سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳ / Tuesday 23rd July 2024

 

 

ری و روم و بغداد (۵۱)

 
 
در این سرود ساده چه رازی‌ست که با شنیدنش دل، جانب ترانه شادم نمی‌رود؟
خنیاگرانْنش را همه کشتند و شاعرانْش از وطن آواره گشته‌اند. با این همه هنوز، هر کار می‌کنم، آهنگ این سرود از یادم نمی‌رود.

رضاخان تا پیش از کودتای ۱۲۹۹ چندان شناخته‌شده بود؛ اما بعد از کودتای ۱۲۹۹ نامش بر سر زبان‌ها افتاد. خیلی‌ها با او همراه شده، معتقد بودند وی ناجی کشور خواهد بود، اما بعدها امثال ملک‌الشعرا بهار به انتقاد از سیاست‌های او پرداختند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محمدتقی بهار (ملک‌الشعرا) با نوشته ها و اشعارش، سیاست‌های استبدادی شاهان قاجار را به چالش می‌گرفت، وی که در بیست سالگی به صف مشروطه طلبان خراسان پیوست؛ به تدریج و با انحطاط مشروطه از آرمان‌های اصلی خود، تغییر رویه داد و همزمان با طرح کودتای ۱۲۹۹،به یکی از حامیان رضاخان تبدیل شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلیل جانبداری وی به شرایط بحرانی کشور مربوط می‌شد که اگرچه بخشی از آن متأثر از مصائب جنگ جهانی اول (در رابطه با ایران) بود، اما بخش مهمی هم از انحراف انقلاب مشروطه، نشأت می گرفت که باعث شد بسیاری از نخبگان راه برون‌رفت از مشکلات را در دولتی قوی و متمرکز تصور نمایند. ملک‌الشعرا بهار نیز بر این باور بود که رضاخان همان شخصیتی است که می‌تواند ناجی کشور باشد. به قول خودش: «فکر تغییر وضع سیاسی در هر سری دور می زد و از شاه تا شاهزاده و از عالم و عامی همه دریافته بودند که با این وضع شرب الیهود...و پوشاندن لباس ملی بر اغراض فرومایه شخصی، نمی‌توان کار کرد و درصدد بودند که از طریق کودتا و جمع قوای متشتت و تمرکز آنها می‌توان به سرمنزل مقصود رسید.»
او با این تصور به حمایت از رضاخان پرداخت، اما بعدها، به یکی از مخالفان او تبدیل شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
او که در تحسین جمهوری رضاخان شعر سروده بود، بعدها در مجلس پنجم تصریح کرد که موافقت سردار سپه با جمهوری، اسباب تردید مردم شده و همه نتیجه چنین جمهوری را دیکتاتوری رضاخان می‌بینند. مخالف خوانی شاعر به مذاق عمله قدرت خوش نمی‌آمد و
تصمیم گرفتند حق او را کف دستش بگذارند! بویژه که در جریان قتل میرزاده عشقی، قول حکومتیان را باور نداشت که کار متعصبین مذهبی است و شخص رضاخان را زیر سؤال برده ، معتقد بود قاتل عشقی به میل دولت این عمل را کرده است. قاتلان حکومتی به اشتباه فردی به نام واعظ قزوینی [محمد کیوان قزوینی مدیر روزنامه «نصیحت» قزوین] را به جای ملک‌الشعرا بهار ترور کردند. آخر سر، او به دستور رضاخان به زندان افتاد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محمد کیوان قزوینی مدیر روزنامه «نصیحت» قزوین، به خاطر شباهت چهره با ملک‌الشعرا بهار گلوله خورد و جان باخت.
وی۸ آبان ۱۳۰۴ که رضاخان خود را برای تاجگذاری آماده می‌کرد برای اقدام در رفع توقیف روزنامه‌اش به تهران آمده بود و اتفاقاً در آن شب به مجلس آمده و یک برگ ورود به پارلمان را تحصیل کرده بود، پس از اخذ بلیط ورودی به آبدارخانه مجلس رفته و مشغول خوردن چای بود، پس از صرف چای از آبدارخانه خارج شد که به طرف پارلمان برود...

ملک‌‌الشعرا بهار، ترور واعظ قزوینی را این‌ گونه توضیح می‌دهد: «... نمی‌دانم کیست که بعضی تدابیر را با تقادیر خود به هم می‌زند؟ من در اتاق اقلیت سیگار در دست داشتم. در همان حال، حاج واعظ قزوین، مُدیر دو جریدة نصیحت و رعد که از قزوین برای رفع توقیف جریده‌اش به تهران آمده بود با یکی از رفقایش برای تماشای جلسة تاریخی و دیدن هنرنمایی رفقا و هم مسلکانش به بهارستان آمد... حاج واعظ،‌با «اجل مُعلّق» داخل صحن مجلس بهارستان شد، از جلو سرسرا رد شد، با عبا و عمامة کوچک و ریش مختصر و قد بلند و قدری لاغر، با همان گامهای فراخ و بلند به عین مثل ملک‌الشعراء بهار. از در بیرون رفت که ازآنجا به طرف راست پیچیده از در تماشاچیان وارد گردد.
حضرات آدمکشان رضاخان در زیر درختها و پشت دیوار دو طرف در، به کمین نشسته بودند، استاد آنها هم مترصد ایستاده بود، که دیدند بهار از در بیرون آمد، اینجا بود که شلیک یکمرتبه شروع شد! گلوله به گردن واعظ خورد. واعظ به طرف مسجد سپهسالار می‌دود، خونیان از پیش دویده، در جلو خان مسجد به او می‌رسند. واعظ آنجا به زمین می‌خورد، پهلوانان ملی! بر سرش می‌ریزند و چند چاقو به قلب واعظ می‌زنند و سرش را با کارد می‌بُرند!... رئیس دولت (رضاخان) در سفارت فرانسه میهمان بود. به ایشان راپورت فوری داده می‌شود «ملت»! ملک‌الشعراء بهار را کشته‌اند! ایشان هم به یکی دو نفر از وزارء این خبر مهم را می‌دهند و می‌فرمایند که ملت، فلانی [بهار] را به قتل آوردند!»


متن حاضر بخشی از یادداشت ناتمامی است به قلم علی شریعتی که در ۱۷ خرداد ۱۳۳۳، در شماره ۱۴۲۱ روزنامه خراسان به مناسبت سومین سالگرد درگذشت ملک‌الشعرا بهار منتشر شده‌‌است. نویسنده در آن زمان، جوانی ۲۱ ساله و دانشجوی دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد بود.

پس از هفتصد سال در آسمان شعر و ادب ایران ستاره‌ای درخشید که بی‌شک از بعد از جامی، شاعری بدین پایه و مایه نداشته‌ایم. اگر تاریخ ادبیات ایران را به سه دوره تقسیم کنیم، بهار سرآمد شعرای دوره اخیر خواهد بود. شعر و ادب فارسی را از صورت تملقات و مدح و ثناهای بی‌جا بیرون آورد و در خدمت مردم محروم و رنج‌دیده که خود از این دسته بود، به کار برد. (...) زندگی سیاسی بهار با انقلاب مشروطیت شروع شد و تا آخرین دقایق حیات خود دست از مبارزه نکشید. او در این هنگام، جوانی بیست و دوساله بود که روزنامه سیاسی «خراسان» را منتشر می‌کرد و یکی از سران انجمن سعادت به شمار می‌رفت. این انجمن که از آزادیخواهان و روشنفکران تشکیل یافته بود، در قیام مشروطیت تأثیر به‌سزایی داشت و مردم را برای تشکیل یک حزب قوی سیاسی آماده می‌کرد. حزب دموکرات در ۱۳۲۸ قمری در خراسان تشکیل شد. بهار عضو کمیته مرکزی آن بود... اولین بار در مسجد گوهرشاد... تظاهراتی شد و وی سخنرانی تندی علیه مداخلات روس و انگلیس ایراد کرد و مقالات آتشینی برضد بیگانه‌ و عمال استبداد می‌نوشت که به دستور سفیر روس توقیف و خود او به تهران تبعید شد. بهار در زمان ناصرالملک [نایب‌السلطنه احمدشاه] در مشهد تحولی برپا کرد. مردم تعطیل عمومی اعلام کردند و در تلگرافخانه متحصن شدند. در دوره سوم، وی از خراسان انتخاب شد ولی فراکسیون اعتدال [از احزاب دوره مشروطیت] با اعتبارنامه‌اش مخالفت کرد. (...) در کابینه سپهسالار[محمدولی‌خان تنکابنی] به بجنورد تبعیدش کردند. در دوره چهارم از آنجا انتخاب شد. در این دوره فعالیت‌های ادبی و سیاسی او به قدری زیاد است که از بحث این مقاله خارج است. در دوره پنجم از کاشمر به نمایندگی انتخاب شد. در این دوره، بهار عضو فراکسیون اقلیت بود که به رهبری مدرس برای مبارزه با حکومت وقت تشکیل یافته بود.
فعالیت‌های بهار در این موقع به قدری تشدید یافته بود که نقشه ترور وی را کشیدند ولی به جای او، واعظ قزوینی [محمد کیوان قزوینی مدیر روزنامه «نصیحت» قزوین] که شبیه به او بود، کشته شد. در دوره ششم نیز انتخاب شد ولی در دوره‌های بعد به علت مخالفت با دستگاه حاکمه انتخاب نشد و در ۱۳۰۸ به زندان افتاد. بعد از رهایی از زندان، بهار به کارهای ادبی پرداخت و برای امرار معاش، کتاب‌های خود را به معرض فروش گذاشت و مشغول طبع دیوان خود شد؛ ولی شهربانی از آن جلوگیری کرد. در ۱۳۱۲ باز به زندان رفت و بعد از پنج ماه به اصفهان تبعید شد و کتابخانه‌اش را که با عمری خون دل خوردن تهیه کرده بود، غارت کردند. بهار تا سال ۱۳۲۵ استاد دانشکده ادبیات بود و در این سال، از طرف حزب دموکرات قوام به نمایندگی مجلس انتخاب و لیدر فراکسیون آن حزب شد و اندکی هم در کابینه قوام وزیر فرهنگ بود. این صحنه از زندگی او کاملاً با روح آزاده و افکار و عقاید او فرق دارد؛ چنانکه محمود فرخ که از دوستان اوست، در این‌باره گفته:
«چندی مَلِک وزیر شد و قدر خویش کاست / آری مگر مَلِک نبود بهتر از وزیر[؟]
تا بُد مَلِک نداشت به گیتی دگر همال/ چون شد وزیر داشت به کشور بسی نظیر».
[همال یعنی همتا و قرین]
در سال ۱۳۲۶ بهار که مرض سِل او را رنج می‌داد، برای معالجه به سوئیس رفت و سه سال بعد با اینکه از او جز تنی فرسوده و دلی افسره نمانده بود، یکی از بهترین آثار خود را به نام «جُغد جنگ» سرود. بهار در ادبیات فارسی و پهلوی و اوستایی و عربی استاد و صاحب تحقیقات گرانمایه‌ای است. وی آخرین یادگار شعر و ادب قدیم ایران است و با مرگ او می‌توان گفت آنچه رودکی آغاز کرده ‌بود، بهار ختم کرد..................... ناتمام. علی شریعتی

ییانیه همدلی رضاخان با روحانیون در مخالفت با جمهوری

 

۲۲ بهمن ۱۳۰۲؛ مجلس پنجم تشکیل شد. این مجلس با نطق محمدحسن میرزا ولیعهد افتتاح شد. میرزا حسین خان موتمن‌الملک به ریاست و سید محمد تدین و میرزا عبدالعلی طباطبایی به نیابت آن برگزیده شدند. اکثریت مجلس را در این دوره نمایندگان ائتلافی فراکسیون تجدد به رهبری سید محمد تدین و فراکسیون سوسیالیستها به رهبری سلیمان میرزا تشکیل می‌دادند و در برابر آنان فراکسیون اقلیت قرار داشت که سید حسن مدرس از مسؤولین آن بود. حدود دو ماه بعد از تشکیل مجلس، جمهوریخواهی بر سر زبانها افتاد. چند نفر با محمدحسن میرزا ولیعهد ملاقات کردند تا استعفا کند ولی نتیجه نداد. عده‌ای از نمایندگان خطابه‌هایی علیه قاجاریه ایراد کردند و زمزمه‌های تغییر سلطنت و برقراری رژیم جمهوری در نشریات پیچید. عده‌ای از مردم هم در جلوی بهارستان بر علیه قاجاریه شعار ‌دادند و خواستار برقراری رژیم جمهوری شدند. در داخل مجلس هم مناقشه بین وکلا بالا گرفت. دوم فروردین ۱۳۰۲ مجلس تشکیل شد و عده زیادی در جلوی مجلس جمع در موافقت و بیشتر در مخالفت با جمهوری شعار دادند. درگیری ج۹ بالا گرفت و نظامیان دخالت کرده، آماده تیراندازی شدند. در این اثنا سردار سپه (رضا خان) با وزیر پست و تلگراف و چند نظامی عالیرتبه وارد صحن بهارستان شدند. سردار سپه خود را تا نزدیک پله‌ها رسانید روی پله‌ها شیخ مهدی سلطان واعظ مشغول صحبت علیه جمهوری بود. سردار سپه با شلاقی که در دست داشت به او زد. گویا یک نفر از میان جمعیت پاره آجری به طرف سردار سپه پرتاپ می‌کند که به پشت او می‌خورد. گویا به خواست رضا خان نظامیان واکنش نشان داده که در نتیجه عده‌ای زخمی می‌شوند. موتمن‌الملک رئیس مجلس به این رفتار اعتراض کرد اما سردار سپه گفت که مسؤولیت حفظ نظم با من است. برخورد نظامیان با مردم، اعتراض آحوندها را هم برانگیخت و سیل تلگراف به سردارسپه در رد جمهوریت آغاز شد. در نهایت رضا خان به قم رفت و در دیدار با سید ابوالحسن اصفهانی و سید حسین نایینی که از سر اعتراض قصد عزیمت به نجف را داشتند قول داد تا فکر جمهوریت را از سر بیرون کند. وی پس از بازگشت به تهران بیانیه زیر را انتشار داد :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هموطنان … چون من و کلیه آحاد و افراد قشون از روز نخست محافظت و صیانت ابهت اسلام را یکی از بزرگترین وظایف و نصب العین خود قرارداده همواره در صدد آن بوده‌ایم که اسلام روز به روز به ترقی و تعالی گذاشته و احترام مقام روحانیت کاملاً رعایت و محفوظ گردد. لهذا در موقعی که برای تودیع آقایان حجج اسلام و علمای اعلام به حضرت معصومه (ع) مشرف شده بودیم، با معظم‌لهم در باب پیش‌آمد کنونی تبادل افکار نموده و بالاخره چنین مقتضی دانستیم که به عموم ناس توصیه نماییم عنوان جمهوری را موقوف و درعوض تمام سعی و هم خود را مصروف سازند که موانع اصلاحات و ترقیات مملکت را از پیش پا برداشته در منظور مقدس تحکیم اساس دیانت و استقلال مملکت و حکومت ملی تلاش کنیم. این است که به تمام وطن‌خواهان و عاشقان آن منظور مقدس نصیحت می‌کنم که از تقاضای جمهوریت صرف نظر کرده و برای نیل به مقصد عالی که در آن متفق هستیم، با من توحید مساعی نمایند. رئیس‌الوزرا و فرمانده کل قوا. رضا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آیا جانشین واقعی اعلیحضرت، آیت‌الله خمینی بود؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خمینی در کتاب «کشف الاسرار» که سال ۱۳۲۳ پس از درگذشت رضاشاه پهلوی نوشت، با اصل و اساس سلطنت مخالفت نکرد. از او وقتی در ترکیه تبعید بود حتی یک سطر پیام و موضعگیری علیه رژیم شاه در دسترس نیست. سخنرانی‌های سیاسی ایشان در نجف، بیشتر کلی گویی بود و موعظه به رؤسای دول اسلامی که دست برادری بهم بدهند و حدود و ثغورشان را حفظ کنند. او نسبت به تظاهرات مردم تهران بویژه دانشجویان دانشگاه بعد از مرگ جهان پهلوان تختی (در سال ۴۶) و تظاهرات بزرگ دانشجویان در سال ۴۸ علیه گران‌شدن بلیط اتوبوس شرکت واحد و حتی نسبت به ترور حسنعلی منصور (نخست وزیر رژیم شاه) موضع نگرفت و به فداییان و مجاهدین که ساواک با تمام قوا به محو و قتلشان می‌کوشید بی‌اعتنایی کرد، حاضر نشد در رابطه با مجاهدینی که سال ۱۳۴۹ در دوبی دستگیر شده و بعد بغداد رفتند و زیر فشار بودند پا درمیانی کند، او حتی ماجرای سیاهکل را به حادثه‌آفرینی‌های استعمار نسبت داد.
وقتی رضا خان مجلس پنجم را وادار به پذیرش سلطنت کرد و دکتر مصدق و روشنفکران ترقیخواه علیه آن موضع گرفتند آیت‌الله خمینی لام تا کام حرف نزد. زمان رضا شاه در دوره هفتم، آشکارا تقلب شد، سال ۱۳۱۰ قرارداد اسارت‌بار نفت جنوب را تمدید کردند و درحالیکه مدرس‌ها و مصدق‌ها به اعتراض برخاستند از سوی آیت‌الله خمینی اعتراضی صورت نگرفت. در دوره رضا شاه اتفاقات نامیمون دیگری هم مثل واقعه خونین مسجد گوهرشاد در مشهد رخ داد و سیاست دولت در مورد کشف حجاب که زمزمه اجرایی شدنش می‌رفت در آن شهر اعتراض برانگیخت. بماند که واقعه مزبور پیش از آنکه ریشه در تجددخواهی رضاخان و یا شریعت‌بازی روحانیون داشته باشد، ریشه در ثروت عظیمی داشت که در آستان قدس رضوی خوابیده‌ بود.
مامورین رضاشاه حتی تحصن شیخ محمدتقی گنابادی معروف به بهلول و هوادارانش را هم در مسجد گوهرشاد تاب نیآوردند و با دشنه و دگنگ درهم شکستند. در واکنش به ماجرای مسجد گوهرشاد، روحانیونی چون سید یونس اردبیلی، شیخ ‌عباس علی محقق خراسانی، آقازاده خراسانی، سیدمحمد بحرالعلوم قزوینی، میرزا صادق آقا تبریزی، آقا سید ابوالحسن انگجی و شیخ خلیل زنجانی دستگیر شده و آنها را به زندان قصر بردند. آیت‌الله حسین قمی و میرزا محمد (آقازاده) نجفی و...به اعتراض برخاستند و تبعید و زندانی شدند اما از آیت‌الله خمینی خبری نبود. سه سال بعد از سقوط رضا شاه بود که ایشان با اعلامیه (نامه) «بخوانید و به کار بندید»، ضمن گرا دادن برای ترور احمد کسروی، گوشه ای هم به رضا شاه زد. یک نفر مازندرانی بیسواد... بر یک گروه چندین میلیونی چیره می‌شود و [الی آخر]...
از بی‌تفاوتی در برابر قیام سی تیر ۱۳۳۱ و خون‌های پاکی که بر زمین ریخت، هم‌آوایی با کاشانی و مظفر بقایی و سکوت تأییدآمیز نسبت به کودتای استعماری علیه دولت ملی و بعدآ تیرباران نواب صفوی می‌گذریم. در آستانه‌ی کودتای ۲۸ مرداد؛ خمینی در کنار امثال کاشانی به ضدیت با دکتر مصدق برخاست و بعدها نشان داد که از به آصطلاح «سیلی خوردن» او بوسیله دربار شاه و استعمارگران حامی او، نا شاد نیست! خمینی تا سال ۴۲ سربزیر بود ولی وقتی که رژیم شاه یک پایه شد و دربار اولویت را به امریکا داد، سر برداشت و از موضع مادون‌سرمایه‌داری، از موضع مخالفت با شرکت زنان در انتخابات و مخالفت با تقسیم اراضی، بنای مخالفت با دستگاه را گذاشت. بعد از کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب احزاب سیاسی که سرانجام به «حزب فقط رستاخیز» کشیده شد، رژیم پیشین عملاً، جز برای مرتجعین راهی باز نگذاشت. خمینی که ۲۵سال - از ۳۲ تا ۵۷ - در برابر رژیم شاه حکم جهاد نداد وقتی به قدرت رسید, دربرابر مردم کردستان و نیروهای طرفدار آزادیهای دموکراتیک حکم جهاد داد تا به قول خودش «اشرار» را با شدت تمام سرکوب نمایند
 
توماس پین Thomas Paine
(حکومت، شر است. اما شر ضروری)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توماس پین (۱۷۳۷ - ۱۸۰۹) نظریه پرداز سیاسی و انقلابی آمریکایی متولد انگلیسی، با آثارش ازجمله «عقل سلیم» و «بحران آمریکا» به میهن پرستان در سال ۱۷۷۶ برای اعلام استقلال از بریتانیای کبیر کمک کرد. وی زمانی که در انگلستان بود، جزوه حقوق بشر را هم نوشت که تا حدی دفاع از انقلاب فرانسه در برابر منتقدان آن بود. اصحاب قدرت ایده های توماس پین را هم برنتافتند و حکم دستگیری او در اوایل سال ۱۷۹۲ صادر شد. توماس پین به فرانسه گریخت. اواحر ۱۷۹۳ دستگیرش کردند و به زندان لوکزامبورگ در پاریس منتقل شد. وی زمانی که در زندان بود هم می‌نوشت و با تکیه بر عقل و تفکر آزاد، دئیسم را ترویج می‌کرد. هنگامی که در ۸ ژوئن ۱۸۰۹ درگذشت، تنها شش نفر در مراسم تشییع جنازه او شرکت کردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وی را هم «پدر انقلاب آمریکا» خوانده‌اند. جزوه «عقل سلیم» که عنوان اصلی آن «حقیقت ساده» بود اغلب در معابر و حتی میخانه‌ها با صدای بلند خوانده می شد، که کمک قابل توجهی به گسترش ایده جمهوری خواهی و تقویت شور و شوق برای جدایی از بریتانیا کرد.
در جزوه عقل سلیم، حمله توماس پین به سلطنت اساساً حمله به جورج سوم بود، هرچند نارضایتی‌های استعماری اساساً علیه وزرای پادشاه و پارلمان معطوف بود. با اینجال توماس پین مسئولیت اصلی را بر عهده پادشاه گذاشت. وفاداران به سلطنت، توماس پین و جزوه عقل سلیم را به چالش گرفتند و «مریلندر جیمز چالمرز» Marylander James Chalmers در کتاب «حقیقت آشکار» Plain Truth توماس پین را شیاد سیاسی نامید و نوشت بدون سلطنت، دموکراسی منحط خواهد شد!
گفته می‌شود توماس پین در تهیه پیش نویس اعلامیه استقلال ایالات متحده نقش داشته‌است. البته محققانی چون «آلفرد اوون آلدریج» Alfred Owen Aldridge در گزاره فوق تردید کرده‌اند...
یکبار دیگر توماس پین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در انقلاب فرانسه؛ وقتی روبسپیر و دوستانس تصمیم گرفتند پادشاه (لویی شانزدهم) را اعدام کنند، توماس پین استدلال کرد او باید محاکمه شود نه اعدام. در هیاهو و «جبر جو» آن ایام،کسی گوشش بدهکار نبود و پادشاه زیر تیغ گیوتین رفت و بعدها روبسپیر رهبر انقلاب هم. اگر روبسپیر زنده زنده می‌ماند، سر از تن توماس پین هم جدا می‌شد. وی می‌گفت: تمام انسان‌ها برادران من، و نیکوکاری مذهب من است. رژیمی را که در راس آن یک فرد یا افراد مستبد غیر منتخب قرار داشته باشند مردود می‌دانست و از برابری و آزادی و عدالت اجتماعی دفاع کرده، برده داری، سلطنت و باورهای خرافی را به سُخره می‌گرفت. این ایده‌ها، حالا عادی می‌نماید اما در آنزمان بازی با آتش بود. سال ۱۷۳۷ در انگلستان بدنیا آمد و زندگیش با رنج و تنگدستی گذشت. بعدها با کشتی از اقیانوس اطلس گذشت و سال ۱۷۷۴ به آمریکا رسید. در آن زمان آمریکا مستعمره امپراتوری بریتانیا بود و او درست چند ماه پیش از انقلاب آمریکا به این کشور پای گذاشت. در جنگ‌های استقلال آمریکا در سال ۱۷۷۶ و انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ نقش مهمی بازی کرد. معتقد بود روزگار روح آدمی را امتحان می‌کند. او شجاع و از زمان خود جلوتر بود و دیدگاه‌هایش برای صاحبان قدرت در آمریکا خوشایند نبود.در جزوه عقل سلیم (Common Sense) که همان ایام منتشر شد. از استقلال آمریکا دفاع کرد. سلطنت و پادشاهی موروثی را به سخره می‌گرفت و اصل میراث را به سخره می‌گرفت و استدلال می‌کرد این توهین به شعور مردم است. حاکمیت قانون باید بر هر چیز مقدم باشد. می‌گفت استبداد مثل جهنم بسادگی مغلوب نمی‌شود اما باور کنیم که ستیز هر چه سخت‌تر باشد، پیروزی باشکوه‌تر است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ارباب قدرت، اینجا و آنجا پخش کردند توماس پین شیاد و کلاه‌بردار است، زنش را وقتی حامله بوده آنقدر کتک زده که مُرده و با گربه‌ رابطه جنسی دارد!
توماس پین بی‌اعتنا به لجن‌پراکنی‌ها، ایده‌های خود را پی گرفت و جانب انقلاب فرانسه را گرفت پین قلم به دست گرفت و جزوه «حقوق بشر» را نوشت و استدلال کرد از منظر حق، انسانها برابر و آزاد هستند. اندا در داد «ارتقا کاذب برخی انسانها است که سبب خوارشدن کاذب انسانهای دیگر می‌شود تا اینکه همه چیز از طبیعت خویش تهی می‌شود.» به سلطنت‌ حمله می‌کرد و آن را سرکوبگر و بی‌معنا می‌دانست. توماس پین بر این باور بود: کسی که آزادی خود را تامین کرده باید از آزادی دشمنش هم محافظت کند، اگر او این وظیفه را ادا نکند سابقه‌ای می‌شود که گریبان خودش را خواهد گرفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با مسامحه می‌توان گفت که ایده‌های او در عمل نوعی دولت رفاه بود، بسیار پیش از اینکه چنین دولتی در جایی از جهان وجود داشته باشد. انگیزه اصلی او عدالت اجتماعی بود. می‌گفت وقتی در کشوری در دنیا بتوان گفت فقرا شادند و خبری از جهل و رنج در بینشان نیست، زندانها از زندانی خالی‌ می‌شوند...
سال ۱۷۹۲ وقتی در انگلستان تحت تعقیب قرار گرفت به فرانسه گریخت و وقتی رهبران انقلاب می‌خواستند لویی شانزدهم را اعدام کنند استدلال کرد که شاه باید محاکمه شود و در هیچ صورتی نباید اعدام شود. او را به زندان انداختند. اگر روبسپیر رهبر انقلاب زنده می‌ماند، گردن توماس پین هم زیر گیوتین می‌رفت. گرچه توماس پین در کتاب معروفش، عصر خرد تصریح کرد که به خدا اعتقاد دارد اما کلیسا حملات او به خرافه‌های مذهبی را برنتافت و در مخالفت با توماس پین با قدرت حاک همراه شد.ـ
فرهاد نیکوخواه (احمد رشیدی مطلق)؛ بیش از ۷۰ سال پیش (۱۳۲۶) با سِمَتِ مشاور در «رادیو ایران» خدمات دولتی خود را آغاز کرد و چند سال بعد رئیس اداره روابط عمومی و تبلیغات املاک و مستقلات دستگاه سلطنت شد و از همان ایام در سِلکِ دوستان اسدالله علم درآمد. فرهاد نیکوخواه بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲، به وزارت کشور رفت. سال ۱۳۳۵ بازرس و نماینده مختار وزیر کشور در کابینه حسین علاء و سپس قائم مقام شهردار وقت تهران احمد نفیسی شد. بعد هم بعنوان رایزن مطبوعاتی عازم سفارت ایران در رم گردید. فرهاد نیکوخواه مشاغل مدیریتی دیگر هم داشته‌است که از آن می‌گذرم. وی در دوران نخست‌وزیری دکتر مصدق از مخالفان جدی او و عضو سازمان موسوم به «جانسپاران میهن» بود. فرهاد نیکوخواه در طول دوران دبیرکلی اسدالله علم بر حزب مردم، با او همراهی کرد و در شورای مرکزی حزب مردم عضویت داشت. نیکوخواه در وزارت کشور دولت دکتر منوچهر اقبال بر ادارات اطلاعات و سمعی و بصری، ریاست می‌کرد؛ از اواسط سال ۱۳۴۰ مقارن با نخست‌وزیری علی امینی به مدیریت روابط عمومی بنیاد پهلوی منصوب شد. بعد هم به اداره کل انتشارات و رادیو رفت که ریاست آن بر عهده نصرت‌الله معینیان بود. فرهاد نیکخواه در زمان حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا هم به قدرت حاکم خیلی نزدیک بود. او در برگزاری مراسم تاجگذاری شاه در آبان ۱۳۴۶، نقش زیادی داشت. در سفرهای خارجی اعلیحضرت در اروپا و آمریکا با ایشان همراهی می‌کرد و در این جایگاه از اعتماد شاه برخوردار بود. فرهاد نیکوخواه که در نیمه دوم دهه ۱۳۴۰ به حزب ایران نوین پیوسته بود در کمیته مطبوعات حزب ایران نوین هم عضویت داشت، وی در جریان برگزاری مراسم موسوم به «جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی» در مهر ۱۳۵۰ نقش قابل توجهی برعهده داشت. از همین‌رو میزان حقوق و مزایای او افزایش یافت و چنان‌که از نوشته‌های خودش برمی‌آید پادشاه قطعه زمینی در بابلسر به او بخشید. نامبرده تا پایان دوران نخست‌وزیری هویدا در ۱۶ مرداد ۱۳۵۶ با او بود.
ـــــــــــــــــــــــــــ
۱۷ دی ۱۳۵۶؛ روزنامه اطلاعات بفرموده، مقاله «ایران و استعمار سرخ و سیاه» را با امضای «احمد رشیدی مطلق» چاپ کرد و انتشار آن غوغا برانگیخت...
مقاله مزبور را که وزارت دربار و درواقع شخص اول مملکت پشت آن بود، فرهاد نیکحواه نوشت. اول قرار نبود که کار فقط با همین یک مطلب تمام شود. اما عکس العمل شدیدی که نشان داده شد موجب گردید از خیر تهیه و چاپ مطالب بعدی بگذرند!
May be an image of text
 
 
تقی شهرام و «چشمه آب گرم رینه»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوایل سال ۱۳۵۶ تقی شهرام [سعید] با همراهی «ناصر» (فاضل نادری با محسن فاضل اشتباه نشود) از ایران راهی ترکیه می‌شود و سرانجام به پاریس می‌رود. پسر خردسال شهرام هم که «مرتضی» صدایش‌ می‌زدند از همسر نخست او، فاطمه میرزا جعفر علاف (طاهره)، خارج بود و زنی مهربان (مریم) او را نگهداری می‌کرد.
شهرام بعداً دوست دختری گرفت که «مهشید» صدایش می‌زدند...
ـــــــــــــــــــــــــ
فرانسه که بود، تنی چند از دوستانش در ایران (علیرضا سپاسی آشتیانی و دیگران) بر این نظر پای فشردند که «در دوران فعالیت بخش منشعب، اصولاً صحبتی از مرکزیت دموکراتیک و مشارکت اعضا در تصمیمات و...در میان نبود و روابط عموماً از بالا به پایین یک جانبه و با تحَکّم صورت می‌گرفت و حتی در مرکزیت نیز نظر تقی شهرام همواره نقش اصلی را ایفا می‌کرد...»
پیش‌تر (زمانیکه شهرام ایران بود) محمد قاسم عبدالله زاده(مصطفی)، حسین سیاه کلاه و محسن طریقت منفرد از تشکیلات کنده و با جاگذاشتن سلاح (در ترس از ترور توسط سازمان شهرام) فرار کرده بودند که شرح دیگری می‌طلبد...
حسین سیاه کلاه و محسن طریقت منفرد بفرموده، در قتل محمد یقینی دست داشتند اما فرارشان به این دلیل نبود.
[در سلسله مباحث جزوه سبز؛ تقی شهرام و وقایع سال ۵۴، این موضوعات اشاره شده و توجه شما را به آن جلب می‌کنم]
ـــــــــــــــــــــــــ
اواسط خرداد ۱۳۵۷ علیرضا سپاسی آشتیانی، محمد نمازی، مسعود فیروزکوهی، قاسم عابدینی و حسین روحانی از تهران به پاریس رفته، در حضور شهرام، او و نتایج مرگبار خط مشی چریکی، را که از آن جانبداری می‌کرد، به چالش گرفتند و صلاحیت وی و رفیق همراهش جواد قائدی را زیر سؤال بردند و خواهان تصفیه هر دو شدند.
در بازگشت به ایران، نقد و بررسی سیاستهای گذشته سازمان در عرصه‌های گوناگون ادامه یافت و خط مشی چریکی، صلاحیت رهبری سابق، به کاربردن شیوه‌های تروریستی (حل تضادهای درون‌خلقی با گلوله و کلرات پتاسیم) و بسیاری از سیاستهای انحرافی گذشته سازمان تقی شهرام، مورد انتقاد قرار گرفت و رد شد...
ـــــــــــــــــــــــــ
(...) بعداً (سال ۵۷) شورای مسؤولین متشکل از افراد زیر بر سر زبانها می‌افتد:
۱- علیرضا سپاسی آشتیانی ۲- حسین احمدی روحانی ۳- مسعود پورکریم ۴- مسعود فیروزکوهی ۵- احمدعلی روحانی ۶- بهجت مهرآبادی ۷- شهرام محمدی باجگیران
۸- مظاهر محمودی ۹- قاسم عابدینی ۱۰- مسعود جیگاره ای ۱۱- محمد نمازی
۱۲- سلیم (اسم مستعار- مهرداد دال؟)
معترضین، ترور محمد یقینی، مجید شریف واقفی، و مرتضی صمدیه لباف و... را به شدت محکوم کردند... [در مورد ترورها، سازمان تقی شهرام حتی زنده یاد تراب حقشناس را در جریان قرار نداده بود. تراب در مقاله «اداء دین به مجاهد شهید مجید شریف واقفی» اشاره نموده خبر کشته شدن شریف واقفی را به دست همرزمانش از رادیو ایران شنیده است!]
ـــــــــــــــــــــــــ
اوایل سال ۵۶، وقتی قرار می‌شود شهرام از کشور خارج شود؛ از آنجا که تحت تعقیب ساواک بود به پیشنهاد هوشمندانه فاضل نادری، هر دو با یک ژیان که جواد قائدی برایشان کرایه کرده بود، از تهران به «چشمه آب گرم رینه» در استان مازندران (دامنه جنوبی دماوند) می‌روند. اتاقی در شهر رینه اجاره می‌کنند و آنجا حدود یک هفته می‌مانند.
آن دو بعداً راهی ماکو شده و بکمک یک قاچاقچی، به آنطرف مرز و سرانجام به آنکارا می‌‌روند تا تقی شهرام به پاریس اعزام شود...
آقای فاضل نادری در گفتگو با آقای آسنگران (قسمت سوم دقیقه ۷۴) اشاره می‌کنند تقی شهرام با هواپیمایی که نزدیکان خمینی (صادق طباطبایی، صادق قطب‌زاده و...) را از پاریس به تهران می‌بُرد، به ایران برمی‌گردد...[این گزاره از نظر من دقیق نیست]...
 
 

░▒▓ همه نوشته‌ها و ویدئوها در آدرس زیر است: 
...
همنشین بهار 
 

برای ارسال این مطلب به فیس‌بوک، آیکون زیر را کلیک کنید:
facebook