طوطی جون می خوام برات قصه بگم
عباس رحیمی با غم ها و طوطی اش 

الا ای طوطی گویای اسرار
مبادا خالیت شکر ز منقار
بیا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معنی بسیار
به مستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مگو با نقش دیوار 
...
نخستین بار که عباس (ابراهیم محمد رحیمی) را دیدم انگار سالیان دراز می‌شناختم، خنده‌هایش رنگ غم داشت و غم‌هایش عطر شادی.
در بخش پایانی 
به او اشاره کرد‌ام. عباس نمادی از مظلومیت نسلی است که به هر دری کوبید و به هر چشمه‌ای سر زد شاید آزادی را در آغوش کشد، 
...
سخنان او و امثال او «حدیث جان» است و از کرنش و چاپلوسی به دور. 
نه نامحرم آنرا می‌شنود و نه می‌فهمد.
نشنود این نغمه ها را گوش حس 
کز ستم ها گوش حس باشد نجس
...
در ویدیوی ضمیمه از غم و شادی‌اش می‌گوید و آخر کار با «تاکسی» از میدون شوش و راه آهن و فرح زاد، راهی بیست و چهار اسفند می‌شود!
طوطی جون، می‌خوام برات قصه بگم
قصه از این دل پر غصه بگم
منم مثل تو، به دامی اسیرم...
طوطی جون نمیری الهی
دوباره پر بگیری الهی
طوطی جون، من تو رو آزاد می‌کنم
دل غمگین تو رو شاد می‌کنم
پر بزن، برو میون جنگلا
اونجا که نرسه دست آدما
طوطی جون نمیری الهی
دوباره پر بگیری الهی 
...
...
در همین زمینه:
...
سایت همنشین بهار
ایمیل
 

برای ارسال این مطلب به فیس‌بوک، آیکون زیر را کلیک کنید:
facebook