پاسخ امانوئل کانت: روشنی‌یابی چیست؟
?Was ist Aufklärung
بیاد «دکتر سیروس آرین‌پور» 

...

این بحث مربوط است به امانوئل کانت و پاسخ وی به پرسشی که نزدیک به دو قرن و نیم پیش در مورد روشنگری یا بهتر بگویم روشنی‌یابی طرح شده‌است.
سعی می‌کنم چکیده نوشته کانت را در مورد روشنی‌یابی(روشنگری) وبه قول خودش Aufklärung «آوف کلرونگ» بیان کنم. شایان ذکر است که به لحاظ تاریخی، کانت نه اولین کسی است که در مورد روشنگری اظهار نظر کرده و نه از آخرین افرادی است که از آن زمان تا به حال در این مورد به بحث و تبادل نظر پرداخته‌اند. یوهان بنیامین ارهارد، گوتهولد افرایم لسینگ، موسی مندلسزون، آندرِآس ریم، مارتین ویلاند، رولان بارت، رابرت دارنتون، یوهان گئورگ هامان، گوته، ژان ژاک روسو، کریستیان یاکوب کراوس، کارل فریدریش بارت، یوهان گوتفرید هردِر، فریدریش شیلّر، کریستف مارتین ویلاند، دیدرو، هگل، کارل پوپر، میشل فوکو، هابرماس... و خیلی‌های دیگر در این مورد نوشته و گفته‌اند.
 
جُستار مربوط به روشنگری یا دقیق‌تر بگویم، روشنی‌یابی را بیاد دکتر سیروس آرین‌پور، که زمستان سال ۹۱ در غربت درگذشت، تدوین کرده‌ام. برای آشنایی و آشتی با کانت، مدیون آن دانشور و مترجم ارجمند هستم که گرچه اکنون نیست اما حضور دارد.
خوب است بدانیم ترانه‌‌های «شادوماد»، «بارون بارونه» و «پرستو»، که منوچهر سخایی با آهنگ عطاءالله خرم اجرا نمود، سروده اوست.
پرستویی شد و پرپرزنون رفت
به صحراهای بی‌نام و نشون رفت
حریفان پیش من با طعنه می‌گن
ستاره شد به طاق آسمون رفت
این ترانه در سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ به یاد سرگرد محمود سخایی - آن «پرستو» که دشنه آجین شد بر سر زبان‌ها افتاد.
دکتر سیروس آرین‌پور که از سال‌های جوانی دارای گرایش ملی بود و در زمان تحصیل در خارج با «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» همکاری داشت، پس از سی خرداد ۱۳۶۰ به زندان افتاد و بر او ستم‌ها رفت.
... 
ازجمله ترجمه‌های آن انسان نیک، مقاله کانت(پیرامون روشنگری و نظریه شناخت) است. یدالله موقن، و همایون فولادپور، و...هم آن‌را به‌فارسی برگردانده‌اند.
...
«یک‌بار دیگر، روشنی‌یابی چیست؟»(مجموعه‌ مقالاتی از فیلسوفان نامدار معاصر) و کتاب «وجدان بیدار» هم در شمار ترجمه‌های سیروس آرین پور است. وجدان بیدار اثر نویسنده اتریشی «اشتفان تسوایگ»، به سباستین کاستلیو؛ و سوختنِ «سِروِه‌تُس» در آتش می‌پردازد. من هم در این مورد مقاله‌ای نوشته‌ام.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلسفه کانت؛ نظریه آلمانی انقلاب فرانسه است 
ایمانوئل کانت Immanuel Kant، اندیشه پرداز بزرگ روشنگری بود و بانی یکی از بزرگترین انقلابات تاریخ تفکر، که آنرا انقلاب کوپرنیکی در فلسفه نامیده‌اند. 
وی تجربه‌گرایی و عقل‌گرایی را در هم آمیخت که تأثیرش در معرفت‌شناسی، اخلاق، فلسفه سیاسی، زیبایی‌شناسی و دیگر حوزه‌ها تا همین امروز ادامه دارد. وقتی در انقلاب کبیر فرانسه آرای آزاداندیشانه ژان ژاک روسو به بار نشست، کانت از شادی گریست و با خبر پیروزی انقلاب به دوستانش گفت: «حالا می‌توانم مانند شمعون(حواری مسیح) بگویم: ای خداوند، اکنون بگذار تا بنده تو بیآرآمد، زیرا دیدگان من سلام و رحمت تو را دیدند» 
... 
فلسفه‌ کانت درواقع، نظریه آلمانی انقلاب فرانسه است. کانت البته در عین دفاع از نیت و محتوای انقلاب، می‌دانست شماری از دست‌اندرکاران انقلاب برای رسیدن به عدالت و صلح، چه بسا خود ناعادلانه رفتار می‌کنند. از همین رو به طور مستقیم از انقلابیون درگیر حمایت نمی‌کرد، بلکه جانب کسانی را می‌گرفت که از ایده انقلاب دفاع می‌کنند و با شور و شوق ناظر آنند. کانت معتقد بود یک انقلاب شاید بتواند استبداد خودکامه را پایان بخشد، اما لزوماً باعث اصلاح واقعی طرز فکر مردم نخواهد شد و چه بسا، تعصبات تازه جای تعصبات پیشین را بگیرد و دوباره تبدیل به افساری شود که با آن انبوه توده نادان زیر کنترل درآید. 
... 
کانت بر بلوغ و تربیت عقل، بسیار تأکید داشت و می‌گفت نباید تحتِ تَکفّل فکری ازمابهتران بود. یکی از میراث‌های اساسی به جای مانده از دستگاه فکری و تحلیلی او مبادرت به فراهم ساختن بستر نقد است. کانت معتقد بود که اول از همه باید به قوهٔ شناخت پرداخت و محدودیت‌ها و توانایی‌های آن را معلوم کرد. کانت این بستر را با تدوین سه اثر مهم که بعدها به صورت کلاسیک‌های فلسفهٔ مدرن و ایده‌آلیسم آلمانی درآمدند پی گرفت. 
  • نقد عقل محض Kritik der reinen Vernunft - این کتاب به بررسی و تقسیم‌بندی مقولات شناخت و نیز بررسیِ محسوسات، ادراک و عقل محض پرداخته‌است. 
  • نقد عقل عملی Kritik der praktischen Vernunft - این کتاب به مبانی فلسفه اخلاق می‌پردازد. 
  • نقد داوری Kritik der Urteilskraft - این کتاب، نقش پیونددهندهٔ دو اثر دیگر، یعنی نقد عقلِ محض و نقدِ عقلِ عملی را برعهده دارد و گذار از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ اخلاق را تشریح می‌کند.
نقد عقل محض یکی از بهترین آثار فلسفی تاریخ بشر در کنار کتاب جمهور افلاطون و اخلاق اسپینوزا است. البته درآغاز این کتاب را کسی تحویل نگرفت و سال‌ها بعد بود که اهمیت آن آشکار و تصدیق شد. بسیاری از جنبش‌های فلسفی، و تقریباً تمام آنهایی که در آلمان بودند، یا با کانت آغاز شده‌اند و یا در واکنش به او پدید آمده‌اند. بعلاوه کانت در شکل‌دهی به تفکر و فرهنگ غرب از جایگاه مهمی برخوردار است. هگل و مارتین هایدگر ازجمله ناقدین کانت بودند. 
... 
امانوئل کانت از هیوم، روسو و لایبنیتس تأثیرپذیری زیادی گرفته بود و خودش هم بر فلاسفه بعد از خود مانند هگل، و کل جریان ایده‌آلیسم آلمانی اثر گذاشت. 
ایده‌آلیسم آلمانی اشاره به دورانی در تاریخ فلسفه است که با کانت آغاز و با فیشته و شلینگ و هگل ادامه می‌یابد. کانت که تاریخ اندیشه فلسفی غرب را به خود و پس از خود تقسیم نموده، با ابداع فلسفه انتقادی گامی مهم در فلسفه جدید برداشت. اندیشه بنیادی او این است که با آنکه تجربه حسی، زمینه شناسایی است، ولی بنیاد آن نیست.
... 
کانت فرزند زمان خودش بود. بنابراین بری از خطا نبود. در یکی از رسالاتش با نگاهی تبعیض‌آمیز و تحقیرگونه نسبت به زنان، آنان را شهروندانی فرومایه، دارایی مردان و نابرخوردار از حق مشارکت سیاسی می‌داند که برخلاف بدیهی‌ترین اصول حقوق بشر و البته ناسازگار با فلسفه اخلاق خود اوست.
کانت از زرتشت به نیکی یاد کرده و نام وی را در عنوان‌های دو اثر خود آورده‌است.
۱- زرتشت: یا فلسفهٔ تامی تحت یک اصل
۲- زرتشت: یگانگی ایده و اخلاق)
...
بر سنگ نوشتهٔ آرامگاه وی این جملات حک شده: «دو چیز، هر چه مُکّرر تر و ژرف‌تر به آن‌ها می‌اندیشم، ذهنم را با شگفتی و هیبت باز هم تازه‌تر و فزاینده‌تری به خود مشغول می‌دارند: آسمان پر ستاره بر فراز من و قانون اخلاقی در درون من» 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقاله کانت، گزارش رهایش خود اوست از اسارت و بندگی نادانی
مقاله کانت(?Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung پاسخ به روشنی‌یابی چیست؟)، چه بسا گزارش فشرده‌ای از تاریخچه زندگی خود اوست. می‌دانیم که در فضای بسته و زاهدانه‌ رشد کرده بود و در سن هشت‌سالگی به اصرار پدرش به مدرسه سخت و خشک مذهبی کونیگسبرگ پروس(کالینینگراد کنونی در روسیه) رفت و تا دانشگاه در همانجا درس خواند. وی در اواخر عمر، از اینکه سال‌های سال در «نابالغی فکری» سپری کرده بود، حسرت می‌خورد. کارل پوپر هم گفته‌است معنای ژرف و راستین آوف کلرونگ(روشنی‌یابی) نزد کانت، درواقع رهایش خود اوست از اسارت و بندگی نادانی.
...
مقاله کانت(در پاسخ به روشنی‌یابی چیست؟)، حدود ۲۴۰۰ کلمه دارد و نوشته بلندی نیست. پاره‌ای از داده‌های آن به حکومت وقت، و فردریش دوم(فردریش کبیر)، اشاره دارد که از ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ امپراتور پروس بود. 
وی تغییر ساخت‌های فرهنگی و حقوقی را در دستور کار گذاشت و «استبداد منوّر» Aufgeklärter Absolutismus او تبلیغ می‌شد. با مسامحه، استبدادی که نقاط مثبت داشت!
کانت ‌هم با لحن تجلیل از فردریش کبیر، او را شخص روشنگری معرفی می‌کند که صاحب قدرت است و سپاه سازمان یافته‌ای نیز تحت فرمان دارد...
در مقاله روشنی‌یابی می‌نویسد:
نشانه‌های روشنی داریم بر این که اکنون[که فردریش کبیر حاکم است]، گستره‌ای در اختیار انسا‌ن‌ها نهاده شده تا آزادانه ذهن خود را بپرورانند، و [در نتیجه] موانع روشنگری همگانی یا خروج آن‌ها از کودکی خود کرده‌شان کم می‌شود. از این دیدگاه، عصر حاضر عصر روشنگری یا قرن «فردریش» است. 
In diesem Betracht ist dieses Zeitalter das Zeitalter der Aufklärung, oder das Jahrhundert Friederichs.
البته کانت به نکته زیر هم اشاره می‌کند:
«کسی چون فردریش دوم - امپراتور پروس - است که می‌گوید تا می‌توانی دربارۀ هر چه دلت می‌خواهد چون و چرا کن، ولی فقط از من تبعیت کن. همۀ این‌ها به معنای نوعی محدودیت است که درواقع بر آزادی تحمیل می‌شوند...»
(Nur ein einziger Herr in der Welt sagt: räsonniert, so viel ihr wollt, und worüber ihr wollt; aber gehorcht!) Hier ist überall Einschränkung der Freiheit.
...
برای فردریش دوم برتری‌یافتن به دشمن، اصل بود. او عقیده داشت کسب پیروزی آثار عهد‌شکنی و دسیسه و بی‌اخلاقی در سیاست خارجی را از میان می‌برد و تنها بازنده‌ها هستند که بابت خطا هایشان بازخواست خواهند شد. کسی از پیروز سؤال نمی‌کند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر چیزی که به کمال آراسته‌تر است، ‌در فساد چندش آورتر می‌شود
نزدیک به دو قرن و نیم پیش(سپتامبر سال ۱۷۸۳ میلادی)، در آلمان، در «ماهنامه‌ی برلین» <برلینیشه موناتسشریفت> Berlinische Monatsschrift شخصی ازدواج مذهبی را زیر سؤال برده و مقاله‌ای بدون امضا در طرفداری از «نکاح عرفی» منتشر کرده بود. در واکنش، یک کشیش پروتستان اهل برلین به نام «یوهان فریدریش زولنر»، به منظور حفظ مصالح حکومتی و دفاع از سنّت شرعی، ‌با اشاره به بدآموزی‌هایی که آن ایام تحت شعار روشنگری‌، رایج شده بود، ‌به آن مقاله جواب تندی داد و معترضانه پرسید که به راستی روشنگری چیست؟ 
به نظر می‌رسد پرسش آن کشیش از روشنی‌یابی در واقع در جهت شناخت مفهومی و تعریف صوری آن نبوده و بیشتر به منظور مقابله با تبعات آن طرح شده‌است.
سپس‌تر، کسانی ازجمله فیلسوف آلمانی «موسی مندلسون» Moses Mendelssohn و امانوئل کانت و...به پرسش مزبور پاسخ دادند.
مندلسون نوشته بود: «هر چیزی که به کمال آراسته‌تر است، ‌در فساد چندش آورتر می‌شود». 
یاداشت او نکات بدیعی دارد اما از آن ایام تا همین الآن بیشتر روی مقاله کوتاه کانت بحث می‌شود. کانت در زیرنویس مقاله‌اش می‌نویسد در جریان مقاله مندلسون نبوده‌ و اضافه می‌کند: «اکنون این پاسخ را منتشر می‌کنم فقط به این نیت که ببینم دست اتفاق تا کجا می‌تواند همخوانی اندیشه‌ها را برقرار کند».
...
مقاله کانت به انقلاب هم اشاره می‌کند و جالب اینجاست که چندی پیش از انقلاب کبیر فرانسه نوشته شده‌‌است. وی می‌نویسد:
اگر یک حکومت، آزادی خرد و پرسشگری مردم را نادیده بگیرد و قوانین(نادرستی) جاری کند که آیندگان نیز از آن متاثر شوند، شهروندان حق نافرمانی و آزاد ساختن خود از یوغ آن را دارند. هیچ دورانی نمی‌تواند با خود به این قصد همداستان و هم سوگند شود که دوران بعد را در قیدی بگذارد که هرگز نتواند شناخت‌ خود را گسترش بخشد. چنین کاری جنایت علیه طبیعت انسانی است و آیندگان کاملاً حق خواهند داشت چنین تصمیمات خودسرانه و نامشروعی را یکسره به دور افکنند. کانت نگرانی خویش را از عوامل محدودکننده آزادی، پنهان نمی‌‌کند و بر این باور است که
روشنگری به هیچ چیز جز آزادی نیاز ندارد. کانت می‌گفت بدون مفاهیم، تجربه حسی کور است و بدون تجربه حسی، مفاهیم خالی و تهی‌اند.
...
از نگاه من کسی‌که کانت را فهم کرده، یک سر و گردن از کسی که با او آشنا نیست، بالاتر است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«روشنی‌یابی چیست؟»
روشنگری خروج انسان از صغارت است، به در آمدن از حالت کودکی، کودکی‌‌ای که خود بر خویش تحمیل کرده‌است. منظور از کودکی، ناتوانی از به کار گرفتن فهم خویش بدون رخصت و اجازه دیگران است. اگر علت این نابالغی نه فقدان فهم، که نبود عزم و شجاعت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشنگری این است: Sapere aude (ساپره اوده)، در به کارگیری فهم خود شهامت داشته باش!
...
اینکه چرا بخش بزرگی از آدمیان، با آن که دیریست طبیعت آنان را به بلوغ طبیعی رسانده، باز، خودخواسته تا پایان عمر کودک می‌مانند و دیگران خیلی ساده قیم و صاحب اختیار‌شان می‌شوند، دلیلی جز کاهلی و بُزدلی ندارد. (...)...
چه راحت است آدمی خود را به کودکی بزند! دراینصورت پیش خودش فکر می‌کند اگر کتاب[مقدس] داشته باشم [که پاسخ چون و چراهای مرا بدهد] دیگر چه احتیاجی به فهمیدن دارم؟ چنانچه کشیشی کار وجدانم را انجام دهد و پزشکی هم باشد که به من بگوید چه بخورم و چه نخورم، دیگر چه مشکلی دارم؟... نیازی به اندیشیدن نخواهم داشت و دیگران جور مرا خواهند کشید.

قیم‌مآبان(آقابالاسرها و کسانیکه می‌خواهند تکفل فکری دیگران بعهده آنها باشد)، زود متوجه می‌شوند که خیلی‌ها(و بطور خاص زنان) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسیار خطرناک می‌دانند.آنها با رام‌کردن و تهی‌‌ساختن رمه‌ی خود، خاطرجمع می‌شوند که این گله مطیع و سر به راه بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت و اصلاً جرأت خطرکردن را ندارند. با اینحال مدام در گوش‌شان می‌خوانند مبادا یوغ را از گردن خود بردارید...تنها رفتن خطرها دارد!
بگذریم که این خطرها چندان هم واقعی نیستند، کافی‌ست حرکت کنند. پس از چند بار افتادن سرانجام بلند شده و به پیش می‌روند. اما یک بار زمین‌خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده می‌کند که دیگر نمی‌کوشند تا بر پای خود بایستند و بی کمک دیگران گام بردارند.
از همین‌رو دشوار جلوه می‌کند کسیکه به صغیربودن عادت کرده و عادت او شده‌است خود را بیرون کشد. چرا؟ چون او از صغیربودن خودش خرسند است و بدیهی است که در این وضع از به کار بردن فهم خود ناتوان باشد چرا که هرگز مجال چنین کاری به ایشان داده نشده‌است.
قوانین دست و پاگیر و اعتقادات جزمی... صغیربودن آدمی را دائمی می‌کنند. حتی کسیکه خود را از بند کودکی برهاند چه بسا هنوز در پریدن از روی گودالی بسیار باریک هم مردد باشد. علتش این است که اصلاً به چنین آزادی رفتار خو نکرده‌است. در نتیجه فقط معدودی از افراد توانسته‌اند ذهن خود را بپرورند و [به معنی واقعی کلمه]، از صغارت بیرون آیند و راهی مطمئن در پیش گیرند...(...)...
خرافه‌ها و پیشداوری‌ها، چنان اثر زیان آوری دارد که ممکن است دامن کسانی را که آنرا رواج داده‌اند هم بگیرد...از همین رو توده‌های خوگرفته به خرافات نمی‌توانند به روشنگری برسند مگر با انقلاب.
(البته) یک انقلاب چه بسا به خودکامگی فردی، یا به رژیمی ستمگر پایان دهد، اما قادر نباشد در شیوه‌های اندیشه، اصلاح واقعی به وجود آورد، و بعکس، به جای خرافات کهنه با رشته‌ای از پیش‌داوری‌های تازه، یوغِ عبودیت دیگری را به گردن مردم ‌افکند تا آنها را کنترل کند...
برای روشنگری از آن نوعی که گفتم فقط نیاز به آزادی است... آزادی در به کارگیری خرد خویش در همۀ زمینه‌ها...(...)...
وقتی افسری در حین انجام وظیفه در درست یا مفید بودن فرمان بالادستی خود چون و چرا کند، البته خطرناک است... اما همین فرد،... می‌تواند و باید برای مثال خطاهایی را که در ارتش وجود دارند زیر سؤال ببرد و چون و چرا کند. نباید او را بازداشت از این که سخنان خود را با مردم در میان نهد...
[مثال‌های دیگر]
یک شهروند نمی‌تواند از پرداخت مالیات‌هایی که مقرر شده، سرباز زند،...اما...می‌تواند نظر خود را دربارۀ ناروا یا حتی ناعادلانه بودن اخذ چنین مالیات‌هایی به گوش عمومِ مردم برساند و او با این کار به هیچ وجه برخلاف وظیفۀ مدنی خود عمل نکرده‌‌است.
یک کشیش مقید است برای مردم حوزه‌ی کلیسایی‌اش، اصول مذهب و همان کلیسایی را که در خدمت آن است، وعظ کند. اما در مقام دانشمند، آزادی تمام و حتی وظیفه دارد که تمامی اندیشه‌های سنجیده و نیک‌خواهانه‌ی خود را درباره‌ی نادرستی‌های این اصول و نیز پیشنهادهای خود را برای بهسازی امور دین و کلیسا با همگان در میان نهد و از این بابت کمترین سرزنشی بر او روا نیست...(...)...
اما یک گروه مذهبی،...نمی‌تواند تک تک اعضایش را به قید سوگند به محترم شمردن یک اصل ثابت پای‌بند کند و به این ترتیب مردم را در قیمومت همیشگی نگاه دارد...من می‌گویم...قراردادی که بسته شود تا برای همیشه نوع بشر را از هر روشنایی تازه محروم کند...، باطل است، حتی اگر از سوی برترین قدرت [سیاسی] یا نهادهای قانونگذاری یا در رسمی‌ترین پیمان‌های صلح تصویب شده باشد.
چون هیچ عصری نمی‌تواند خود را در بند کند تا چه رسد به آن که برای اعصار بعدی مقرر بدارد که باید در شرایطی گذاشته شوند که بر ایشان ناممکن شود که دامنۀ شناخت خود را وسیعتر کنند (به ویژه در جایی که موضوع مهمی مانند روشنگری در میان است).
این کار جنایتی خواهد بود برضد طبیعت انسان، که غرض وجودی‌اش درست در همین پیشرفت است. بنابراین آیندگان یکسره حق دارند که چنین تصمیمی را نامشروع و گناه بشمارند و رد کنند. معیار چیزی که مردم بتوانند بر سر آن، به منزلۀ قانون، به توافق برسند در این پرسش است: آیا آنان می‌توانند چنین قانونی را بر خود تحمیل کنند؟...(...)...
آنچه از بنیاد ممنوع است همانا توافق بر سر یک اساسنامه‌ی دینی پایدار است که هیچ کس، گیرم فقط برای دوره‌ای برابر با عمر یک انسان، نتواند آشکارا در آن تردیدی راه دهد...
چون اگر چنین شود، در پیشرفت انسانیت به سوی اصلاح، دوره‌ای از زمان عاطل می‌شود و این، به زیان نسل‌های آینده است...(...)...
 اگر پرسیده شود: «آیا ما در حال حاضر در در دورانی بسر می‌بریم که به روشنایی رسیده‌است؟» پاسخ این است: «نه، اما در عصر روشنگری به سر می‌بریم»...(...)...
من وجه بنیادی روشنگری [یعنی] به در آمدن انسان‌ها از کودکی خودکرده‌شان را بیش از همه در امور دینی دانستم. روشنگری را خروج انسان از صغارتی می‌دانم که خود بر خویش، بیش از همه در امور دینی، تحمیل کرده‌است...(...)...
[توجه داشته باشیم که] آزادی حتی اصول حکومت‌ها را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد، حکومت‌ها هم در خواهند یافت که به نفع آنهاست که با انسان‌ها...با حرمت رفتار کنند...(...)...
ایمانوئل کانت، کنیگز برگ درپروس، سی ام سپتامبر ۱۷۸۴ 
...
کانت مقاله دیگری دارد با عنوان Was heist: Sic him Denken orientieren (راه بردن خود در فکر چیست؟) که سال ۱۷۸۶ در Berlinische Monatschrift (ماهنامه برلین) منتشر شده‌است. در پایان همین مقاله کانت تصریح می‌کند «تنها سنگ محک هر نوع حقیقت عقل است».
IMMANUEL KANT
Was ist Aufklärung?
...
قرائت مقاله (به‌زبان اصلی)
... 

ترجمه ساده انگلیسی
(مترجم: Mary C. Smith)
...
Immanuel Kant
What is Enlightenment? 
Enlightenmentis man's emergence from his self-imposed nonage. Nonage is the inability to use one's own understanding without another's guidance. This nonage is self-imposed if its cause lies not in lack of understanding but in indecision and lack of courage to use one's own mind without another's guidance. Dare to know! (Sapere aude.) "Have the courage to use your own understanding," is therefore the motto of the enlightenment.
Laziness and cowardice are the reasons why such a large part of mankind gladly remain minors all their lives, long after nature has freed them from external guidance. They are the reasons why it is so easy for others to set themselves up as guardians. It is so comfortable to be a minor. If I have a book that thinks for me, a pastor who acts as my conscience, a physician who prescribes my diet, and so on--then I have no need to exert myself. I have no need to think, if only I can pay; others will take care of that disagreeable business for me. Those guardians who have kindly taken supervision upon themselves see to it that the overwhelming majority of mankind--among them the entire fair sex--should consider the step to maturity, not only as hard, but as extremely dangerous. First, these guardians make their domestic cattle stupid and carefully prevent the docile creatures from taking a single step without the leading-strings to which they have fastened them. Then they show them the danger that would threaten them if they should try to walk by themselves. Now this danger is really not very great; after stumbling a few times they would, at last, learn to walk. However, examples of such failures intimidate and generally discourage all further attempts.
Thus it is very difficult for the individual to work himself out of the nonage which has become almost second nature to him. He has even grown to like it, and is at first really incapable of using his own understanding because he has never been permitted to try it. Dogmas and formulas, these mechanical tools designed for reasonable use--or rather abuse--of his natural gifts, are the fetters of an everlasting nonage. The man who casts them off would make an uncertain leap over the narrowest ditch, because he is not used to such free movement. That is why there are only a few men who walk firmly, and who have emerged from nonage by cultivating their own minds.
It is more nearly possible, however, for the public to enlighten itself; indeed, if it is only given freedom, enlightenment is almost inevitable. There will always be a few independent thinkers, even among the self-appointed guardians of the multitude. Once such men have thrown off the yoke of nonage, they will spread about them the spirit of a reasonable appreciation of man's value and of his duty to think for himself. It is especially to be noted that the public which was earlier brought under the yoke by these men afterwards forces these very guardians to remain in submission, if it is so incited by some of its guardians who are themselves incapable of any enlightenment. That shows how pernicious it is to implant prejudices: they will eventually revenge themselves upon their authors or their authors' descendants. Therefore, a public can achieve enlightenment only slowly. A revolution may bring about the end of a personal despotism or of avaricious tyrannical oppression, but never a true reform of modes of thought. New prejudices will serve, in place of the old, as guide lines for the unthinking multitude.
This enlightenment requires nothing but freedom--and the most innocent of all that may be called "freedom": freedom to make public use of one's reason in all matters. Now I hear the cry from all sides: "Do not argue!" The officer says: "Do not argue--drill!" The tax collector: "Do not argue--pay!" The pastor: "Do not argue--believe!" Only one ruler in the world says: "Argue as much as you please, but obey!" We find restrictions on freedom everywhere. But which restriction is harmful to enlightenment? Which restriction is innocent, and which advances enlightenment? I reply: the public use of one's reason must be free at all times, and this alone can bring enlightenment to mankind.
On the other hand, the private use of reason may frequently be narrowly restricted without especially hindering the progress of enlightenment. By "public use of one's reason" I mean that use which a man, as scholar, makes of it before the reading public. I call "private use" that use which a man makes of his reason in a civic post that has been entrusted to him. In some affairs affecting the interest of the community a certain [governmental] mechanism is necessary in which some members of the community remain passive. This creates an artificial unanimity which will serve the fulfillment of public objectives, or at least keep these objectives from being destroyed. Here arguing is not permitted: one must obey. Insofar as a part of this machine considers himself at the same time a member of a universal community--a world society of citizens--(let us say that he thinks of himself as a scholar rationally addressing his public through his writings) he may indeed argue, and the affairs with which he is associated in part as a passive member will not suffer. Thus it would be very unfortunate if an officer on duty and under orders from his superiors should want to criticize the appropriateness or utility of his orders. He must obey. But as a scholar he could not rightfully be prevented from taking notice of the mistakes in the military service and from submitting his views to his public for its judgment. The citizen cannot refuse to pay the taxes levied upon him; indeed, impertinent censure of such taxes could be punished as a scandal that might cause general disobedience. Nevertheless, this man does not violate the duties of a citizen if, as a scholar, he publicly expresses his objections to the impropriety or possible injustice of such levies. A pastor, too, is bound to preach to his congregation in accord with the doctrines of the church which he serves, for he was ordained on that condition. But as a scholar he has full freedom, indeed the obligation, to communicate to his public all his carefully examined and constructive thoughts concerning errors in that doctrine and his proposals concerning improvement of religious dogma and church institutions. This is nothing that could burden his conscience. For what he teaches in pursuance of his office as representative of the church, he represents as something which he is not free to teach as he sees it. He speaks as one who is employed to speak in the name and under the orders of another. He will say: "Our church teaches this or that; these are the proofs which it employs." Thus he will benefit his congregation as much as possible by presenting doctrines to which he may not subscribe with full conviction. He can commit himself to teach them because it is not completely impossible that they may contain hidden truth. In any event, he has found nothing in the doctrines that contradicts the heart of religion. For if he believed that such contradictions existed he would not be able to administer his office with a clear conscience. He would have to resign it. Therefore the use which a scholar makes of his reason before the congregation that employs him is only a private use, for no matter how sizable, this is only a domestic audience. In view of this he, as preacher, is not free and ought not to be free, since he is carrying out the orders of others. On the other hand, as the scholar who speaks to his own public (the world) through his writings, the minister in the public use of his reason enjoys unlimited freedom to use his own reason and to speak for himself. That the spiritual guardians of the people should themselves be treated as minors is an absurdity which would result in perpetuating absurdities.
But should a society of ministers, say a Church Council, . . . have the right to commit itself by oath to a certain unalterable doctrine, in order to secure perpetual guardianship over all its members and through them over the people? I say that this is quite impossible. Such a contract, concluded to keep all further enlightenment from humanity, is simply null and void even if it should be confirmed by the sovereign power, by parliaments, and the most solemn treaties. An epoch cannot conclude a pact that will commit succeeding ages, prevent them from increasing their significant insights, purging themselves of errors, and generally progressing in enlightenment. That would be a crime against human nature whose proper destiny lies precisely in such progress. Therefore, succeeding ages are fully entitled to repudiate such decisions as unauthorized and outrageous. The touchstone of all those decisions that may be made into law for a people lies in this question: Could a people impose such a law upon itself? Now it might be possible to introduce a certain order for a definite short period of time in expectation of better order. But, while this provisional order continues, each citizen (above all, each pastor acting as a scholar) should be left free to publish his criticisms of the faults of existing institutions. This should continue until public understanding of these matters has gone so far that, by uniting the voices of many (although not necessarily all) scholars, reform proposals could be brought before the sovereign to protect those congregations which had decided according to their best lights upon an altered religious order, without, however, hindering those who want to remain true to the old institutions. But to agree to a perpetual religious constitution which is not publicly questioned by anyone would be, as it were, to annihilate a period of time in the progress of man's improvement. This must be absolutely forbidden.
A man may postpone his own enlightenment, but only for a limited period of time. And to give up enlightenment altogether, either for oneself or one's descendants, is to violate and to trample upon the sacred rights of man. What a people may not decide for itself may even less be decided for it by a monarch, for his reputation as a ruler consists precisely in the way in which he unites the will of the whole people within his own. If he only sees to it that all true or supposed [religious] improvement remains in step with the civic order, he can for the rest leave his subjects alone to do what they find necessary for the salvation of their souls. Salvation is none of his business; it is his business to prevent one man from forcibly keeping another from determining and promoting his salvation to the best of his ability. Indeed, it would be prejudicial to his majesty if he meddled in these matters and supervised the writings in which his subjects seek to bring their [religious] views into the open, even when he does this from his own highest insight, because then he exposes himself to the reproach: Caesar non est supra grammaticos.
It is worse when he debases his sovereign power so far as to support the spiritual despotism of a few tyrants in his state over the rest of his subjects.
When we ask, Are we now living in an enlightened age? the answer is, No, but we live in an age of enlightenment. As matters now stand it is still far from true that men are already capable of using their own reason in religious matters confidently and correctly without external guidance. Still, we have some obvious indications that the field of working toward the goal [of religious truth] is now opened. What is more, the hindrances against general enlightenment or the emergence from self-imposed nonage are gradually diminishing. In this respect this is the age of the enlightenment and the century of Frederick [the Great].
A prince ought not to deem it beneath his dignity to state that he considers it his duty not to dictate anything to his subjects in religious matters, but to leave them complete freedom. If he repudiates the arrogant word "tolerant", he is himself enlightened; he deserves to be praised by a grateful world and posterity as that man who was the first to liberate mankind from dependence, at least on the government, and let everybody use his own reason in matters of conscience. Under his reign, honorable pastors, acting as scholars and regardless of the duties of their office, can freely and openly publish their ideas to the world for inspection, although they deviate here and there from accepted doctrine. This is even more true of every person not restrained by any oath of office. This spirit of freedom is spreading beyond the boundaries [of Prussia] even where it has to struggle against the external hindrances established by a government that fails to grasp its true interest. [Frederick's Prussia] is a shining example that freedom need not cause the least worry concerning public order or the unity of the community. When one does not deliberately attempt to keep men in barbarism, they will gradually work out of that condition by themselves.
I have emphasized the main point of the enlightenment--man's emergence from his self-imposed nonage--primarily in religious matters, because our rulers have no interest in playing the guardian to their subjects in the arts and sciences. Above all, nonage in religion is not only the most harmful but the most dishonorable. But the disposition of a sovereign ruler who favors freedom in the arts and sciences goes even further: he knows that there is no danger in permitting his subjects to make public use of their reason and to publish their ideas concerning a better constitution, as well as candid criticism of existing basic laws. We already have a striking example [of such freedom], and no monarch can match the one whom we venerate.
But only the man who is himself enlightened, who is not afraid of shadows, and who commands at the same time a well disciplined and numerous army as guarantor of public peace--only he can say what [the sovereign of] a free state cannot dare to say: "Argue as much as you like, and about what you like, but obey!" Thus we observe here as elsewhere in human affairs, in which almost everything is paradoxical, a surprising and unexpected course of events: a large degree of civic freedom appears to be of advantage to the intellectual freedom of the people, yet at the same time it establishes insurmountable barriers. A lesser degree of civic freedom, however, creates room to let that free spirit expand to the limits of its capacity. Nature, then, has carefully cultivated the seed within the hard core--namely the urge for and the vocation of free thought. And this free thought gradually reacts back on the modes of thought of the people, and men become more and more capable of acting in freedom. At last free thought acts even on the fundamentals of government and the state finds it agreeable to treat man, who is now more than a machine, in accord with his dignity.

إجابة عن السؤال: ماهو التنوير؟
ترجمه عربی مقاله کانت(توسط إسماعيل المصدق)
في عدد شهر دجنبر 1783 من "مجلة برلين الشهرية" نشر راهب من برلين اسمه تسولنر Johann Friedrich Zöllner(1753-1804) ردا على مقال سبق أن نشرته نفس المجلة في عدد شتنبر من نفس السنة يدافع فيه كاتب لم يفصح عن اسمه عن الزواج المدني. خصص تسولنر مقاله لانتقاد الزواج المدني والدفاع عن عقد الزواج في الكنيسة، معتبرا أن ذلك من مصلحة الدولة ذاتها، إلا أنه في نفس الوقت هاجم الخلط الذي نشأ في أذهان الناس وقلوبهم بصدد مفهوم التنوير. وقد ألحق بمقاله هامشا مستفزا كتب فيه: "ما هو التنوير؟ هذا السؤال الذي يعادل تقريبا في أهميته السؤال: ما هي الحقيقة، يجب الإجابة عنه قبل البدء في التنوير! ومع ذلك فإنني لم أعثر في أي موضع على جواب عنه!"
 هذا السؤال المندس في هامش مقال كتبه راهب بروتستانتي مجهول نسبيا عن قانون الزواج سيكون مثمرا بالنسبة لتاريخ الفلسفة. وهكذا سينشر أولا موسى مندلسزون Moses Mendelssohn (1729-1786) مقالا بعنوان: "حول السؤال: ما معنى التنوير؟" في عدد شتنبر 1784 من نفس المجلة. بعد ذلك سيظهر في عدد دجنبر من نفس السنة مقال كنط الذي يتضمن تعريفه المشهور للتنوير. يتبين من ملاحظة كنط في نهاية المقال أنه لم يكن حين كتابته على علم بمضمون مقال مندلسزون، وإن كان علم بصدور مقال له حول هذا الموضوع من خلال قراءته لجريدة أسبوعية نشرت إعلانا يتضمن محتويات عدد شتنبر 1784 من "مجلة برلين الشهرية".
 نقدم فيما يلي ترجمة لمقال كنط كما نشر في المجلد 11 من مجموعة مؤلفاته التي نشرتـها دار Surkamp تحت إشرافWilhelm Weischedel، فرانكفورت، م 1966، ص 53-61.
 ويجب أن أشير إلى أنني اعتمدت في كتابة هذا التقديم وكذلك بعض هوامش الترجمة على الكتيب الذي أصدره Erhard Bahr تحت عنوان " ما هو التنوير؟"، دار النشر Reclam، شتوتجارت 1974، والذي يضم نصوصا لفلاسفة ألمان حول مفهوم التنوير وتعليقات عليها.
 
التنوير(1) هو خروج الإنسان من القصور(2) الذي يرجع إليه هو ذاته. القصور هو عدم قدرة المرء على استخدام فهمه دون قيادة الغير. يكون هذا القصور راجعا إلى الذات إذا كان سببه لا يكمن في غياب الفهم، بل في غياب العزم والجرأة على استخدامه دون قيادة الغير! Sapere aude (3)، تجرأ على استخدام فهمك الخاص!(4) هذا إذن هو شعار التنوير.
 إن الكسل والجبن هما السبب الذي يجعل طائفة كبيرة من الناس يظلون، عن طيب خاطر، قاصرين طوال حياتهم، حتى بعد أن تكون الطبيعة قد حررتهم، منذ مدة طويلة، من كل قيادة خارجية (naturaliter majorennes)(5)، والذي يجعل أخرين ينصبون أنفسهم بسهولة أوصياء عليهم. إنه من المريح جدا أن يكون المرء قاصرا. إذا كان لدي كتاب له فهم نيابة عني، وواعظ له ضمير نيابة عني، وطبيب يحدد لي نظام تغذيتي الخ، فإني لن أحتاج إلى أن أجتهد بنفسي. ليس من الضروري أن أفكر ما دمت قادرا على أداء الثمن، ذلك أن الآخرين سيتحملون هذا العمل المزعج نيابة عني. أما أن الأغلبية الساحقة من الناس (وضمنهم الجنس اللطيف بأكمله) يعتبرون أن الخطوة نحو الرشد، فضلا عن أنها شاقة، خطيرة جدا كذلك، فهذا ما سبق أن دبره أولئك الأوصياء الذين يتحملون الإشراف العام عليهم بطيبوبة تامة. فبعد أن يجعلوا أولا ماشيتهم مغفلة، وبعد أن يحرصوا بعناية على ألا يسمح لـهذه المخلوقات الهادئة بأن تتجرأ على القيام بخطوة واحدة خارج عربة المشي(6) التي حبسوها داخلها، بعد ذلك يبينون لهم الخطر الذي يتهددهم إذا ما حاولوا المشي بمفردهم.صحيح أن هذا الخطر ليس بالذات جد كبير، لأنهم سينتهون بتعلم المشي بعد أن يسقطوا بضع مرات، إلا أن مثالا واحدا من هذا النوع يثير الوجل لدى المرء ويردعه عموما عن القيام بمحاولات أخرى.
 إنه إذن لمن الصعب على أي إنسان بمفرده أن يتخلص من القصور الذي أصبح تقريبا بمثابة طبيعة له. بل أكثر من ذلك، إنه غدا يحبه، وهو في الوقت الحاضر عاجز بالفعل عن استخدام فهمه الخاص، لأنه لم يسمح له أبدا بأن يحاول ذلك. إن النظم والقواعد، هذه الأدوات الميكانيكية لاستعمال المواهب الطبيعية، أو قل لسوء استعمالها، هي بمثابة قيود للقصور الدائم. وحتى من خلعها، لن يتمكن من القيام إلا بقفزة غير آمنة فوق أضيق الحفر، لأنه لم يتعود على مثل هذه الحركة الحرة. لـهذا السبب، لم يوفق إلا القليلون في أن ينتزعوا أنفسهم من حالة القصور بواسطة مجهودهم الخاص وأن يسيروا مع ذلك بأمان.
 أما أن ينور جمهور(7) ذاته، فهذا بالأحرى ممكن، بل إنه تقريبا أمر محتم إذا كان هذا الجمهور متمتعا بالحرية. ذلك أنه، في هذه الحالة، سيوجد دائما، حتى بين من نصبوا أنفسهم أوصياء على الأغلبية، بعض الذين يفكرون بأنفسهم، والذين، بعد أن يتخلصوا هم أنفسهم من ربقة القصور، ينشرون حواليهم روح تقدير عقلي لقيمة كل إنسان واستعداده لأن يفكر اعتمادا على نفسه. والغريب هنا أن الجمهور الذي سبق أن وضع من قبلهم تحت ربقة هذا القصور، يجبرهم بعد ذلك، هو أيضا، على أن يظلوا تحتها، إذا حرضه على ذلك بعض أوصيائه العاجزين عن التنوير. إلى هذا الحد يكون ترسيخ الأحكام المسبقة مضرا، لأنها في الأخير تنتقم لنفسها من أولئك الذين كانوا هم أنفسهم أو أسلافهم واضعيها. لـهذا، لا يمكن لجمهور أن يبلغ التنوير إلا بتأن. فالثورة قد تطيح بالاستبداد الشخصي والاضطهاد المتعطش للمصلحة المادية أو السلطة، ولكن لا يمكن أن تؤدي أبدا إلى إصلاح حقيقي لنمط التفكير (8)، بل فقط إلى استخدام أحكام مسبقة جديدة، مثلما كانت تستخدم القديمة، كشريط موجه (9) للأغلبية التي لا تفكر.
 وإنه من أجل هذا التنوير لا يتطلب الأمر شيئا آخر غير الحرية وبالضبط تلك الحرية الأقل ضررا بين كل ما يندرج تحت هذا اللفظ، أي حرية الاستعمال العمومي للعقل في كل الميادين. إلا أنني أسمع من جميع الجهات صوتا ينادي: لا تفكروا!(10) فالضابط يقول: لا تفكروا، بل قوموا بالتمارين! وموظف المالية: لا تفكروا، بل سددوا المبالغ! ورجل الدين: لا تفكروا، بل آمنوا! (هناك سيد واحد في العالم (11) يقول: فكروا بمقدار ما تريدون وفي كل ما تريدون، لكن أطيعوا.) وهكذا يتم هنا في كل مجال تقييد الحرية. ولكن أي تقييد للحرية يعوق التنوير؟ وأي تقييد لا يعوقه، بل بالأحرى يفيده؟ أجيب: إن استعمال الإنسان لعقله استعمالا عموميا يجب أن يكون دائما حرا، وهو وحده يمكن أن يؤدي إلى تنوير الناس، أما استعماله الخصوصي فيمكن غالبا تقييده بصرامة شديدة، دون أن يعوق ذلك بشكل خاص تقدم التنوير (12). أعني بالاستعمال العمومي لعقلنا الخاص ذلك الاستعمال الذي يقوم به شخص ما بصفته رجل فكر (13) أمام جمهور يتكون من عالم القراء بأكمله. أما الاستعمال الخصوصي فأعني به ذلك الذي يمكن أن يقوم به المرء بصفته يتقلد منصبا مدنيا أو وظيفة مدنية ما (14). ذلك أنه من الضروري لبعض الشئون التي تـهم مصلحة الجماعة (15) أن توجد آلية معينة يجب بواسطتها على بعض أعضاء الجماعة أن يتصرفوا فقط بسلبية (16)، حتى يمكن، بفضل توافق تصطنعه الحكومة، أن يتم توجيههم نحو المصالح العامة، أو، على الأقل، منعهم من إتلافها. فهنا بالطبع لا يسمح بالتفكير، بل يجب على المرء أن يطيع. ولكن من حيث إن هذا الجزء من الآلة يعتبر ذاته في نفس الوقت عضوا في جماعة بأكملها، بل وفي المجتمع العالمي، وتبعا لذلك يخاطب، من خلال كتاباته، جمهورا، معتمدا في ذلك على فهمه الخاص، فإنه يمكنه، بلا شك، أن يفكر دون أن تتأثر بذلك الشئون التي عين لتصريفها كعضو سلبي إلى حد ما. وهكذا سيكون من المفسد جدا أن يريد ضابط، خلال أداء عمله، المجادلة جهرا في صواب أو فائدة أمر تلقاه من رؤسائه، بل عليه أن يطيع. ولكن ليس من العدل أن نحرمه، بصفته رجل فكر، من إبداء ملاحظات حول عيوب الخدمة العسكرية وأن يعرض هذه الملاحظات على الجمهور ليحكم عليها. والمواطن لا يحق له أن يمتنع عن أداء الرسوم المفروضة عليه، بل إن طعنا وقحا في هذه المستحقات، إذا كان عليه أداؤها، أمر يجب أن يعاقب عليه بصفته فضيحة (قد يمكن أن تسبب عصيانا عاما). ومع ذلك، فإنه لن يخل بواجبه كمواطن، إذا عبر عموميا، بصفته رجل فكر، عن آرائه حول عيوب هذه المستحقات أو أيضا جورها. وكذلك فإن رجل الدين ملزم بأن يعلم تلامذته وجماعته حسب رمز (17) الكنيسة التي يخدمها، لأنه قد تم تعيينه في هذه المهمة على أساس هذا الشرط. ولكنه يتمتع، كرجل فكر، بكامل الحرية في أن يفضي للجمهور بكل أفكاره المدروسة بعناية والمنبثقة عن نية حسنة حول ما هو خاطئ في ذلك الرمز واقتراحاته الرامية إلى تدبير أفضل للنظام الديني والكنيسي، بل وإن هذا يعتبر جزءا من رسالته. وليس في ذلك أيضا ما يمكن أن يسبب له وخز الضمير. ذلك أن ما يلقنه، بناءا على وظيفته كقائم بأعمال الكنيسة، يقدمه لا كشيء يتمتع هو بحرية تقلينه وفق ما يحلو له، بل كشيء عين لتلقينه حسب تعليمات الغير وباسمه. إنه سيقول: تعتنق كنيستنا هذا الرأي أو ذاك، هذه هي الحجج التي تستند إليها. ثم إنه يجلب لجماعته كل المنفعة العملية من القواعد التي قد لا يقبلها هو ذاته باقتناع تام والتي تعهد مع ذلك بتدريسها، لأنه ليس من المستحيل تماما أن توجد بين طياتـها حقيقة كامنة، ولأنه على أي حال لا يوجد فيها على الأقل ما يتناقض مع الدين الداخلي. أما إذا كان يعتقد بوجود هذا التناقض، فإنه لن يستطيع القيام بوظيفته بكيفية ترضي ضميره، وفي هذه الحالة، سيكون عليه أن يتخلى عنها. إن استعمال المدرس الموظف لعقله أمام جماعته هو مجرد استعمال خصوصي، لأن هذه الجماعة تبقى مجرد تجمع عائلي حتى وإن كان كبيرا جدا، وهو كقسيس ليس حرا في هذا الاستعمال، ولا يحق أيضا أن يكون حرا فيه، لأنه ينفذ مأمورية كلفه بها الغير. وعلى العكس من ذلك، يتمتع رجل الدين في الاستعمال العمومي لعقله، أي بصفته رجل فكر يخاطب الجمهور الحقيقي، أي العالم، بحرية غير مقيدة في أن يستخدم عقله الخاص وأن يتلكم باسمه الشخصي. ذلك أنه من الحماقة التي تؤدي إلى تأبيد الحماقات أن يكون أوصياء الشعب (في الأمور الدينية) هم أنفسهم قاصرين أيضا.
 ولكن ألا ينبغي أن تتمتع هيئة من رجال الدين، مجمع كنسي مثلا، أو طبقة مبجلة (كما تسمى لدى الهولنديين (18))بالحق في أن يلتزم أعضاؤها فيما بينهم قسما برمز معين غير قابل للتغيير، حتى يمارسوا، بل ويؤيدوا وصاية عليا دائمة على كل الأعضاء، وبواسطة هؤلاء على الشعب، أقول: إن ذلك غير ممكن تماما. إن مثل هذا التعاقد على منع كل استمرار في تنوير الجنس البشري هو باطل تماما، حتى وإن تم تأكيده من قبل السلطة العليا، من قبل برلمانات ومعاهدات السلم الأكثر رسمية. لا يمكن لعصر أن يتحد ويتفق على جعل العصر اللاحق في حالة تمنعه من توسيع معارفه (خاصة الملحة جدا) والتخلص من الأخطاء، وعموما التقدم في التنوير. فذلك سيكون جناية في حق الطبيعة البشرية التي تكمن غايتها الأصلية في هذا التقدم بالضبط. وإن للخلف الحق كل الحق في أن يرفض تلك القرارات وأن يعتبرها غير مشروعة وطائشة. إن محك كل ما يمكن إقراره على شعب كقانون يكمن في السؤال: هل يمكن لشعب أن يفرض على ذاته مثل هذا القانون؟ قد يكون هذا القانون ممكنا خلال زمن وجيز محدد لإرساء نظام معين، وذلك، إذا جاز التعبير، في انتظار قانون أفضل، على شرط أن تترك في نفس الوقت لكل واحد من المواطنين، وخاصة لرجل الدين، حرية أن يبدي عموميا، بصفته رجل فكر، أي من خلال كتابات، ملاحظاته على ما هو خاطئ في التنظيم الحالي، وفي أثناء ذلك يبقى النظام الذي تم إرساؤه قائما، إلى أن يبلغ فهم طبيعة الأشياء عموميا درجة متقدمة وأن تثبت صلاحيته إلى حد يسمح بأن يرفع للعرش بواسطة جمع الأصوات (حتى وإن لم تكن كلها) اقتراح يرمي إلى حماية تلك الجماعات التي اتفقت مثلا انطلاقا من تصورها لفهم أفضل للأشياء، على تنظيم ديني مخالف، وذلك دون المساس بالجماعات التي تريد ترك الأمر على ما هو عليه. إنه من غير المشروع بتاتا الاتفاق، ولو خلال مدة حياة إنسان واحد فقط، على نظام ديني ثابت لا يمكن الشك فيه عموما، وبالتالي القضاء، إذا صح التعبير، على حقبة في مسيرة البشرية نحو التحسن، وجعلها غير مثمرة، بل وبسبب ذلك مضرة بالخلق. نعم، يمكن لإنسان أن يرجئ التنوير فيما ينبغي عليه معرفته، أما التخلي عنه، سواء بالنسبة لشخصه، أو أكثر من ذلك، بالنسبة للخلف، فهو خرق للحقوق المقدسة للإنسانية ودوس عليها بالأقدام. والحال أنه لا يحق للملك أن يقرر على شعبه ما لا يحق حتى لـهذا الأخير أن يقرره على ذاته، لأن نفوذه التشريعي يقوم بالضبط على أنه يوحد في إرادته الإرادة الشعبية بأكملها. وإنه إذا حرص فقط على أن يكون كل إصلاح حقيقي أو مفترض ملائما للنظام المدني، فيمكنه، فيما عدا ذلك، أن يترك رعاياه يقومون بما يرونه ضروريا من أجل خلاص نفوسهم، فإن ذلك ليس من مهامه، ولكن من مهامه بالفعل أن يحول دون أن يستعمل شخص العنف لمنع شخص آخر من العمل لغاية خلاص نفسه والتقدم في تحقيقه بكل ما يملك من مقدرة. إن تدخله في ذلك الأمر بممارسة المراقبة الحكومية على الكتابات التي يعمل رعاياه من خلالها على توضيح تصوراتهم، سينال من جلالته ذاتها، سواء أقام بذلك انطلاقا من تصوره الخاص الأسمى، فيعرض ذاته في هذه الحالة لمأخذ هو: Caesar non est supra Grammaticos (19)، أو وهو ما سينال من جلالته بكيفية أكبر بكثير، إذا ما أنزل سلطته العليا إلى حد دعم الاستبداد الديني الذي يمارسه بعض الطغاة في دولته ضد بقية رعاياه. والآن إذا تساءلنا والحالة هذه: هل نعيش حاليا في عصر متنور؟ فسيكون الجواب: لا، ولكن نعيش بالتأكيد في عصر للتنوير. ففي الوضعية الراهنة للأشياء لا زال ينقص الكثير عموما، لكي يكون الناس في حالة تسمح لهم بأن يستخدموا، في الأمور الدينية، فهمهم الخاص بكيفية آمنة وجيدة، دون قيادة الغير، بل لا زال ينقص الكثير حتى لكي يصبح من الممكن نقلهم إلى هذه الحالة. ولكن، في مقابل ذلك، هناك علامات واضحة على أن المجال مفتوح أمامهم الآن حتى يهيئوا أنفسهم بحرية لتحقيق ذلك، وعلى أن عوائق التنوير العام، أو الخروج من القصور الذي يرجع إليهم، تتناقص تدريجيا.
 إن الملك الذي لا يرى من المشين به أن يقول بأنه يعتبر من الواجب ألا تفرض على الناس تعليمات في الأمور الدينية، بل أن تترك لهم في تلك الأمور الحرية التامة، والذي يدفع عن نفسه إذن حتى الاسم المترفع للتسامح، هو ذاته متنور، ويستحق أن يمدح من قبل كل من يعترف بالجميل في العالم وفي الأجيال اللاحقة بصفته أول من حرر الجنس البشري، على الأقل من جانب الحكومة، من القصور، وترك لكل شخص حرية استخدام عقله في كل الأمور التي تعود إلى الضمير تحت إمرة هذا الملك، يحق لرجال دين محترمين، دون مساس بواجبات وظيفتهم، أن يعرضوا على أنظار العالم، بصفتهم رجال فكر، بكيفية حرة وعمومية، أحكامهم وآراءهم التي تختلف، في هذه النقطة أو تلك، عن الرمز الذي ينتمون إليه، ويحق ذلك أيضا، وبالأخرى، لكل شخص غير مقيد بواجبات أية وظيفة. إن روح الحرية هذه تنتشر أيضا خارج هذا المجال، حتى حيث يكون عليها أن تواجه عوائق خارجية تفرضها حكومة تسيء فهم دورها. إن ذلك يصلح كمثل يدل على أنه ليس هناك ما يخشى على الأمن العام ووحدة الجماعة في ظل الحرية. إن الناس يخلصون أنفسهم من تلقاء أنفسهم أكثر فأكثر من الخشونة، ما لم يتم العمل عمدا على تركهم في هذه الحالة.
 لقد وضعت النقطة الرئيسية للتنوير، أي لخروج الإنسان من القصور الراجع إليه هو ذاته، في الأمور الدينية أساسا، لأن حكامنا ليس لهم أية مصلحة في أن يلعبوا دور الوصاية على رعاياهم في مجال الفنون والعلوم، وفوق هذا، فإن ذلك القصور، فضلا عن أنه الأكثر ضررا، فإنه أيضا الأكثر مساسا بالكرامة. ولكن نمط تفكير عاهل يشجع التنوير يذهب إلى أبعد من ذلك، فيرى أنه حتى في مجال التشريع، ليست هناك خطورة في أن يسمح لرعاياه باستعمال عقلهم الخاص استعمالا عموميا، وأن يعرضوا على العالم علنا أفكارهم حول شكل أفضل لـهذا التشريع، حتى وإن تضمنت نقدا صريحا للتشريع القائم. ولدينا على ذلك مثال ساطع لم يسبق فيه أي ملك ذلك الملك الذي نجله.
 ولكن من جهة أخرى، يمكن فقط لمن هو متنور لا يخاف الظلال والذي يتوفر في نفس الوقت على جيش وافر العدد ومحكم التنظيم لضمان الأمن العام، أن يقول مالا يمكن أن تتجرأ جمهورية على قوله: فكروا بمقدار ما تريدون وفي كل ما تريدون، ولكن أطيعوا! هكذا يتجلى هنا، وكذلك في مجالات أخرى، مسار غريب وغير منتظر للأمور البشرية، إذا لاحظناه في عموميته، بدا لنا أن كل شيء فيه تقريبا يحمل طابع المفارقة. إن قدرا أكبر من الحرية المدنية يبدو أنه مفيد لحرية روح الشعب، ومع ذلك، فإنه يضع أمامها حواجز لا يمكن تخطيها، وعلى العكس من ذلك، فإن قدرا أقل منها يفسح المجال للشعب كلي يتفتح حسب كل مقدرته. إذا كانت الطبيعة قد أخرجت من تحت هذه القشرة السميكة البذرة التي ترعاها بالكيفية الأكثر حنوا، أي الميل والاستعداد للتفكير الحر، فإن هذا الأخير يؤثر بدوره تدريجيا على خلق الشعب (الذي يصبح بذلك شيئا فشيئا أهلا لحرية التصرف)، ويؤثر أخيرا حتى على مبادئ الحكومة التي تجد هي ذاتها من المفيد أن تعامل الإنسان، الذي هو الآن أكثر من مجرد آلة، بما يتلاءم مع كرامته.
 
كوينجسبرج/بروسيا، في 30 شتنبر 1784
 إ. كنط
 أقرأ يومه 30 شتنبر في عدد 13 شتنبر من "الأخبار الأسبوعية البوشينجية" (20) إعلانا عن عدد هذا الشهر من "مجلة برلين الشهرية"، الذي يضم ضمن مواده جواب السيد مندلسزون علة نفس السؤال. هذا الجواب لم يقع بعد تحت يدي، وإلا لربما جعلني أستغني عن كتابة جوابي هذا، الذي يبقى هنا مجرد تعبير عن كيف يمكن أن تحدث الصدفة تواردا في الخواطر.
 
الهوامش
 
1 - Aufklärung: تحريا للدقة ينبغي ترجمة هذا المصطلح بلفظ "التنوير"، ليس فقط لأنه يوافق اللفظ الألماني من حيث الصيغة، بل لأنه، علاوة على ذلك، يشير إلى أن الأمر لا يتعلق بحالة أو وضعية تسود فيها الأنوار، بل بعملية أو سيرورة يتم في إطارها نشر العلم والمعرفة المستندة إلى العقل، والتحرر من الأحكام المسبقة والمعتقدات المستندة إلى مختلف أشكال السلطة.
2 - mündig: majeur: راشد
 unmündig: mineur قاصر
 Mündigkcit: majorité: رشد
 Unmündigkcit: minorité: قصور
3 - وردت هذه العبارة في النص باللغة اللاتينية، وهي تعني:"تجرأ على المعرفة "، وقد اتخذت شعارا للتنوير قبل كنط.
4 - يجب أن نلاحظ هنا أن كنط يورد شعار التنوير كدعوة أخلاقية تتخذ صيغة الأمر القطعي.
5 - وردت هذه العبارة في النص باللغة اللاتينية، وهي تعني: "راشدون من حيث الطبيعة". يريد كنط أن يقول إن هؤلاء الناس بلغوا السن الطبيعي للرشد، في حين أنهم من الناحية الفكرية لا زالوا قاصرين.
6 - Gängelwagen: إطار له عجلات يوضع فيه الأطفال على هيئة الوقوف ليساعدهم في تعلم المشي ويحميهم من خطر السقوط، ترجمت هذا اللفظ ب" عربة المشي".
7 - Le public: das Publikum: الجمهور يشكل، في مقابل الفرد مجموع الناس المنتمين لمكان أو إقليم أو دولة ما. استعمل في القرن الثامن عشر للدلالة على مفهوم المجال العمومي die offentlichkcit وكان يحمل دلالات أهمها: أ) مجموعة الناس المتجمعين في مكان عمومي، ب) قراء كاتب ما، عالم القراء، ج)كل من يعيش معنا في نفس الوقت.
8 - هذا الموقف من الثورة لم يمنع كنط من أن يعبر علنا عن تعاطفه، بل ومساندته لأفكار الثورة الفرنسية، في زمن لم يكن فيه ذلك مأمون العواقب.
9 - Lisière: Leitband: شريط موجه، شريط يربط في ملابس الأطفال الصغار الذين يتعلمون المشي ليوجههم خلال المشي ويحميهم من السقوط.
10 - räsonieren: لا يتطابق مدلول هذا اللفظ مع مدلول اللفظ الفرنسي raisonner، لأنه يختلف، كما يتبين من النص ذاته، حسب السياق الذي يستعمل فيه. فهو قد يحمل طابعا إيجابيا فيعني، أفكر عقليا، أصدر حكما بناء على أسس عقلية إلا أنه يتخذ في الغالب طابعا قدحيا فيعني: عارض، تكلم بعناء، جادل، جادل مجادلة صورية أو لفظية. ارتأينا ترجمة هذا اللفظ في النص بكامله ب"فكّر".
11 - يشير كنط هنا إلى ملك بروسيا فريدريك الثاني (1740-1786).
12 - الاستعمال العمومي للعقل هو ذلك الذي يقوم به الإنسان بصفته شخصا خصوصيا، أي كرجل فكر، أمام جمهور قرائه. أما الاستعمال الخصوصي فهو الذي يمارسه شخص بصفته يشغل منصبا عموميا.
13 - Le savant: der Gelehrte: اسم يطلق على من له تكوين ثقافي واسع ويمتلك معارف أساسية وشاملة. تحاشيت ترجمة هذا اللفظ ب"عالم" بسبب المضامين التي أصبح يحملها هذا اللفظ في عصرنا. يستحسن ترجمته ب "رجل العلم" أو "رجل الفكر"، وقد فضلت استعمال العبارة الأخيرة.
14 - bürgerlich: civil: ترجت هذا اللفظ في النص كله ب"مدني"، إلا أنه يجب الانتباه إلى أن التمييز بين ما هو مدني وما هو سياسي لم يكن واضحا في زمن كنط، وأن لفظ"مدني" كان إلى حدود القرن الثامن عشر مرادفا للفظ " سياسي". وعلى عكس ذلك اكتسب التمييز بين ما هو مدني وما هو سياسي دلالة أساسية بفضل الفصل الواضح الذي أقامه هيجل في فلسفة الحق بين دائرة المجتمع المدني ودائرة الدولة.
15 - Communauté: das gemeinwesen, das gemeine wesen: الجماعة
16 - passivement: passiv: بسلبية، بكيفية سلبية.
17 - symbole: symbol: رمز يعني في اللغة اللاهوتية لكل الكنائس مجموع التعاليم التي تعتنقها طائفة أو كنيسة، وتكون بمثابة صياغة للمعتقدات المشتركة بين أعضاء هذه الطائفة أو الكنيسة، وهي ملزمة لكل الأعضاء.
18 - في هولندا: تجمع كنسي يتمتع بسلطة التشريع في المجال الديني.
19 - وردت هذه العبارة باللغة اللاتينية في النص، وهي تعني: "ليس القيصر فوق النحاة".
20 - " الأخبار الأسبوعية البوشيخية" نشرة أسبوعية كان يصدرها بوشينج Anton Friedrich Büsching من برلين من 1773 إلى 1786، وكانت تتضمن بالأساس أخبارا عن الكتب الجديدة والمجلات الثقافية.
پانویس
«ساپره اوده» Sapere aude (جرأت اندیشیدن داشته باش)، در اصل گفته هوراس شاعر رومی است و در آلمان در روزگار کانت، بین مردم متداول بوده‌است. 
...
مقاله کانت چندی پیش از انقلاب کبیر فرانسه نوشته شده‌است، زمانه‌ای که میل به تغییرات سیاسی و اجتماعی، ذهن اروپا را به خود مشغول ساخته بود. او تصریح می‌کند که انقلاب لزوماً متضمن خوشبختی و رهایی و به تعبیر خودش آزادی انسان نیست. او پس از انقلاب فرانسه و در سال‌های پایانی عمرش، پرسش از روشنگری چیست را در متونی دیگر و این‌بار معطوف به واقعه انقلاب ادامه داد. از دکتر کریم مجتهدی شنیدم که در انقلاب کبیر فرانسه، فلاسفه ارج و قرب زیادی داشتند و لفظ فیلسوف آن قدر با ارزش تلقی می‌شد که در بازی‌های ورَق و شطرنج، اشکال و مهره‌ای را که به نحو متداول «شاه» گفته می‌شود، «فیلسوف» می‌نامیدند.
...
گرچه روش و الگوهای ذهنی دکارت با کانت یکی نیست، اما بخشی از گفته‌های کانت در مقاله روشنی‌یابی چیست، تا حدودی به بعضی از افکار دکارت شباهت دارد، چه در رساله گفتار در روش و چه در بعضی از نوشته‌های دیگر او. دکارت نیز از استقلال ذهن و از به کار بردن درست فاهمه صحبت کرده و تنبلی ذهن و سستی اراده را زیر سؤال برده‌است. دکارت صریحاً بیان کرده که باید«در تصدیقات خود از شتابزدگی و سبق ذهن و تمایل» بپرهیزیم. «سبق ذهن و تمایل» همان تنبلی ذهن و سستی اراده است که کانت در رساله روشنگری آن را طبیعت ثانویه برای افرادی دانسته که از سر تقصیر خود، قابلیت خروج از عدم بلوغ را ندارند و به همین سبب از کاربرد مستقل فاهمه محروم مانده‌اند.
...
کانت در مقدمه مقاله خویش گفته‌است: «اینکه چرا بخش بزرگی از آدمیان، با آن که دیریست طبیعت آنان را به بلوغ طبیعی رسانده، باز خودخواسته تا پایان عمر کودک می‌مانند و دیگران خیلی ساده قیم و صاحب اختیار‌شان می‌شوند، دلیلی جز کاهلی و بُزدلی ندارد.»
...
«تاریخ بشریت تاریخ رشد مداوم از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی است و این پروسه را هرگز انتهایی نیست»، اما هر انسانی در شرایط تاریخی و جغرافیایی معین با فرهنگ و زبان بومی خاص خود تربیت می‌یابد. ما گرچه صاحب اختیار هستیم. اما در دایره‌ای از جبرها هم قرار داریم. اینکه انسان چگونه می‌تواند با نادیده گرفتن شرایط تاریخی و وجودی خود، به بلوغ(مورد نظر کانت) برسد، بر من معلوم نیست. مگر بردگی‌ها و بندگی‌ها همیشه خودخواسته است؟ 

...
سایت همنشین بهار

برای ارسال این مطلب به فیس‌بوک، آیکون زیر را کلیک کنید:
facebook


پدیدارشناسی(فنومنولوژی)
Phenomenology
! Back to the Things Themselves  

پدیدارشناسی(فنومنولوژی)</br> Phenomenology

این بحث به پدیدارشناسی یا فنومنولوژی می‌پردازد، مهم‌ترین رویکرد فلسفی قرن بیستم که تفکر آینده بشری از رهگذر آن می‎گذرد. هدف پدیدارشناسی پی بردن به وجوهی از پدیدار است که به تعبیری در دام مستوری افتاده و پیدا نیست. پدیدار‌شناسی رفتن به اعماق است و سؤال بنیادین آن سؤال از معناست.

پدیدارشناسی داعش(ISIS)
شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد

پدیدارشناسی داعش(ISIS) </br>شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد

پس از پیمان وستفالی Peace of Westphalia که به جنگ‌های سی‌ساله مذهبی اروپا پایان داد، «دولت ــ ملت‌»های کنونی زاده شدند، داعش با عملکرد خویش به محصول پیمان وستفالی، یعنی موافقت‌نامه سایکس ـ پیکو، اعتراض نموده و مرز‌های بین‌المللی را بر هم زده‌است.
این بحث بعد از اشاره به عملیات فرمایشی نمایشی داعش در تهران(۱۷خرداد ۹۶)، که محصول وقایع منطقه است و طالبان نفت و دلار از مدت‌ها پیش برایش «آتش تهیه» ریخته و منتظر وقوع آن بودند، به داعش به مثابه یک پدیدار می‌پردازد.

مجتمع نظامی صنعتی و تله توسیدید
Thucydides Trap 

مجتمع نظامی صنعتی و تله توسیدید

جدا از آنچه در میهن ستمدیده و شیخ‌گزیده ما می‌گذرد که خود داستانی است پُر آب چشم، ما با دام‌های جدید و با «تله توسیدید» تازه‌ای روبرو هستیم. دامی که با آنچه در جنگ‌های پلوپونزی بین آتن و اسپارت جریان داشت یا بعدها کسینجر و برژینسکی در مورد قدرت‌گیری چین و...می‌گفتند، تفاوت اساسی دارد.
در بستری که قاتلان زندانیان سیاسی با عملکرد خویش هموار کرده‌اند، امثال مک‌مستر و تُرکی الفیصل و نتان یاهو، مدت‌هاست تله توسیدید را کار گذاشته‌اند.
من از مُفصّل این قصه مُجملی گفتم
تو خود حدیث مُفصّل بخوان از این مُجمل

حبیب‌الله آشوری و رنج‌هایش
شهر خالی‌ست ز عشاق... 

حبیب‌الله آشوری و رنج‌هایش

این بحث با اشاره به زندگی و مرک حبیب‌الله آشوری و قضاوت‌های ناحق در مورد آن انسان شریف، گزاره نادرستی را که گویا وی وابسته به گروه‌های معتقد به ترور بوده، به چالش می‌گیرد و توضیحاتی هم در مورد یکی از آثارش(کتاب توحید) می‌دهد. آن عالم شوریده از اینکه می‌دید انقلاب بزرگ ضدسلطنتی، ملاخور می‌شود، و گفتمان ارتجاع لباس اسلام و انقلاب می‌پوشد، پریشان و معترض بود. می‌گفت داریم به ناکجاآباد می‌رویم و آزادی دوباره به مسلخ خواهد رفت...

غبارزدایی از آینه‌ها
سیروس نهاوندی، اسب تراوای ساواک

غبارزدایی از آینه‌ها</br>سیروس نهاوندی، اسب تراوای ساواک

این بحث به سیروس نهاوندی از اعضای کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی می‌پردازد. داستان پر رمز و راز او که درآغاز شور آزادیخواهی و مردم دوستی داشت، براستی عبرت انگیز است.
متاسفانه آنچه از زبان آقای پرویز ثابتی در کتاب «در دامگه حادثه» آمده، نکته تازه‌ای ندارد. سربازجوی ساواک، محمد حسن ناصری(عضدی) هم که از ریز جریان سیروس نهاوندی باخبر بود، درگذشت و اسرار زیادی را با خود به زیر خاک برد. آقایان حسین زاده(رضا عطار پور) و رسولی(ناصر نوذری) و...نیز تاکنون در مورد سیروس نهاوندی و موارد مشابه، چیزی ننوشته‌اند.

غبازدایی از آینه‌ها
«وصیتنامه لنین»
Письмо к съезду (نامه به کنگره)  

غبازدایی از آینه‌ها</br>«وصیتنامه لنین»

من کمونیست نبوده و نیستم اما می‌دانم که سرمایه‌داری جهانی دل خوشی از سوسیالیسم و کمونیسم ندارد و حمله به استالین هم همیشه با نیت پاک دفاع از حقیقت صورت نمی‌گیرد. با درود به جانهای پاکی که در استالینگراد و در همه جبهه‌ها، رو در روی فاشیسم ایستادند، نکاتی را در مورد آنچه «وصیتنامه» لنین خوانده می‌شود، اشاره می‌کنم. البته لنین به معنی دقیق کلمه وصیتنامه نداشت.
خروشچف در گزارش محرمانه خود به کنگره بیستم اشاره نمود که لنین طی نامه‌ای به کنگره تصریح کرده‌است: «رفیق استالین پس از اشغال مقام دبیر کلی اختیارات بی‌حدی بدست آورده و من اطمینان ندارم همیشه بتواند از آن اختیارات با احتیاط لازم استفاده نماید.»

مک‌‌کین John McCain نه یک فرد بلکه نماد یک جریان است
هر چیزی چنان نیست که هر چیز دیگر بشود

مک‌‌کین John McCain نه یک فرد بلکه نماد یک جریان است</br>هر چیزی چنان نیست که هر چیز دیگر بشود

جان مک‌کین John McCain سناتور ایالت آریزونا، در آغاز، خلبان نیروی دریایی بود. وی بیست و سه مأموریت بمباران ویتنام شمالی را برعهده داشت و آخر سر هواپیمایش، بر فراز هانوی سقوط کرد و در دریاچه فرود آمد. هر دو بازو و یک پای مک‌کین هنگام خروج از هواپیما شکست و در آستانهٔ مرگ بود که ویتنامی‌ها به کمک او شتافتند.
خودش مدعی است ویتنامی‌ها زخم‌های مرا را مداوا نکردند و شکنجه‌ هم شدم. اما ویت‌کنگ‌ها وی را به دروغگویی متهم نموده، گفتند وقتی او در دریاچه افتاد در حال خفگی بود و مردم نجاتش دادند، همان مردمی که وی بارها و بارها بر سرشان بمب ریخته بود.

ساشا لورنتی، و دروغ‌های «ابو ایوانکا»
مخالفت با ستمگری و زشتی سنت دیرین نیاکان ماست 

ساشا لورنتی، و دروغ‌های «ابو ایوانکا»

بعد از آنکه ترامپ با دبدبه و کبکبه، شلیک موشک‌های کروز «تاماهاک» Tomahawk را به پایگاه شعیرات در استان حمص سوریه، سوریه ویران و داعش‌زده فرمان داد، جغدهای‌جنگ در واشنگتن و ریاض و دوحه و تل‌آویو، سر از پا نشناختند. غارتگران موزه‌های حلب و تدمر و امثال احمد الجبرا و ابوبکر بغدادی، ورجه ورجه کردند و مداحان جان مک کین و مک مستر و استیو بَنِن، شنگول و ‌کیفور شدند. آیا آدمی از محیط جانورانه «الحَقُ لِمَن غَلَبَ»(حق با زور و ستم است)، تاثیر می‌پذیرد؟ آیا بر افکار عمومی جهان دشنه و کینه سوار است؟

«طرح بزرگ» استیون هاوکینگ / خدا، وِل مُعطل است !
The Grand Design  

«طرح بزرگ» استیون هاوکینگ / خدا، وِل مُعطل است !

کاری نداریم که ما خدا را ساخته‌ایم یا خدا ما را، امّا فاتحه‌اش را خوانده باشیم نیز، حکایت همچنان باقی‌ست. آیا او «آفریده»ای بود که «آفریدگار»ش را به بند کشید و شقاوت و اسارت و ازخودبیگانگی را توجیه کرد؟
یا، آن «دوست» که نزدیکتر از من به من است، نه ایجاز استعاری برای بخش‌های عمیق و رازآلود فیزیک که هنوز نمی‌فهمیم، نه معلول ترس و جهل بشر اولیه در برابر طبیعت اسرارآمیز، نه مخلوق ذهن ساده در برابر جهان پیچیده، نه برابرنهادِ دلهره‌ی نیستی در خمیره‌ی انسان، نه روح این دنیای بی روح و ماتم‌زده، بلکه «راز رازها» و قانونمندی قانونمندی‌هاست؟ بیاد داشته باشیم که خیلی پیش از ما هم، جهانی بوده و ما در بیش از ۹۹/۹۹ درصد از عمر جهان، اصلاً وجود نداشتیم که این پرسش‌ها را بپرسیم.

آناکرونیسم Anachronism
زمان‌پریشی و نابه‌هنگامی
əˈnakrəˌnɪz(ə)m 

آناکرونیسم Anachronism</br>زمان‌پریشی و نابه‌هنگامی

این بحث به əˈnakrəˌnɪz(ə)m - Anachronism - آناکرونیسم(زمان‌پریشی و نابه‌هنگامی) می‌پردازد. داوری درباره‌ی گذشته بر پایه‌ی معیارهای نظری و اخلاقی دوران معاصر. مغالطه‌ای گاه‌نگارانه که طی آن، رویداد، گفتار یا هر چیز دیگری مطابق با ارزش‌های زمان فعلی ارزیابی می‌گردد. مقصود از مغالطه یک استدلال به ظاهر معتبر است که به منظور درست نشان دادن یک مدعای غلط یا باطل نشان دادن یک ادعای درست مطرح می شود.

آیا هوش، در حال جداشدن از شعور است؟
uncoupling of intelligence and consciousness 

آیا هوش، در حال جداشدن از شعور است؟

سرعت تغییرات جهان چنان افسارگسیخته است که به‌دشواری می‌توان تصوری از آینده داشت. صحبت از این است که خودآگاهی انسانی را می‌شود بر یک کامپیوتر سوار کرد و اینگونه می‌توان مغز آدمی را بازساخت.
گفته می‌شود بعدها شاهد ماشین‌هایی خواهیم بود که شعور و احساساتی شبیه به احساسات ما دارند. آیا هوش Intelligence و شعور Consciousness در حال جداشدن از یکدیگرند و ماهیت انسان بتدریج دگرگون خواهد شد؟

طاهر احمدزاده، او که مُصّدق برایش الگو بود

طاهر احمدزاده، او که مُصّدق برایش الگو بود

تصویر مبارز رنجدیده و روشن ضمیر طاهر احمدزاده هِرَوی در بیمارستان مرا به سالهای دور برد. به اوائل انقلاب، وقتی شنیدم استاندار خراسان با دوچرخه به محل کارش می رود.
من در خاطرات خانه زندگان از آن مصدقی والامقام یاد کرده ام. از روزی که از زندان شاه آزاد شد و به مشهد آمد و در تظاهرات مردم، مرتجعین عکس فرزندان او و صمد بهرنگی را پائین کشیدند. آنوقت در زندان وکیل آباد بودم و یادم هست زنده یاد شکری(شکرالله پاکنژاد) با خشم تمام فریاد کشید:
همین حرکت برنامه‌ریزی شده نشان می‌دهد که بهمن استبداد در راه است و ما دوباره به زندان خواهیم افتاد.

سال نو مبارک، اما...تاریکی‌ها واقعی‌تر از آنند که تصور می‌شود

سال نو مبارک، اما...تاریکی‌ها واقعی‌تر از آنند که تصور می‌شود

سال نو مبارک، اما در روزگاری که گرگ و روباه و موش دست به دست هم داده‌اند، این مبارکی، چگونه می‌خواهد محقق شود؟ مگر نه اینکه مبارک، باید با برکت و رشد و تعالی همراه باشد؟ به دنیای تیره و تار کنونی دقیق بنگریم، طالبان نفت و دلار بیداد می‌کنند و مرتجعین که از پستان دین شیر دنیا می‌دوشند، با عملکرد مستبدانه، دم به دم به آنان گرا می‌دهند.
دراین روزگار غریب که عقل به تبعید رفته و ابتذال به میدان آمده‌، در زمانه‌ای که آسیاب بر خون عاشقان می‌چرخد و بازار مکر و فریب گرم است، بهار هم سر به گریبان دارد. به قول شهریار در منظومه «حیدر بابا» گوئی ظلمت شب به روشنی چیره شده و چشمان گرگ در سیاهی‌ها خیره گشته‌است.

ویدا حاجبی به میهمانی خاک رفت
یاد باد آن که رُخَت شمع طرب می‌افروخت... 

ویدا حاجبی به میهمانی خاک رفت

ویدا حاجبی هم به میهمانی خاک رفت. آیا آن گل زیبا که شور و شادی می‌بخشید، برای همیشه پژمرد؟ براستی مرگ چیست؟
درون ما لانه دارد یا از بیرون می‌آید؟ نردبان است یا بام؟ آیا مرگ سایه هم دارد؟ آیا خود مرگ هم می‌میرد یا تنها چیزی که زنده می‌ماند خود اوست؟ آیا ویدا که با وجود همه دردهایش شور می‌آفرید و رُخَش شمع طرب می‌افروخت، برای همیشه پژمرد و خاک و علف شد؟

غبارزدایی از آینه‌ها - داستان کمیته مجازات

غبارزدایی از آینه‌ها  - داستان کمیته مجازات

اندیشه حاکم بر کمیته مجازات (که ده سال یعد از انقلاب مشروطیت ایران شکل گرفت)ترقی‌خواهانه نبود و روش برخوردشان با بیرون از خود، راه به آزادی نمی‌بُرد. با انتقام جویی‌های کور و انحصار طلبی و با کبر و غرور همراه بود و تاب تحمل هیچ انتقادی را نداشتند. هستند کسانیکه گردانندگان کمیته مجازات را وابسته به کانون‌های استعماری معرفی کرده و بر این نظر هستند که کارگزاران آن همه گروهی اوباش و آدمکش حرفه‌ای، بودند. من چنین دیدگاهی ندارم. گرچه با خیانت بهادرالسلطنه، اعضای کمیته مجازات گیر افتادند و از عملیات بازماندند اما تا سالیان دراز از تهور و بی باکی و بعضاً وطندوستی‌شان یاد می‌شد.

سیاست، ما را از خانه‌ی ما (تفکر) رانده‌است

سیاست، ما را از خانه‌ی ما (تفکر) رانده‌است

سیاست به عنوان یکی از مهم‌ترین و هولناک‌ترین وجه غفلت وجود ما مبدل گشته‌است. سیاست ما را از خانه ی ما (تفکر) رانده است. هم آنجا که از چیزی می‌گریزیم و هم آنجا که راغب و مفتون چیزی می‌شویم درهمه جا معیار و ملاک ما سیاست است.
ندایی درونی همواره مرا از مداخله در کارهای سیاسی منع کرده، و چون نیک می‌اندیشم می‌بینم حق به جانب او بوده است... کسی چون من که در برابرهیچ آفریده ای از بیم جان به کار خلاف عدالت تن در نمی‌دهد اگر گام درمیدان سیاست می‌نهاد بزودی هلاک می‌شد.

خط ماژینو و زیگفرید
مسأله تاریخ، تاریخ مسأله هاست 

خط ماژینو و زیگفرید

بحث تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک که به رُخدادهای پس از بیگ بنگ(مه بانگ)،اشاره داشت و به دوران کنونی می‌‌رسید، تا پایان قرن نوزدهم در سایت خودم ثبت شده‌است. فعلاً نمی‌توانم آن بحث را پی بگیرم، چون به تحقیق بیش‌تر، کند و کاو دقیق‌تر و سرزدن به موزه‌های جدید نیاز دارد و بطور خاص به مطالعات میدانی و سفر، که متاسفانه امکانش را ندارم.
در پی دیدار از موزه یادبود «خط دفاعی ماژینو»، فکر کردم به آن و «خط دفاعی زیگفرید» که بعد از جنگ جهانی دوم بر سر زبان‌ها افتاد، بپردازم.

خالی‌بندی‌هایِ «حجّت‌الاسلام» هادیِ غفاری
چه فایده دارد که آدمی جهانی را ببرد اما خود را ببازد؟ 

خالی‌بندی‌هایِ «حجّت‌الاسلام» هادیِ غفاری

ازجمله اهداف دشمنان آزادی، تاریخ سازی و وارونه نمایی است. شرح رویدادهای تاریخی، بویژه تاریخ سیاسی، در کشور ما، بیشتر اوقات در جهت کسب مشروعیت صورت می‌گیرد و وقایع نگاران، آشکارا یا پنهان، به تحریف تاریخ دست می‌زنند.
کميته مشترک ضدخرابکاری، نماد بيداد رژيم پيشین بود و در آن گُل‌های زيبايی پَرپَر شدند. اما گزارش غيرواقعی علیه آن و علیه هیچکس جوانمردانه نیست. برخی سخنان هادی غفاری در گفتگو با حسین دهباشی، غم‌انگیز، بُهت‌آور و توهین به شعور همه کسانی است که آن را می‌شنوند.

میراث مکتوب نیاکان (۱۲)
وِداها Vedas

میراث مکتوب نیاکان (۱۲) </br>وِداها Vedas

ودا، همنشین حکمت است. علم حقیقی و بصیرت درونی است. از خویشتن پا برون نهادن و به «او» که حقیقت وجود و وجود حقیقی است دست یافتن. چگونه؟ اسیر نفرین‌ها و آفرین‌ها نشدن، من دروغین را با برنایی کنارزدن و به فردیت واقعی که با منیّت و خودبینی از بنیاد متفاوت است رسیدن.
گرد و غبار و زنگ و رنگ را از خود زدودن، سرنوشت خود را به دست گرفتن و با ازخودبیگانگی، گسیختگی و بی ریشه‌گی درآویختن.

میراث مکتوب نیاکان (۱۱)
مادَیان هَزار دادِستان
Mādayān ī Hazār Dādestān

میراث مکتوب نیاکان (۱۱) </br>مادَیان هَزار دادِستان</br>Mādayān ī Hazār Dādestān

«مادَیان هَزار دادِستان» Mādayān ī Hazār Dādestān از مهم‌ترین اسناد تاریخ حقوقی ایران باستان است که بسیاری از ما حتی نام آن‌را نشنیده‌ایم. از جمله کتب غیردینی است که از زبان پهلوی ساسانی باقی مانده‌ و گوشه‌ای از بازیابی پیشینه حقوقی ایرانیان بشمار می‌رود.
این کتاب که «هزار رأی قضایی» هم نام گرفته، به پارسی میانه و خط و زبان پهلوی است و در نیمه نخست سده هفتم میلادی در دوره حکومت خسرو پرویز، در گور (فیروزآباد کنونی) نوشته شده‌است.