه» و «رسالهٔ الأدوار فی‌الموسیقی» است.
الادوار در زمان خودش، یکی از شاخص‌ترین آثار در زمینهٔ تئوری موسیقی بود. در این کتاب وی نحوهٔ کوک‌کردن سازهایی مثل بربط را تشریح کرده‌است...
 

http://www.hamneshinbahar.net/article.php?text_id=570


░▒▓ همه نوشته‌ها و ویدئوها در آدرس زیر است: 

...
همنشین بهار 

 

 

برای ارسال این مطلب به فیس‌بوک، آیکون زیر را کلیک کنید:
facebook


کورشِ تاریخی با توهّماتِ ما، از بُنیاد متفاوت است

کورشِ تاریخی با توهّماتِ ما، از بُنیاد متفاوت است

این بحث به «کورش تاریخی» اشاره دارد. کورش تاریخی با توهمات ما و آنچه از قرن بیستم به بعد در باره وی بر سر زبان‌ها افتاده، از بُنیاد متفاوت ‌‌است. ضرورت طرح اینگونه مباحث آشنایی با تاریخ پُر فراز و نشیب میهن ماست که غالباً با آن بیگانه‌ایم. درست است که در گذشته نباید زیست اما به گذشته باید نگریست. به قول شکسپیر در نمایشنامه توفان: What's Past Is Prologue (گذشته پیش درآمد اکنون است).
در این بحث به استوانه کورش Cyrus Cylinder هم، اشاره می‌شود که جوهر و مضمونش احترام به حقوق انسانی، توسط نیاکان ماست و تأثیر معنوی‌ آن کمتر از سند Magna Carta (مگنا کارتا) در اروپا نیست.

دکتر محسن هشترودی، جزوی از تاریخ ماست

دکتر محسن هشترودی، جزوی از تاریخ ماست

این بحث اشاره کوتاهی است به اندیشمند و ریاضی‌دان ایرانی زنده‌یاد دکتر محسن هشترودی، که سیمای نجیب و دوست داشتنی و رفتار فروتنانه‌اش زبانزد بود. خردمندی که درست حرف می‌زد و حرف درست می‌زد. او دایرةالمعارف زمان خود بود و تسلطی که در درس نشان می‌داد حرف نداشت. افسوس که در سالهای آخر عمر سوگ مرگ دختر بزرگش وی را به اندوهی جانکاه کشید و نیروی او را کاهش داد و سرانجام چراغی که حق بود هنوز سالها پرتو افشانی کند و محیط نیازمند ما را روشن سازد در خاموشی گرایید.

غبارزدایی از آینه‌ها
نامه تاریخی دکتر مصطفی رحیمی به آیت‌الله خمینی

غبارزدایی از آینه‌ها</br>نامه تاریخی دکتر مصطفی رحیمی به آیت‌الله خمینی

دکتر مصطفی رحیمی در سال ۶۰، بیش از سه ماه بازداشت شد و دلیلش اینطور که خودش در نامه به زنده یاد امیر پیشداد نوشته، هیچ ربطی به نامه‌ای که به آیت‌الله خمینی نوشت، نداشت. همچنین بر خلاف آنچه بی‌بی‌سی منتشر کرد و به اشتباه در ویکیپدیا هم نوشته شده، به علت نوشتن متنی به اسم «عصرانه حکومت قانون» نبود.

Bint El Shalabiya بنت الشلبیه

Bint El Shalabiya بنت الشلبیه

▬ البنت الشلبية، دختر شلبیه با تمام وجودم دوستت دارم. تو چشم منی [برایم همه چیز هستی] محبوبم زیر طاق‌ها ایستاده و در انتظار است، برایم آسان نیست خاطرش را مکدر کنم. عشق من تو از دور ظاهر می‌شوی و من با قلب مجروحم خاطرات گذشته را مرور می‌کنم... [که] زیر درخت انار با من حرف زدی و ترانه خواندی...و [از دوئیت، به یک‌تویی و یکتایی رسیدیم]

۱۲ نکته در مورد حکیم زَکَریای رازی

۱۲ نکته در مورد حکیم زَکَریای رازی

این بحث اشاره کوتاهی است به حکیم فرزانه، محمد بن زکریای رازی را که حدود هزار سال پیش پای تعقل و خرد را به میان کشید و از استادان یونانی طب و فلسفه، عبور کرد و به دید انتقادی به آنها نگریست، استقلال فکری خود را حفظ کرد و به اهمیت تجربه و مشاهده در علوم پی برد و تصریح نمود با خرد به شناخت زمین و آسمان و ستارگان و حتی آفریدگار نائل می‌شویم.
من سالها پیش در ویکیپدیا و جاهای دیگر از او نوشته‌ام و در اینجا نمی‌خواهم به شرح کامل زندگی و آراء او بپردازم. تبا کمال ادب و فروتنی به دوستانی که نگاه یکسویه به آن حکیم خردمند دارند و در مورد وی راستها را هم نمی‌گویند یادآور میشوم بدون آشنایی کامل با زبان کتب رازی که غالبا عربی است نمی‌توان داوری همه جانبه‌ای در مورد او داشت.

غبارزدایی از آینه‌ها
کودتای ۲۸ مرداد به روایت دکتر غلامحسین صدیقی

غبارزدایی از آینه‌ها</br>کودتای ۲۸ مرداد به روایت دکتر غلامحسین صدیقی

خواهران و برادران عزیز، آنچه قرائت می‌کنم روایت دکتر غلامحسین صدیقی است از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ / ایشان استاد دانشگاه تهران و وزیر پست، تلگراف و تلفن (در دولت اول) و وزیر کشور و نایب نخست‌وزیر (در دولت دوم) دکتر محمد مصدق و از آورندگان دانش جامعه‌شناسی به ایران و از بنیانگراران مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی (وابسته به دانشگاه تهران) بود. وی همچنین سال‌ها در هیئت امنای بنیاد فرهنگ ایران عصویت داشتند

ری و روم و بغداد (۵۰)

ری و روم و بغداد (۵۰)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد.

ری و روم و بغداد (۴۹)

ری و روم و بغداد (۴۹)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد.

ری و روم و بغداد (۴۸)

ری و روم و بغداد (۴۸)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد.

بگير و ببند و کُشتار، در آغاز انقلاب

بگير و ببند و کُشتار، در آغاز انقلاب

دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، بین کسانیکه نام‌شان را نوشته‌ام، دو نفر مرا بسیار آزار دادند. یکی‌شان سرهنگ منصور زمانی مسؤول اول زندان قصر بود. از اشاره به نام دیگر می‌گذرم. واقعش وقتی تیرباران شدند خوشحال نشدم و هم اینک نیز برایشان طلب رحمت می‌کنم. آنها علی رغم شرکت در ستم زمان خویش و آزار زندانیان سیاسی، میهن خویش را دوست داشتند. قبل از ورود به بحث، این سؤال را در میان می‌گذارم بگير و ببند و کشتار، جز آنکه انقلاب را زمین زد و آلود، چه تاثیری داشت و چه دردی را دوا کرد؟ توجه داشته باشیم که ارزش و اهمیت پرسش، بالاتر از پاسخ است.

ری و روم و بغداد (۴۷)

ری و روم و بغداد (۴۷)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد.

ری و روم و بغداد (۴۶)

ری و روم و بغداد (۴۶)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد.

صورت مذاکرات شورای انقلاب
در مورد مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق در احمدآباد
۱۴ اسفند سال ۵۷

صورت مذاکرات شورای انقلاب </br>در مورد مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق در احمدآباد </br> ۱۴ اسفند سال ۵۷

این بحث به صورت مذاکرات شورای انقلاب در مورد مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق در احمدآباد - ۱۴ اسفند سال ۵۷ می‌پردازد که نکته‌ها دربردارد و شایان بسی تأمل است. در ویدئو و فایل صوتی ضمیمه، بعد از توضیحی در مورد شورای انقلاب و چند و چون آن، صحبت‌های رد و بدَل‌شده را قرائت می‌کنم.

ری و روم و بغداد (۴۵)

ری و روم و بغداد (۴۵)

«به نام و نیرو و یاری آفریدگار اورمزد و امشاسپندان؛ سروران خوب نیکوکار، و همه ایزدان مینو ...» بخش دیگری از سلسله مباحث «ری و روم و بغداد» را آغاز می‌کنم.
خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد.

ری و روم و بغداد (۴۴)

ری و روم و بغداد (۴۴)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد. همین و بس.
بتدریج بخشهای دیگر تدوین می‌شود.

گفتگوی مسعود رجوی با دستگاه اطلاعاتی صدام

گفتگوی مسعود رجوی با دستگاه اطلاعاتی صدام

از گفت و شنود مسعود رجوی با مقامات استخبارات و اطلاعات عراق در زمان صدام حسین (صابر الدوری و طاهر جلیل حبوش و...) سالیان دراز می‌گذرد. صحبت‌های رد و بدَل شده، کلمه به کلمه ثبت و ضبط شده و مقامات عراقی، چه زمان صدام و چه یعد از روی کارآمدن حزبُ الدّعوهٔ و... به آن اشراف کامل داشته‌ و دارند. گویا بعد از سال ۲۰۰۳ و بلبشوی عراق، گونی بزرگی از اینگونه ملات‌ها (کاست و نوار ویدئو) نصیب کارگزاران جمهوری اسلامی می‌شود و بارها در رادیو تلویزیون و روزنامه‌های حکومتی عَلَم کردند و از آن سریال و سناریو ساختند. پُر پیداست که بر مقامات اطلاعاتی اشغالگران عراق (سیا و...) نیز پوشیده نماند.

ری و روم و بغداد (۴۳)

ری و روم و بغداد (۴۳)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد. همین و بس.
بتدریج بخشهای دیگر تدوین می‌شود.

دکتر جلال صمیمی، به میهمانی خاک رفت

دکتر جلال صمیمی، به میهمانی خاک رفت

داشتم در باره «مینوی خرد» می‌نوشتم که ناگهان قلم از دستم افتاد.
نوشتن، گاه مثل گشت و گذار در یک باغ بزرگ و مصفا است. آدم اول در حاشیۀ جویباری به راه می‌افتد، به این نیت که مثلاً تا آخرش برود و چشمه‌اش را پیدا کند، اما وسط‌های راه یک دفعۀ پروانۀ زیبایی توجه‌اش را جلب می‌کند و بعد برای آنکه آن را از نزدیک تر تماشا کند بی اختیار به دنبالش می‌پیچد لای درخت‌ها و دیگر رفت که رفت...

ری و روم و بغداد (۴۲)

ری و روم و بغداد (۴۲)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد. همین و بس.
بتدریج بخشهای دیگر تدوین می‌شود.

ری و روم و بغداد (۴۱)

	 ری و روم و بغداد (۴۱)

خانم‌ها و آقایان محترم، دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این مطلب به یک موضوع واحد نمی‌‌پردازد. مثل خیالات آدمی که ری و روم و بغداد را درمی‌نوردد و دَم به دَم حالی به حالی می‌شود؛ دَرهم و بَرهم، پیچیده، ازهم‌پاشیده‌ و همراه با استعاره‌ است. مطالب پراکنده است و بهم ربط ندارد. تنها ممکن است یادآور این یا آن خاطره و سرگذشت باشد. همین و بس.
بتدریج بخشهای دیگر تدوین می‌شود.